رمان ایرانی

همگی خندیدند . نیما گفت : نخیر قبول نیست هرکس سوغات آورده خودش هم باید اون رو بده . و بعد دست زدند و گفتند : یالا یالا سوغات میخوام یالا . دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و در حالی که هم خنده ام گرفته بود و هم دلم میخواست از خجالت بزنم زیر گریه کنار مادرم نشستم و سرم را به زیر انداختم . مادر به پردیس گفت که از داخل آشپزخانه سوغاتی هایی را که خریده بودم بیاورد . بعد از آوردن آنها پردیس سوغاتی ها را به صاحبانشان داد . مانده بودم که جواب نیما و پیروز را چه بدهم که مادر ظرفی عسل به همراه مقداری نان برنجی به نبما و همچنین پیروز و نوید داد و گفت : به هر حال دخترم نمیدانسته سلیقه شما اقایان چیست . باید بدی آن را به خوبی خودتان ببخشید . از مادر به خاطر این کار که آبرویم را حفظ کرده بود متشکر بودم . ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود که عمویم اعلام آمادگی برای رفتن کرد و متعاقب آن بقیه از جایشان بلند شدند . وقتی پدر و مادر از بدرقه عمو و زن عمو و خانواده اش برگشتند پدر به همراه پیروز و نیما به اتاق پذیرایی رفتند تا راحتتر صحبت کنند و من از مادر اجازه گرفتم تا از تلفن داخل اتاق خوابش که خطی مجزا داشت با بیتا تماس بگیرم . داخل اتاق خواب پدر و مادرم شدم و روی لبه تخت نشستم و شماره منزل بیتا را گرفتم . بعد از زدن دو بوق خود بیتا گوشی را برداشت و به محض شنیدن صدای من با خوشحالی فریاد زد : نگین خودتی این همه مدت کجا بودی ؟ بی معرفت نباید قبل از رفتن خبر می دادی ؟ به او گفتم مسافرتم خیلی ناگهانی شده و از اینکه بدون خداحافظی رفته بودم از او معذرت خواستم . بیتا خیلی خبر داشت یکی آنکه عاقبت با سام نامزد شده بود اما هنوز جشن نامزدی نگرفته بودند . گفت که فقط با سام به طور موقت صیغه محرمیت خوانده اند تا پس از ثبت نام در مدرسه یک روز به محضر بروند و عقد کنند . پس از نیم ساعت صحبت با هم خداحافظی کردیم . موقعی که از اتاق پدر و مادرم بیرون می امدم پیروز را دیدم که به طرف اشپزخانه می رفت به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت : اجازه هست یک لیوان اب از آشپزخانه بردارم ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : بفرمایید .  پیروز لبخندی زد و گفت : میشه این افتخار را شما به من بدهید ؟ به ناچار برای دادن لیوانی آب به او به سمت اشپزخانه رفتم . وقتی در کابینت را باز کردم تا لیوانی از آن بردارم صدایش را شنیدم که میگفت : با پارچ هم قبول دارم . از کلامش خنده ام گرفت و در حالیکه لیوان برمیداشتم گفتم : همیشه که ادم اشتباه نمی کند شما هنوز یادتان نرفته ؟ و به طرف یخچال رفتم و آن را باز کردم تا پارچ اب را بیرون بیاورم . پیروز گفت ک اما به نظر من اون اشتباه قشنگی بود . لیوانی آب برایش ریختم و در حالی که به طرفش می گرفتم گفتم : فکر نمی کنم زیاد هم قشنگ بود چون به قیمت بریده شدن دستم تمام شد .

" راستی دستت خوب شد ؟ "

" فکر نمی کنم به هموژنی مبتلا باشم که زخم دستم اینقدر طول بکشه تا خوب بشه ."

ییروز با صدای بلند خندید و گفت : اما حتما جایش باقی مانده و هر وقت که چشمت به آن بخورد به یاد روز اول دیدارمان می افتی

" زیاد هم جایش باقی نمانده که بخواهد نقطه ضعفی باشد برای یاد آوری بی دست  پایی من . پیروز در حالی که هنوز می خندید گفت : نه نه اشتباه نکن منظورم گرفتن نقطه ضعف از تو نبود منظور من روی دیگر سکه بود . برای من اشنایی با تو خیلی جالب بود . به یاد ترس آنشب خود افتادم و خنده ام گرفت شاید اگر آن شب هم فکر میکردم که ممکن است بعد ها به کارهای خودم بخندم انطور رفتار نمی کردم . گفتم : به هر حال خوشحالم که برایتان روز اول ورودتان خاطره خوشی داشتید . پیروز لبخندی زد و گفت : در ضمن میخواستم تو هال پیش پردیس و نیما یک چیز بگم که دیدم جایش نیست اما حالا اونو به تو میگم . پیروز بعد از مکثی کوتاه گفت : همیشه یک سوغات را نباید که خرید خیلی چیزها را می شود به عنوان یاد بود هدیه داد . مثل یک لبخند و یک نگاه و یک ... و نگاهش را روی صورتم چرخاند . انقدر منظورش واضح و مشخص بود که احساس کردم اگر لحظه ای دیگری انجا بیاستم ممکن است اینبار پارچ  آب شکسته شود آن هم روی سر پیروز !

بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم با شتاب از آشپزخانه بیرون آمدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم . در اتاقم را باز کردم و خوشبختانه پردیس را در اتاق ندیدم . احساس عجیبی داشتم از یک طرف احساس می کردم از پیروز بدم نمی آید اما از طرفی از بودن در کنار او وحشت داشتم و شاید این وحشت حاصل همان تعاریفی بود که از او شنیده بودم . در آن حال جز اینکه منتظر بشینم و ببینم که چه سرنوشتی برایم رقم خورده چاره ای نداشتم

فصل پنجم

صبح روز دوشنبه به اتفاق بیتا برای ثبت نام به دبیرستان رفتیم بیتا برایم تعریف کرد که شب جمعه همان هفته سالگرد تولدش است و قرار است جشن نامزدی اش را همراه با جشن تولدش بگیرد . بیتا از من خواست که روز چهارشنبه برای کمک به تزئین اتاقش به منزلشان بروم و من نیز با کمال خوشحالی قبول کردم .  سبح چهارشنبه بیتا به منزلمان زنگ زد و ابتدا با مادر صحبت کرد و دعوت کرد که مادر هم به جشن نامزدی اش بیاید و مادر هم بعد از تشکر گفت که فردا مهمان داریم و گفت که انشاالله عروسی اش می آید . گوشی را از مادر گرفتم و با بیتا صحبت کردم و او گفت که ساعت چهار بعد از ظهر به همراه سام به دنالم می اید تا مرا به منزلشان ببرد که اتاقش را تزئیین کنیم . سام پسری با قدی متوسط و چهره ای مردانه و به نسبت زیبا و خیلی خوش رو بود و کاملا مشخص بود که بیتا را خیلی دوست دارد . به اتفاق بیتا و سام به منزلشان رفتیم . ساعتی بعد سام به کمک من و بیتا آمد و هر سه مشغول تزئیین اتاق پذیرایی شدیم . شایسته خانم مادر بیتا برایمان چای و میوه آورد و هر بار که به اتاق پذیرایی می آمد کلی از من تعریف و تشکر می کرد به طوری که حسابی خجالتم می داد . سام مردی خوش برخورد و بذله گو بود و در تمام مدتی که مشغول تزئیین اتاق بودیم کلی لطیفه های بامزه و خنده دار تعریف کرد که من و بیتا از خنده ریسه می رفتیم . در آن لحظه با خودم گفتم که آن لطیفه ها را به خاطر می سپارم تا بعد برای پردیس تعریف کنم اما وقتی به منزل رفتم حتی یک لطیفه هم یادم نیامد . برای تولد بیتا به پیشنهاد پردیس قرار شد همان لباسی را که برای مهمانی خردیه بودم به تن کنم و موهایم را هم به طور ساده با گیره ای ببندم .  چون تمام کارهایی که باید انجام میدادم از قبل برانامه ریزی شده بود خیلی زود آماده شدم . کادویی که برای بیتا خریده بودم به همراه دسته گلی که سلیقه پردیس بود حاضر و آماده روی میز اتاقم قرار داشت . وقتی زنگ در منزل به صدا در آمد من به پوریا اشاره کردم که در را باز کند . پوریا آیفون را برداشت و در را باز کرد خوشبختانه پدر بود . به همراه پدر نیما هم امده بود و من با ناامیدی به مادر نگاه کردم تا تکلیفم را بدانم . مادر رو کگرد به پدر و گفت که مرا به خانه دوستم برساند . پدر نگاهی به من کرد و مرا حاضر و اماده دید . سرش را تکان داد که نیما پیشنهاد کرد تا او این کار را بکند و پدر با خوشحالی موافقت کرد . نیما مرا به منزل بیتا رساند . بیتا با خوشرویی به استقبالم آمد . بیتا لباسی به رنگ شیری به تن کرده بود که خیلی به او می آمد لباسش ببلند و از جنس ساتن بود و گلهای ریزی از همان جنس روی یک طرف یقه اش کار شده بود . موهایش را جمع کرده بود . دستی به موهایم کشیدم تنها وسیله ی ارایش که داشتم و آن رژ صورتی رنگ بود به روی لب و کمی هم به گونه هایم زدم . همانطور که مشغول بودم پرسیدم ک بیتا خییلی مهمان دعوت کرده اید ؟

" ای میشه گفت یه تعدادی هستند . "

بیتا که روبه رویم ایستاده بود تا آماده شوم و مرتب اصرار می کرد تا چهرهام را ارایش کنم . به او گفتم : از مامانت خجالت می کشم . "

" نترس مامان مشغول پذیرایی از مهمانان است . تازه اگر بیای پایین اونوقت پشیمون میشی که چرا تا نتونستی نمالیدی . "

با خنده به او گفتم : جدی  میگی .  بیتا در حالی که رژ لبش را پررنگ تر میکرد گفت : آره باور کن نمی دونی پایین چه خبره . از لوازمی که او برایم آورده بود مدادی برداشتم و داخل چشمانم کشیدم و گفتم : خوبه ؟

بیتا رژ لب زرشکی رنگش را به طرفم گرفت و گفت : آره خیلی خوب شد خوش به حالت مژه هات اونقدر مشکیه که احتیاج به ریمل نداری . نگین اینو بگیر اون رنگ رژ خیلی کم رنگه از این روی لبت بزن . برای اولین بار چهره ی آرایش شده ام را می دیدم راستش از قیافه خودم خیلی خوشم آمد . با احساس رضایتی که به دست آورده بودم به اتفاق بیتا به طرف اتاق پذیرایی رفتیم .  به محض اینکه وارد سالن شدم متوجه شدم جشنشان مختلط است . چنان با شتاب به طرف بیتا برگشتم که بیتا یکه ای خورد و گفت : چی شد ؟

گ بیتا جشنتون قاطیه ؟ "

"  آره مگه نمی دونستی ؟ "

سرم را تکان دادم و گفتم : نه به خدا .

در حالی که مرا به جلو هل می داد خندید و گفت : برو عادت میکنی .

" وای نه بیتا بزار برم روسریمو بیارم . "

" دیوونه نشو . هیس سام داره میاد اینجا . "

تا خواستم لب به اعتراض باز کنم صدای سام را از پشت سرم شنیدم که سلام کرد . با خجالت به طرفش برگشتم و جوابش را دادم .

سام گفت  : نگین خانم خوش امدی تنها امدی ؟  متوجه منظورش نشدم و سرم را تکان دادم . بیتا نگاهی به من کرد و رو به سام گفت : اره عزیزم بهت که گفته بودم تهای تنهاست .   سام ابتدا به من و بعد به او نگاه کرد و گف : عیب نداره خودم هوای هر جفتتون رو دارم . سرم را به زیر انداختم و در حالی که بیتا در یک طرفم و سام در طرف دیگرم قرار داشت به طرف جمع رفتم . ابتدا فکر کردم همه به من زل زده اند و مرا نگاه می کنند اما وقتی با احتاط سرم را بالا آوردم متوجه شدم هر کس توی حال خودش است و خوشبختانه آنقدر هم مورد توجه نیستم . دور تا دور سالن پذیرایی سی و پنج متری را صندلی چیده بودند و حدود چهل پنجاه نفری نشسته بودند . قسمت بالای اتاق که کمی از بلند گوهای بلند موسیقی دور بود افراد مسن تری نشسته بودند که من در بین آنها خاله و زن دایی بیتا را شناختم . بیتا اشاره به همان طرف کرد و گفت : اون خانم که لباس آبی ررنگ پوشیده مادر سامه . مادر سام آنقدر جوان به نظر می رسید که به زحمت می شد باور کرد دارای پسری به بزرگی سام است . از بیتا پرسیدم : راستی منظور سام از اینکه تنها آمده ام چه بود ؟  بیتا خندید و گفت : منظورش این بود که چرا با خودت بوی فرندت رو نیاوردی ؟

" بوی فرندم ؟ جدی میگی . خوب تو مگه به سام نگفتی من دوست پسر ندارم ؟ "

" چرا از دیروز تا به حال ده بار پرسیده منم بیست بار براش توضیح دادم که تو اهل این حرفا نیستی . "

" یعنی به قیافه ام می خوره این کاره باشم که سام بعد از  بیست بار توضیح تو قبول نکرده ؟ بیتا خندید و گفت : ولش کن سام خیلی شوخه مگه ندیدی هوای هردومونو داره .  من که تازه متوجه منظور سام شده بودم لبخندی زدم اما پیش خودم فکر کردم که شوخی سام زیاد هم جالب نبود . بیتا گاهی پیش من می امد و از من پذیرایی می کرد و گاهی نیز اقوام و اشنایان را به من معرفی میکرد . سام به طرف من امد و درخواست کرد با او برقصم اما من گفتم که در حال حاضر آمادگی برای رقص ندارم و او دست دختری که یک صندلی با من فاصله داشت را گرفت و به وسط رفت . سام با تمام احساس همراه با خواننده برای ان دختر که بعدا فهمیدم دخترعمه اش می باشد می خواند . به جای بیتا احساس کردم از ناراحتی قادر به دیدن نیستم اما بیتا خونسرد و بی خیال کناری ایستاده بود و به آن صحنه نگاه میکرد . با خودم فکر کردم حتما من خیلی حسودم که نمی توانم چنین صحنه ای را تحمل کنم . بیتا در حالی که دست میزد به طرف من آمد و روی صندلی کنار من نشست . سرم را جلو بردم و گفتم : اون دختره که با نامزدت رقصید کی بود ؟

" کدوم ؟ لباس قرمزه ؟ "

" نه اون که اول رقصید . "

" دختر عمه ش بود . "

و بعد چشمکی زد و با لبخند گفت : چطور؟

" حالا خودت هیچی نمی گی من چی بگم . "

بیتا خندید و گفت : تازه خبر نداری قرار بوده همین دختر عمه شو براش بگیرن .  با تعجب به او نگاه کردم و گفتم : جدی ؟   بیتا سرش را تکان داد و گفت : آره اون دختر عمه دومیشه . اسمش سوسنه و یکی یکدانه هم هست . در ضمن وضع پدرش توپه توپه .

نمی دانم چرا بیتا به این راحتی در این باره صحبت میکرد . با بیتا در حال صحبت کردن بودم که متوجه شدم مرد جوانی به همراه دختری زیبا که خیلی هم خوب لباس پوشیده بود وارد اتاق پذیرایی شد .  مرد جوان دسته گل بزرگی در دستش بود که آن را جلوی صورتش گرفته بود و چهره اش دیده نمی شد . شلواری جین به پا داشت و بلوزی اسپرت و  آستین کوتاه به رنگ سفید به تن داشت . بیتا به محض دیدن آنها از جا بلند شد و با گفتن : "  زود برمیگردم " برای استقبال از تازه واردان رفت . مرد جوان سبد گل را از جلوی چهره اش پایین آورد و آن را با کمال احترام به بیتا تقدیم کرد با اینکه نیم رخ تازه واردان به سمت من بود اما متوجه شدم مرد جوان نیز مانند دختری که در کنارش ایستاده بود نیم رخ زیبایی داشت . دختر هم که فکر میکردم نامزد مرد جوان است کادویی تقدیم به بیتا کرد و به سمتی که مسن ترها نشسته بودند رفت .  مرد جوان هم با تعدادی از جوانها دست داد و بعد به سمتی که من نشسته بودم برگشت و شروع به احوالپرسی کرد . به محض اینکه رویش را به طرف من چرخاند احساس کردم قلبم لحظه ای ایستاد و بعد از آن دست و پایم شروع کرد به سست شدن . در همان لحظه ی اولی که تمام رخ چهره او را دیدم متوجه شدم او کسی نیست به جز شهاب دوست نوید پسرعمویم . کمی با احتیاط سرم را بالا کردم و خوشبختانه متوجه شدم شهاب برای احوالپرسی با دیگر اقوامش به سمت دیگر رفت . نفس راحتی کشیدم و منتظر فرصتی بودم تا بدون اینکه جلب توجه کنم از اتاق خارج شوم . در همان حال با خودم فکر میکردم که آیا شهاب ازدواج کرده است ؟ در این فکر بودم که صدای بیتا مرا به خود آورد .

" کجایی فکر کردم جیم شدی . "

" باور کن اگر میتوانستم همین کار را میکردم . "

نمی دانم چه حالی بودم اما بیتا به من نگاه کرد و گفت : وای چقدر سرخ شدی . تو که رقص بلدی چرا هول کردی ؟

چشمم را از او گرفتم و گفتم : مسئله رقص نیست چرا نمی فهمی ؟  بیتا که تازه باور کرده بود من چه می گویم لبخند زد و گفت :  خوب چی شده تو که تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود یهو چت شد ؟ با نگرانی گفتم : اون آقایی که الان اومد .

" کی ؟ "

" همان پسر جوانی که بهت دسته گل داد . "  بیتا سرش  تکان دادو گفت : خوب خوب فهمیدم شهاب رو میگی اون پسر عمه سامه . خوب چی شده ؟

" اون دوست پسرعمومه . "

بیتا به من نگاه کردو گفت : خوب چی شده ؟

" دیگه میخواستی چی بشه اون منو میشناسه "

بیتا نفس عمیقی کشید و گفت : برو گمشو منو ترسوندی گفتم حالا چی شده . می ترسی بره به پسرعموت بگه تو رقصیدی ؟ و بعد خندیدو ادامه داد :  فکر کردی پسرها هم مثل ما هستن که از سیر تا پیاز رو برای دوستاشون بگن . اونا خوب می دونند چه چیزهایی رو نباید بگن .

" بیتا خواهش میکنم خواهش میکنم اگه میخوای تا آخر جشنت بمونم اصرار نکن برقصم . "

بیتا گفت : من کاری ندارم خودت به سام بگو .  سرم را تکان دادم و گفتم : باشه خودم بهش میگم تو هم لطف کن یک روسری برام بیار من روی سرم بکشم .

بیتا گفت : مسله تو با یک روسری حل میشه ؟

" باز بهتر از هیچیه . "

بیتا بلند شد و به طرف دیگر اتاق رفت و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که با شالی نازک برگشت و بعد آن را به طرفم گرفت و گفت و گفت : بگیر خوبه ؟ شال را روی سرم انداختم و گفتم : خیلی نازکه موهامو خیلی نشدن میده ؟

" نه زیاد "

با اینکه میدانستم آن شال فقط برای دکور و گول زدن خودم می باشد اما ازا ینکه آن را به سر داشتم خیالم راحتتر بود .  شهاب خیلی جذاب بود و من ناخودآگاه به چهره و اندام برازنده اش چشم دوخته بودم همچنین با همپای رقصش خیلی قشنگ می رقصید به طوری که معلوم بود هردو از قبل تمرین کرده اند . در یک لخحظه چشم شهاب به من افتاد و در همان حال ناگهان ایستاد . حرکتی که انجام داد آنقدر ناگهانی و غیر منتظره بود که هم دختر جوان و هم چند نفر دیگر که به او نگاه میکردند برگشتند ببینند که او با دیدن چه کسی اینجور میخکوب شده است و خوشبختانه از بین جمعیتی که من بین آنها بودم کسی متوجه نشد چشم شهاب به من بوده است . دختر به او اشاره کرد تا ادامه دهد . شهاب را میدیدم که میرقصد اما کاملا مشخص بود که تمرکز ندارد . چند لحظه بعد از جمعیت تشکر کرد و خود را کنار کشید اما سر جایش برنگشت و درست رو به روی من کنار در ورودی اتاق ایستاد . به شدت چشمانم را مهار میکردم تا مبادا به سمتی که او ایستاده استنگاه کنم اما این کشمکش درونی اعصابم را خیلی خورد کرده بود . نوبت به اهدا کادو ها بود من با احتیاط به سمتی که شهاب ایستاده بود نگاه کردم اما او آنجا نبود . با چشم به دنبال او میگشتم و نمی دانم تا چه حد تابلو اینکار را انجام دادم عاقبت او را دیدم که سمت دیگری ایستاده و با لبخند به من نگاه می کند وقتی دید که من هم او را دیده ام با اشاره گفت دنبالم نگرد من اینجا هستم .

نمی دانم از کجا فهمیده بود که من دنبال او هستم با خجالت چشم از او برداشتم و نشان دادم که هنوز شخص مورد نظرم را پیدا نکرده ام و بعد با دیدن بیتا به  او اشاره کردم . بیتا خود را به من رساند و گفت : چیه عزیزم پشیمان شدی ؟ می خواهی بگم یک اهنگ شاد بزنند؟

لبخندی زدم و گفتم : دست بردار می خواستم بگم کادوی مرا نشان نده .

برای بیتا گردنبندی با زنجیر بلند گرفته بودم که روی پلاک گردنبند نوشته بود پیوندتان مبارک . وقتی خواستم سر جایم برگردم یک لحظه صذای شهاب را شنیدم که گفت : خانم فروغی حالتان چطور است ؟

 

بیتا موضوع را میدانست اما سام با تعجب به من و شهاب نگاه میکرد . لبخندی زدم و گفتم : سلام .  شهاب متقابل لبخندی زد وگفت : هیچکس مارو که معرفی نمی کنه . خودمون باید گلیممون رو از آب بیرون بکشیم .  سام جلو آمدو گفت : نه که تو خیلی کم رویی احتیاجم داری یکی معرفیت کنه . نگین خانم معرفی میکنم ایشون شهاب پسر عمه کم رو و کم حرف و خجالتیم . و بعد رو به شهاب کرد وگفت : ایشون هم خانم فروغی که جنابعالی نام فامیلشون رو جلوتر از من میدونستی .  شهاب خندید و گفت : خانم فروغی دختر عموی یکی از دوستانم است و به خاطر همین فقط فامیلیشون رو میدونستم و بعد رو به من کرد و گفت :  نگین خانم حال اقا نوید چطوره ؟

 

" خوبه " بدون اینکه به او نگاه کنم سرم را خم کردم و گفتم : اگه اجازه بدید من سر جایم برگردم و شما هم باقی کادوها را باز کنید .  چون شهاب کنار سام وبیتا ایستاده بود من میتوانستم بدون جلب توجه به او نگاه کنم . به نظرم شهاب خیلی شیطان و پر سرو زبان می امد . از این فاصله ای که من ایستاده بودم صدایشان را نمی شنیدم اما از خنده بیتا و سام معلوم بود که شهاب برایشان لطیفه تعریف میکند . دادن کادوها و گرفتن عکس از اقوام تمام شد و نوبت به پخش کیک رسید . بیتا و سام به اتفاق هم کیک را تقسیم کردند به طوری که به همه رسید و مقداری هم اضافه آمد . صدای شهاب را شنیدم که می گفت : آدم حسابدار اینش خوبه که یک کیک فسقلی رو جوری تقسیم میکنه که مقداری هم اندوخته فردایش باشد .  صدای خنده از اطرافیان بلند شد . سام سرش را به علامت تهدید تکان داد و گفت : فکر میکنم تنت می خاره می خوای همین الان جلوی همه بگم به من و بیتا چی گفتی ؟  شهاب سرش را خم کرد و به حالت مظلومی گفت : نوکرتم . باشه هرچی تو بگی من قبول دارم . بقیه خندیدند و عده ای با وعده و وعید به سام می خواستند از او حرف بکشند . بعد از خوردن کیک و پشت آن خوردن یک فنجان چای مهمانان بلند شدند و بعد از خداحافظی با سام و بیتا و آرزوی خوشبختی برای آنها به خانه هایشان می رفتند . بیتا به من لخندی زدو گفت : چیه باز به ساعتت نگاه میکنی ؟  با نگرانی به او گفتم : نمی دانم چرا پدرم هنوز به  دنبالم نیامده نکنه منو یادشون رفته ؟   بیتا با چشمانی که از آن شیطنت میبارید به من نگاه کرد وگفت : برو ناقلا منو رنگ میکنی ؟ مثل اینکه من به مامانت گفته بودم که شام اینجا هستی . شام را به صورت سلف سرویس و توسط کارکنان رستورانی که قرار بود از آن غذا بگیرند برای مهمانن که تعداد آنها زیاد هم نبود سرو کردند . بیتا بشقابی غذا برای من و خودش کشید و بعد پیش من آمد در حالی که یک نقطه خلوت را انتخاب میکرد تا با هم شام خبوریم گفت : این پسره مارو کشت از بس گفت خانم فروغی رو برای دیدن مسابقه من که دو هفته دیگه است دعوت کنید .  لبخند زدم و و آهسته گفتم : شهاب ؟ 

 

"  آره همون . "

 

" چه مسابقه ای ؟ "

 

" مسابقه     . هیس دارن میان به رو نیار با هم در این مورد صحبت کردیم . "

 

جرأت نداشتم به پشت برگردم و ببینم بیتا چه کسی را میگفت که دارند می آیند . فقط چشمانم را بستم و به خودم تلقین کردم نگران چیزی نیستم . صدای سام را از پشت سرم شنیدم که خطاب به کسی میگفت : بیا بچه کم رو خودت هرچی می خوای بگو . نگین خانم این مارو خفه کرد از بس به جونمون نق زد .  سام به سمت بیتا آمد و کنار او نشست و بشقاب غذای خودش و همچنین شهاب را روی میز کوچکی که بشقاب من و بیتا روی آن بود جا داد . در حالی که به پشت سر من نگاه میکرد گفت : چیه چرا اینجوری نگاه میکنی مگه دروغ میگم اونجا سر ماو خوردی پس چرا حالا چیز مونی گرفتی و حرف نمی زنی .  صدای شهاب را از پشت سر شنیدم که گفت : باشه دیگه اینجوریه ؟ یادت باشه تلافی میکنم .  و بعد خطاب به بیتا گفت : بیتا خانم خیلی حرفها دارم که براتون بگم . وظیفه انسانی من حکم میکنه قبل از اینکه زن پسر دایی من بشید خیلی مطالب رو در موردش بگم که خودای نکرده بعدها نیاین بگین چرا قبلا چیزمونی گرفته بودی . 

 

سام گفت : من نوکرتم . نگین خانم حرف منو باور نکنید این من بودم که با خودم فکر میکردم حتما شما رو برای دیدن مسابقه این قهرمان ماشین باز دعوت کنم .  بیتا در حالی که میخندی گفت : صبر کن صبر کن حرف رو عوض نکنید آقا شهاب شما باید هرچی در مورد پسرداییتون میدونید به من بگسد چون در این مورد وظیفه انسانی اقتضا میکنه که من همه چیز رو در مورد سام بدونم . صدای خنده شهاب و سام بلند شد و شهااب گفت : راسسستش میخواستم این رو بهتون بگم که با دومین مرد خوش قلب و مهربون و نجیب و وفادار دنیا دارید ازدواج میکنید . بیتا نگاهی به سام انداخت و گفت : چه خوب حالا اولیش کیه ؟

 

" خوب معلومه اولیش حی و حاضر جلوی پاتون ایستاده و منتظره یکی تعارفش کنه تا بنشینه . شهاب منتظر تعارف کسی نشد و همانجا برای خود یک صندلی آور و کنار ما نشست . رفتارش خیلی راحت و بی تکلف بود . بعد ا ز خوردن شام ضرف های همه را جمع کرد و سپس به راحتی با دستمال کاغذی روی میزمان را پاک کرد . سام به بیتا نگاه کرد و با خنده گفت : عزیزم میدونستی شهاب قبلا کارگر رستوران بوده ؟  آنقدر کلام او برایم جالب بود که بدون اینکه متوجه باشم با تعجب به شهاب نگاه کردم . صدای خنده بیتا بلند شد . شهاب گفت : دست شما درد نکنه فکر میکنم شغل من خیلی از تو بهتر بود یادت رفته من خودم تو رو به صاحب کارم معرفی کردم و هزار خواهش و تمنا کردم تا بتونی اونجا کار کنی . حالا خوبه من ظرفشور همون رستورانی بودم که تو اونجا زمین میشستی . من هاج و واج مانده بودم و به جا ی آنها از خجالت به میز خیره شده بودم و با تعجب فکر میکردم که این چه طرز اشنایی است . شهاب و سام خیلی جدی بدون اینکه بخندند با همدیگر بحث می کردند . سام گفت : یادته اون اولا هر بار که بشقابی رو می شکوندی صاحب کارت دو شب شام جریمت می کرد و از گرسنگی به من التماس می کردی که باقی مانده غذامو بهت بدم . سرم را به زیر انداخته و از خجالت حرف سام کم مانده بود از جایم بلند شو تا مبادا شهاب از فاش شدن گذشته اش توسط او جلوی من غرورش شکسته شود که صدای شهاب را شنیدم که خیلی عادی گفت : آره یادمه چه روزایی بود . حالا اون که خوب بود تو چی اولین روزایی که رفته بودی مجبور بودی ته مانده ظرف مشتری ها رو بخوری .  صدای خنده بیتا بیش از هرچیز مرا ناراحت کرد . سام لیوانی آب به سمت بیتا گرفت و با مهربانی خطاب به او گفت : عزیزم چه خبرته تمام ارایشت بهم خورد شنیدن بدبختی آدما که انقدر خنده نداره .     بیتا آب را از دست سام گرفت و به لبش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید . در این فکر بودم که خانواده سام چه جور آدمهایی هستند که بدون ملاحظه ی آدم غریبه ای مثل من پته زندگی همدیگر را بیرون می ریزند .  بیتا که کمی حالش جا آمده بود گفت : جفتتون خیلی فیلمید بیچاره دختر مردم الان باور میکنه که شما راستی راستی اینکاره بودید . ابتدا منظورش را متوجه نشدم اما لحظه ای بعد فهمیدم که این جر و بحث ها همش سیاه بازی بوده و من بیچاره ساده لوح فکر می کردم که واقعیت دارد . تا نیم سعت بعد دیگر یک مهمان هم در سالن نبود و من از تاخیر زیاد پدر نگران شدم و رو به بیتا گفتم : بهتره من خودم برم ممکنه صحبتهای پدر با مهمانان طولانی شده باشه و یا شاید آنها فراموش کرده اند که من اینجا هستم . بیتا گفت : صبر کن الان که سام اومد می گم که تو رو برسونه . شهاب لبخندی زد و گفت : ما هم باید دیگه بریم اگه اجازه بدید من شما رو می رسونم . نمی دانستم چه بگویم فقط گفتم : خیلی ممنون .

 

سام در حالی که دستهایش را بهم میزد از در اتاق پذیرایی داخل شد و در همان فاصله گفت : چی شد معامله جوش خورد ؟  بیتا گفت : معامله چی ؟

 

" منظورم اینه که نگین خانم راضی شد به دیدن مسابقه لاک پشت ها بیاد . لبخندی زدم و بیتا به جای من گفت : از الان تا دو هفته دیگه خیلی وقت است تا ببینیم چی میشه .  سام گفت : د نشد اگه قراه نگین خانم بیاد باید همین الن بگه تا این شهاب خودشو آماده کنه و مثل همیشه از اول آخر نشه .   وقتی بیتا به سام گفت که سر راه شهاب مرا به خانه میرساند سام مخالفتی نکرد و گفت : فقط چون به شهاب به اندازه یکی از چشمام اعتماد دارم قبول میکنمم دوست خانمم را برساند . به همراه بیتا به اتاقش که در طبقه دوم ساختمانشان بود رفتم تا مانتو و کیفم رو بردارم .  وقتی برای صحبت نداشتم آهسته به بیتا گفتم: خیلی حرفها برات دارم . او نیز گفت : من هم همینطور خدارو شکر از دوشنبه مدرسه ها باز میشود و میتوانیم به مدت نه ماه حرف بزنیم . شهاب نیز اتومبیلش را روشن کرد و من بعد از خداحافظی با سام و بیتا روی صندلی پشت جا گرفتم . خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به خیابان منزلمان رسیدیم و بدون اینکه من به شهاب نشانی را بدهم او درست جلوی درب منزل نگه داشت و از آینه به من نگاه کرد و گفت : فکر کنم ذرست اومدم اینطور نیست .  تعجب کردم و گفتم : بله متشکرم .   از خودرو پیاده شدم و شهاب نیز همراه من شد و گفت : حتما باید به نوید سفارش شما و خواهرتان را بکنم که شما را همراه خودش بیاورد . ناخودآگاه از زبانم پرید و گفتم : نه خواهش می کنم اینکارو نکنید . با تعجب به من نگاه کرد و پرسید : چرا ؟ به اجبار خجالت را کنار گذاشتم و گفتم : من با پسر عمویم زیاد صمیمی نیستم الام هم از شما می خواهم به اونگویید که من را دیده اید . شهاب سرش را تکان داد وگفت : بله متوجه شدم . پس به این ترتیب مطمئن باشید به نوید نمیگویم که مسابقه دارم خوبه ؟

 

" اگر شد بیام قبلا به بیتا خبر میدم . "

 

شهاب لبخندی زدو گفت : از امشب دعا می کنم که بشود بیایی .  لبخندی زدم و گفتم : منم امیدوارم دعاتون برآورده شه .  شهاب سرش را خم کرد و گفت : خدا منو خیلی دوست داره دعامو زود برآورده می کنه . نمی دانم شوخی می کرد یا جدی میگفت اما آنقدر کلامش بی ریا و راحت بود که نتوانستم چیزی بگویم . در حالی که از خودرو دور می شدم گفتم : خداحافظ .   صدای او را شنیدم که گفت : به امید دیدار . 

 

 

 

فصل ششم   

 

 

 

اول مهر با تمام زیباییش با بوی پاییز و بارش باران از راه رسید . وقتی بیتا را در حیاط مدرسه دیدم از خوشحالی فریاد زدم و به طرفش دویدم . آنقدر مشتاق دیدنش بودم که از شوق صورتش را چند بار بوسیدم . بیتا نیز با خوشحالی با من احوالپرسی کرد . تا زمانی که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درآمد من و بیتا نتوانستیم با هم صحبت کنیم . اما وقتی از مدرسه بیرون آمدیم بیتا گفت : خفه شدم از بس حرفن رو نگه داشتم . نگین فیلم ها و عکس ها آماده شده اگه تونستی بیا خونمون فیلم رو ببین . گفتم چطور شده ؟ منم تو فیلم هستم ؟

 

" ماه شده و تو که خیلی ناز افتادی . عکساتم خیلی خوشگل شده به سام گفتم از اون چند تایی که تو توشون هستی برات بده چاپ کنن . بیتا گفت : نگین می دونی سام چی گفت ؟

 

" درباره چی ؟ "

 

" سام میگفت شهاب گلوش پیش تو گیر کرده . دلم فرو ریخت . با اینکه سعی کردم می کردم  نشان دهم برایم اهمیتی ندارد اما از شنیدن این موضوع غرق در لذت شدم .  با صدایی که سعی می کردم خیلی عادی و بدون کوچکترین لرزشی باشد گفتم : سام از کجا این موضوع رو فهمیده ؟

 

" اوه تو اون دو تا رو نمیشناسی خیلی باهم جورند . اون روز تو اون هیر و ویر هی تند تند زیر گوش سام میگفت : د بجنب قضیه رو ردیف کن دیگه . من از سام پرسید که جریان چیه ؟ سام هم گفت : بابا بچه چشمش دوستت رو گرفته . حالا می خواد من براش دست بالا کنم .  ناخودآگاه لبخند زدمو به یاد شوخی آن روزشان درباره شغلشان افتادم . مثل اینکه بیتا هم به یاد آن موضوع افتاد زیرا او هم خندید . در همین موقع چند جوان که از رو به رو می آمدند با دیدن ما متلکی بارمان کردند صدای یکی از آنها رو شنیدم که گفت : وای خدا چه ناز می خندن .  و دیگری گفت : واسه همینه که خمیر دندون روز به روز قیمتش بالا میره .  سر خیابان باید از بیتا جدا میشدم و با اتوبوس به منزل میرفتم . پیش از خداحافظی بیتا گفت : راستی برای جمعه میای مسابقه ؟

 

" شاید پردیس بتونه کاری کنه که من بتونم بیام اما ین مسابقه کجا برگذار میشه ؟ "

 

" منم برای اولین باره که میرم اما سام میگفت تو پیست اتومبیل رانی مجموعه ورزشی آزادی برگذار میشه . اگر تصمیم گرفتید بیاید سام ما ور میبره .  با امیدواری گفتم : امیدوارم بتونم بیام .  و بعد از او خداحافظی کردم . روزها به سرعت سپری میشدند . با وجودی که خیلی دوست داشتم در مورد شهاب از بیتا بپرسم اما از ترس اینکه او فکر نکند خیلی خوره بازی درمی آورم هیچ  چیز نمی گفتم ، آرزو میکردم اتفاقی نیفتد که باعث شود من نتوانم به مسابقه بروم . پردیس هم هر روز ذهن مادر را برای پانزدهم مهر آماده میکرد و میگفت که برای آمادگی آزمون دانشگاه برنامه اردو دارند و برای اینکه از هر جهت راحت باشد می تواند من را هم ببرد . در این مورد پردیس طوری فیلم بازی کرده بود که خود من هم فکر میکردم به راستی یک چنین اردویی در کار است . عاقبت پانزدهم مهر از راه رسید . ساعت هشت برای بیدار کردن پردیس او را تکان دادم . پردیس به سرعت لباسش را از تن در آورد و روی تختش انداخت و سپس به من نگاه کرد وگفت : تو چرا به من زل زدی بدو برو حاضر شو دیر میشه . سرم را تکان دادم و به طرف کمد رفتم . شلوار جین مشکیم را با مانتوی مشکیم را به تن کردم و به دنبال روسری مشکی ام میگشتم و وقتی آن را پیدا کردم ان را کنار آینه گذاشتم و مشغول بستن موهایم شدم . پردیس به سر تا پایم نگاهی انداخت و گفت : می خوای برای مجلس ختم ؟

 

" مگه بده ؟ "

 

" نگین سعی کن یواش یواش یاد بگیری که چطور لباس بپوشی . و بعد به طرف کمدم رفت و مانتوی شیری رنگم که مدلش زیپ خور و کلاه دار بود و قدش تا زانویم بود از کمدم در آورد و به من گفت : زود باش مانتوت رو عوض کن .  پردیس به سر تا پایم نگاه کرد و گفت : نمی دونم تو اگه من رو نداشتی چی کار میکردی ؟ حالا اون کفش اسپرت شیری ات خیلی این تیپت میاد . چون من خیلی خوبم کیف شیری خودم رو بهت می دم تا تیپت کامل شه .  بدون اینکه سر و صدا راه بیندازیم حدود ساعت یک ربع به نه از در منزل خارج شدیم . به اتفاق پردیس به طرف خودروی سام رفتیم . بعد از احوالپرسی به اتفاق راهی شددیم . خیلی زود به مقصد رسیدیم . امدن به چنین مکانی برای من که تا به آن لحظه پا به آن مکان نگذاشته بودم بسیار هجیان انگیز بود . و پردیس نگاه کردم او نیز مانند من اولین باری بود که پا به چنین مکانی گذاشته بود . اما طوری به اطراف نگاه می کرد که گویی سالهاست با چنین ممکانی آشناست . کم کم تماشاچیان برای دیدن مسابقه می آمدند . ساعت نه صبح تایمگیری از خودروهای شرکت کننده آغاز شده بود . هنوز محو تماشای اطراف بودم و نمی دانستم این مسابقه چگونه انجام میشود و حتی نمی دانستم خودروی شهاب چه رنگی است . از هر نوع اتومبیلی برای مسابقه امده بود. بعضی از خودروها آرم به خصوص ی داشتند و بعضی دیگر رنگهای بسیار جالبی داشتند . خودروها با سرو صدا به داخل پیست می آمدند و گزارشگری از بلندگو جزئیات و اسم شرکت کنندگاهن را میخواند . من و بیتا به تنها جایی که حواسمان نبود مسابقه بود به طوری که وقتی نام شهاب را از بلندگو اعلام کردند من و بیتا ان را نشنیدیم . پردیس سلقمه ای به پهلویم زد و من به طرفش برگشتم و گفتم : چی شد ؟

 

" اسمشو خوند نشنیدی ؟ "

 

" نه . "

 

" پس که حرف میزنی . نگاهی به خودروهایی که با سوصدا وارد پیست می شدند انداختم . اما نمی دانستم که کجا باید دنبال شهاب بگردم . همچنان سرگردان به اتومبیل ها نگاهی می کردم که فریاد سام من و بیتا را از جا پراند او که با دوربینش به خودروها نگاه می کرد با فریادی که بند بند وجودم را جدا می کرد گفت : اوناهاش خودشه . به جهتی که سام اشاره می کرد نگاه کردم . سام شماره خودرو را گفت و من با دقت بیشتری کردم . باورم نمی شد راننده ای که پشت فرمان آن نشسته و کلاه ایمنی بر سر دارد شهاب باشد . خودروها به دنبال خودرویی که چراغ قرمزی مانند پلیس روی آن بود حرکت کردند . آهسته از بیتا پرسیدم : مسابقه شروع شد ؟   سام برای ما توضیح داد که به این دور از مسابقه دور مارشال می گویند و اتومبیل های مسابقه دهنده برای بهتر با پیست به دنبال خودروی راهنما با مسیر آشنا می شوند .  با چشم خودروی شهاب را تعقیب می کردم بعد از یک دور کامل خودروها توسط یک راهنما روی خط شروع قرار گرفتند . خیلی دوست داشتم برای یک لحظه هم که شده شهاب از خودرو خارج شود و من او را ببینم . خوشبختانه آرزویم خیلی زود برآورده شد شخصی به خودروی او نزدیک شد و ورقه ای به  او نشان داد و بعد از آن شهاب را دیدم که از اتومبیلش خارج شد . شهاب بند کلاه ایمنی اش را باز کرد و من باور کردم که او همان مردی است که در این مدت کم قلب مرا اسیر خودش کرده است . سام به طرف ما آمد و رو کرد به بیتا و گفت : عزیزم من الان برمی گردم . سپس با شتاب به سمت شهاب رفت . من و بیتا به هم نگاه کردیم و بیتا گفت : فکر کنم سام رفته خیال شهاب رو از اینکه تو اومدی راحت کنه .

 

"  مگه قرار نبود بیام . "

 

"  شهاب به یام گفته باور نمی کنه که تو بیایی . "

 

"  یعنی فکر می کرده من انقدر بد قولم ؟ "

 

" خانم باور نکردن با بد قول بودن خیلی فرق می کنه . "

 

تمام خودروها آماده حرکت بودند . در اینن موقع مسابقه با سبز شدن چراغ راهنما شروع شد . صدای غرش خودروها و همچنین دلهره ای که به وجودم چنگ انداخته بود ارام و قرارم را گرفته بود و مانع از این می شد که با آرامش سر جایم بنشینم . بیتا سعی داشت که دوربین را از دست سام بگیرد و گفت : سام دوربین رو بده می خوام ببینم ماشین شهاب کدومه .  سام همچنان به دوربین چسبیده بود و معلوم بود که حواسش اصلا اینجا نیست . از کشمکش او و بیتا سر دوربین من و پردیس بی صدا می خندیدیم . سام آنقدر از خود بی خود شده بود که پاک یادش رفته بود که بتا دوربین را می خواهد او همچنان که با چشم مسابقه را تعقیب می کرد با فریاد گوشخراشی مرتب می گفت : برو برو .  گویی پدال گاز خودروی شهاب با صدای او گاز می دهد . عاقبت بیتا که دید سام به هیچ وجه دوربین را از خود جدا نمی کند با لج دستش را عقب کشید و رو به من گفت : می بینی مردا رو اینجور موقع ها باید شناخت . من و پردیس بی صدا خندیدیم . وتازه در پایان دور ششم فهمیدم که خودرویی که شهاب با آن مسابقه میدهد پژو موتور تقویت شده ای به رنگ مشکی است که خطی پهن به رنگ طلایی روی سقف خودرو و آرمی مانند عقابی طلایی روی کاپوت جلو و عقب خودرو نقش زده شده است . عاقبت آنقدر پردیس گفت اوناهاش اونجاست تا خودرو دیدم اما باور نمی کردم که پشت رل آن شهاب  پایش به پدال دوخته باشد سرعت اتومبیل ها زیاد بود و این تازه مرا به فکر انداخته بود که در تمام این مدت باید نگران سلامتی شهاب می بودم . عاقبت با فریاد های گوش خراش سام که گویی خودش به خط پایان رسیده بود متوجه شدیم مسابقه  با دوم شدن شهاب به پایان رسید . نمی دانستم حالا که مسابقه شهاب تمام شده چه باید بکنیم ایا باید بمانیم و دور بعدی مسابقات را تماشا کنیم یا برای دیدن شهاب به طرف جایگاه اتومبیلها برویم که من شخصا با دومی موافق بودم که تلفن همراه سام به صدا در امد قلب من نیز همراه صدای زنگ همراه صدای زنگ همراه سام شروع به تپیدن کرده بود و بی جهت تلاش می کردم خودم را خونسر نشان بدهم . قبل از اینکه سام به تلفنش پاسخ بدهد من می دانستم چه کسی پشت خط است . حدسم نیز درست بود که شهاب پشت خط است سام با او قرار گذاشت ساعت دوازده و نیم جلوی در پارکینگ همدیگر را ببینیم . 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |

با دیدن او تکانی خوردم و با خجالت لبخند زدم . او خندید و گفت : غصه شو نخور گاهی اوقات من هم بد جایی گیر میکنم اما وقتی کمی استراحت میکنم میتوانم درست تصمیم بگیرم . و بعد  گفت : برای چند لحظه تنهات میگذارم  چون باید با خاله سلام و احوالپرسی کنم و بعد میام تا کمی باهم حرف بزنیم . سرم را تکان دادم و گفتم : باشه منتظرم . سروش لبخندی زد و بعد دست کرد در جیبش و پاکت نامه ای را بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت : این نامه برای توست هرچند که ترجیح میدادم همانجا روی قلبم باشد اما به هرحال باید به دست صاحبش برسانم . با تعجب نامه را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم . با دیدن خط پردیس قلبم تکان خورد . نگاهی به سروش انداختم و گفتم : قابل شما را ندارد .

 لبخندی زد و گفت : میدانم تعارف است اما آرزو دارم در این نامه نامی از من هم باشد . لبخندی زدم و گفتم : قول میدهم اگر نامی از شما بود آن را برایت بخوانم . سروش رفت و من با شتاب نامه را باز کردم . پردیس نامه را اینطور شروع کرده بود :

سلام نگین ، نمیدانم اول نامه ام را چطور شروع کنم . الان میفهمم که صحبت کردن درباره همه چیز آسان تر از نوشتن درباره آنهاست . حوصله مقدمه چینی ندارم پس بهتر است خیلی زود بروم سر اصل مطلب . نگین وقتی فکرش را میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و هر شب رختخواب خالی ات به من میفهماند که بدجوری به تو عادت کرده ام . البته می دانم جای بدی نرفته ای و می دانم هوای سنندج خیلی خوب است و بهتر از اینجاست که تا یک دقیقه کولر را خاموش می کنی عرق از سر و صورتمان روان می شود . از مقدمه چینی درباره دلتنگی و حرف زدن درباره چگونگی آب و هوا بگذریم . نگین مثل اینکه قرار بود برایم سفر نامه ات را بنویسی . اما امروز که چهار روز از رفتنت می گذره ممکن است اصلا یادت رفته باشد که خواهری چشم به راه داری . شوخی کردم و خوب میشناسمت و میدانم که نامه ات هم اینک در راه است . اما دلیلی که باعث شد برایت نامه بنویسم این بود که خبرهای زیادی شده که دوست دارم روی هم جمع شوند . اول اینکه دوستت دو بار به خونمون زنگ زد و سراغت رو گرفت . دوستت گفت اگر نگین تماس گرفت بهش بگو که من قبول شدم . منظورش را نفهمیدم اما حدس میزنم که این کلمه را رمزی گفت چون جواب کارنامه ها را خیلی وقت است داده اند . خیلی دوست داشتم بهش بگویم خودتی اما به خاطر تو جلوی زبانم را گرفتم . راستش یک خبر خیلی جدید که می دانم حتی فکرش راهم نمی کنی و آن اینکه مادر فولاد زره مدتی که اینجا بوده در فکر زدن مخ عمو ناصر بوده تا نیشا را برای پسرش خواستگاری کند . اما مامان می گفت که زن عمو گفته برای نیشا زود است که شوهرش بدهند . خودت که می دانی معنی این حرف یعنی چه . یعنی اینکه برای هر کس دیگه زود است اما فقط کافیست پیروز لب تر کند همین زن عمو با کله نیشا را به او می دهد . راستی حرف پیروز شد یادم افتاد که پیروز یک خانه مبله خیلی قشنگ اجاره کرده و آخر همین هفته ما و عمو را به منزلش دعوت کرده . خلاصه جایت خیلی خالی است که کمی سر به سرش بگذاریم . در ضمن از اون سروش کله خر هم برایم بنویس . خوب فعلا خداحافظ تا بعد اما سعی کن زود به زود برایم نامه بنویسی .     

    خواهرت پردیس

 خبری که مرا خیلی به فکر فرو برد این بود که حتی فکرش را هم نمی کردم که عمه قصد داشت نیشا را برای سروش خواستگاری کند . همانطور که فکر می کردم سروش را دیدم که به طرفم می آید و در این فکر بودم که جواب او را چه بدهم زیرا به او قول داده بودم اگر پردیس نامی از او بره بود به او بگویم . فکری به خاطرم رسید و آن اینکه فقط نام سروش را به او نشان بدهم و جمله ای لطیف و احساسی به جای کلمه خر بر آن اضافه کنم . سروش وقتی به من رسید لبخند زد و گفت : امیدوارم زود نیامده باشم و نتونسته  باشی نامه را بخوانی . سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی وقت است نامه را تمام کرده ام .

" حال خانواده خوب بود ؟ "

" بله همه خوب هستند . "

سروش همانطور به من نگاه می کرد و گفت : خوب تعریف کن .

" چه چیزی را ؟ "

" از خودت بگو و ار آینده تحصیلی ات چه فکری کرده ای ؟

میدانستم سروش می خواهد سر صحبت را باز کند اما راستش در آن لحظه حوصله توضیح دادن درباره آینده تحصیلی ام را و دوست داشتم راجع به چیز های مهمتری صحبت کنم  . از جمله اینکه او برای آینده اش چه تصمیمی گرفته و چه کار میخواهد بکند . آیا می خواهد صبر کند تا هم خودش و هم خواهرم به پای یک عشق نافرجام بسوزد و یا مرد و مردانه پاپیش بگذارد و هم خودش و هم پردیس را از این بی تکلیفی نجات دهد . پاسخی به سروش ندادم و او را دیدم که سرش را تکان میدهد که یعنی چه شد ؟ نفس عمیقی کشیدم و بی مقدمه پرسیدم : نظرت درباره خواهرم چیست ؟  ابروان سروش بالا رفت و برای یک لحظه به من خیره شد و با صدای  ارام گفت : می دونم که خودت بهتر از هر کسی می دونی که نظر من  درباره پردیس چیه .

سرم را به زیر انداختم و بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : پس چرا انقدر دست دست می کنی پردیس خیلی خواستگار دارد میترسم اگر دیر برسی از دستت برود . احساس کردم سروش با حالت معذبی در صندلی جابه جا شد و بعد از چند لحظه گفت : تو نامه چیزی درباره این موضوع نوشته  کسی به خواستگاری اش آمده ؟ فکری به خاطرم رسید و گفتم : این موضوع جدیدی نیست . پردیس خیلی خواستگار دارد اما اگر تا به حال تمام آنها را رد کرده حتما دلیل خاصی داشته و شاید شما بدونید دلیل اون چیه . سروش نفس عمیقی کشید و گفت : اما من به مادرم گفتم که با دایی و پردیس صحبت کند . پردیس خودش قبول نکرد . نیشخندی زدم وگفتم : آقا سروش من تو همون خونه ای زندگی می کنم که پردیس زندگی می کنه . عمه جان بعد از جدایی شما از نامزدتان یک بار به پدر آن هم خیلی سربسته گفت که از پردیس بپرس می تونم برای سروش به خواستگاری اش بیایم ؟ تو باشی چی میگفتی ؟ با خوشحالی می گفتی بله بفرمایید من خیلی وقت است منتظرتان بودم . من نباید این را بگویم و شاید دختر بدی باشم که اسرار خواهرم را برای شما فاش میکنم اما خوب است این را بدانید شبی که ما در تهران شنیدیم شما با دختری نامزد شده اید خیلی جا خوردیم . البته منظور از ما من و پردیس بود . من همان شب با صدای گریه پردیس از خواب بیدار شدم حالا شما از او چه انتظاری دارید ؟ دل پردیس با نشستن شما سر سفره عقد شکسته شد و بعد انتظار دارید بعد از یک سال با یک جمله که از پردیس میتونم  برای سروش خواستگاری اش بیایم دلش را به دست بیاورد و بعد او با روی باز شما را بپذیرد ؟

نمیدانم این کلمات را از کجا اورده بودم اما احساس میکردم این حرفها یک سال بود که روی دلم سنگینی می کرد و دوست داشتم آنها را با کسی در میان بگذارم . سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم . به نقطه ای زل زده بود و خیلی  عمیق در فکر بود . سکوت کردم تا خوب فکر کند . سروش مدتی در فکر بود بعد با کشیدن نفس عمیقی به من نگاه کرد و در حالی که از جا برمی خواست گفت : نگین از تو ممنونم که این چیز ها را به من گفتی . از اینکه ترکت می کنم مرا ببخش من باید تنها باشم تا بتوانم خوب فکر کنم . اما خوشحالم که تو پیش ما هستی . بعد سرش را تکان داد و بدون هیچ کلام دیگر رفت . من به پردیس فکر کردم به اینکه این بازی تا کی میخواهد ادامه داشته باشد .  خورشید به غروب خود نزدیک میشد . وقتی به خودم امدم متوجه شدم  ساعتها به نقطه ای سروش  از آنجا گذر کرده بود خیره شده ام .

فصل چهارم

روز ها از پی هم میگذشتند و تا چشم به هم زدم حدود سه هفته از آمدنم به منزل عمه سوزه گذشت . در این مدت سروش مرتب به ما سر می زد اما فرصتی برای صحبت پیش نیامد . مارال را یک بار دیگر دیدم که منزل عمه سوزه آمد ام خیل یزود رفت . در این مدت اتفاق جدیدی نیافتاده بود تا آن را برای پردیس بنویسم اما خبر هایی که پردیس برایم می نوشت خیلی جالب توجه بودند . پردیس برایم نوشته بود که صادق یک بار دیگر توسط خانواده اش از پریچهر خواستگاری کرده است و این بار قرار است رسمی به خانه مان بیایند . اما هنوز پریچهر نگفته که آیا جواب منفی است یا نه . در ضمن پردیس برایم نوشته بود کخ به منزل پیروز رفته اند . منزل او بیش از آنکه فکرش را میکردند بزرگ و مجلل دیده اند در ضمن نوشته بود اتاق خواب پیروز را هم دیده اند که یک تخت بزرگ دو نفره داخل ان بوده است . به نظر پردیس یک تخت دو نفره برای یک مرد مجرد کمی عجیب و شک بر انگیز بود. می دانستم که  پردیس در مورد این جور مسائل خیلی حساس و کنجکاو است . ما هرچه فکرمی کردم نمی دانستم دلیل این همه کنجکاوی چیست . راستش بعد از خواندن پردیس کمی احساس دلگیری به من دست داد اما نمی دانستم این دلگیری از چه منظور است . با اینکه از بودن در کنار عمه راضی بودم اما دلم برای خانه و اتاق خودم تنگ شده بو و فکر میکردم سالها از آن دور بودم . روز دوشنبه بود . من و عمه و مینو طبق معمول هر روز بعد از ظهر زیر درخت بید داخل حیاط نشسته بودیم و مینو در حال دادن دارو های عمه بود که خودروی سروش جلوی محوطه حیاط ایستاد و سروش از آن پیادخه شد . این هم برای من هم برای عمه تعجب داشت زیرا او روز پیش یعنی یکشنبه به دیدنمان آمده بود . وقتی سروش از خودرواش پیاده شد یک جعبه شیرینی در دستش بود . وقتی به ما نزدیک میشد عمه گفت : اشتباه نکنم خبر خوشی شده که اینطور سرحال است . با حالتی متعجب به عمه نگاه کردم که چطور از این فاصله با وجود چشمان ضعیفش تشخیص داده که سروش خوشحال است . در این فکر بودم که عمه به من نگاه کرد و با لبخند گفت : تعجب نکن من سروش را بزرگ کرده ام . درست است که خاله اش هستم اما آنقدر با روحیاتش آشنا هستم که با وجودی که عینک به چشم ندارم و سایه ای محو از اندام او را می بینم اما میتوان تشخیص بدهم که خوشحال است یا ناراحت . از اینکه عمه متوجه شده بود من چه فکری کرده ام با خجالت سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم . سروش وقتی به کنار ما رسید با خوشحالی سلام کرد و عمه را بوسید . عمه با خوشحالی گفت : خوش خبر باشی پسرم . میبینم خیلی خوشحالی. سروش لبخند زد به من نگاه کرد و گفت : به سلامتی از تهران خبر رسیده که به زودی یک عروسی در پیش داریم . با وجودی که خبر خوشحال کننده ای بود اما قلب من فرو ریخت و با خودم فکر کردم تمام شد . در این لحظه با وجودی که نمیدانستم سروش قرار است خبر عروسی چه کسی را بدهد اما یقین داشتم که خبر بی شک متعلق به ازدواج پیروز می باشد اما نمی دانستم که شاهین بخت روی شانه کدام یک از دختر  آرزومند ازدواج با او نشسته است . این لحظه برایم خیلی طول کشید تا عمه از او پرسید : به سلامتی این خبر خوش متعلق به دختر کدام برادرم می باشد ؟ بدون اینکه سرم را بلند کنم شنیدم که سروش گفت : خاله جان از کجا مطمئنید که می خواهم خب عروسی دختران برادرتان را بدهم ؟ عمه خندید و گفت : به هر حال فرقی نمی کند چون هم دختر دم بخت داریم و هم پسر دم بخت . حالا بگو کدام برادر زاده ام می خواهد به سلامتی عروس یا داماد می شود ؟ سروش باز خندید و گفت : بازم میخوام ببینم که از کجا فهمیدید که یکی از برادر زاده هایتان قرار است عروس یا داماد شود ؟ سروش خیلی سرحال بود اما برخلاف آن من خیلی بی حوصله تر از آن بودم که احساس سرحالی او به من هم منتقل شود اما عمه جان  میخندید و در این بیست سوالی با او همکاری می کرد . این کلام سروش شکی برایم نگذاشت که او حامل خبر ازدواج پیروز می باشد اما دلیل اینکه چرا بیش از شنیدن این خبر احساس دلگیری داشتم برای خودم هم غیر منطقی و نامفهوم بود . آنقدر مشغول جواب دادن چراها در ذهنم بودم که متوجه نشدم سروش چه گفت فقط صدای خوشحال و بلند عمه را شنیدم که گفت : به به مبارک باشد و انشاالله خوشبخت شوند . به سلامتی . با گنگی سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم و گفتم : چی گفتی ؟ سروش لبخندی زد و گفت : مثل اینکه اصلا نشنیدی من چی گفتم ؟ آره راستش اصلا حواسم نبود. سروش گفت : منم متعجب بودم که آدم چه طور میشه خبر ازدواج خواهرش را بشنود و واکنشی نشان ندهد . هاج و واج به او نگاه کردم و گفتم : خواهر من ؟ سروش به علامت مثبت سرش را تکان داد . با گنگی پرسیدم : کدامشان ؟ سروش با حالت به خصوصی لبخند زد و لبانش را جمع کرد و در حالی که ابرویش را بالا میداد به من خیره شد. معنی نگاهش آنقدر واضح بود که ناخود آگاه لبخند زدم . در نگاهش خواندم که خطاب به من می گفت : آه کدام دیوونه ای با شنیدن خبر ازدواج تنها عشق و دختر مورد علاقه اش انقدر خوشحال می شود ؟ در حالی که هنوز حواسم سر جایش نبود گفتم : پریچهر ؟ سروش چشمانش را بست و من با لبخند در حالی که به جایی خیره شده بودم با خود فکر می کردم : پس پریچهر انتخاب شد .

" نگین نمی خوای بدونی دامادتون کیه  ؟ "

به او نگاه کردم و گفتم : خودم میدانم .  سرو ش با حات متعجبی به من نگاه کرد و گفت : می دونی ؟ تو مگه آقا صادق رو میشناسی ؟  با  در آمدن  نام صادق از دهان سروش احساس عجیبی به من دست داد احساسی مثل رها شدن از زندان دلتنگی . و از این رها شدن طوری بود که هم عمه وهم سروش از این واکنش با تعجب به من نگاه کردند . طوری تکان خوردم که باعث شد هم میز تکان بخورد . با خوشحالی فریاد زدم : وای عاقبت پریچهر آقا صادق رو قبول کرد ؟ عمه پرسید : عزیزم مگه غیر از این را انتظار داشتی ؟

برای اینکه شک او و سروش را برطرف کنم گفتم : آخه عمه جان پریچهر خواستگاران زیادی داشت که من دوست داشتم با بهترین آنها ازدواج کند . فکر میکنم صادق پسر خوبی باشد . سروش لبخندی زد و گفت : و بهترین آنها نیز هست . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : در این مورد فقط امیدوارم . دو روز بعد از این خبر پدر با سروش تماس گرفت و از او درخواست کرد ترتیب بازگشت مرا به تهران بدهد . این خبر را سروش بعد از ظهر چهارشنبه برایمان آورد . برای دیدن خانواده چنان بی قرار بودم که وقتی روز پنجشنبه سروش برای بردنم به فرودگاه آمد مدتی بود که وسایلم را جمع کرده بودم و آماده در حال نشسته بودم . قرار بود سروش مرا به فرودگاه برساند اما قبل از آن به اتفاق به بازار رفتیم . سروش از طرف خود چای اصل و گران قیمت برای مادرم خرید . در آخرین لحظه که از هم جدا می شدیم گفت : نگین سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو که خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم . و بعد یک بسته ی کادو پیچ شده ای را از جیبش درآورد و به طرف من گرفت و خواست آن را به پردیس بدهم . وقتی مهماندار از مسافران خواست که برای بلند شدن از باند فرودگاه سنندج کرمندهای ایمنی شان را ببندند در حالی که کمربندم را میبستم در این فکر بودم که اکنون ساعتی وقت دارم تا خوب فکر کنم و پی به این احساس جدید ببرم . کمربندم را بستم . و سرم را به صندلی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم . من دختر کوچکی بودم که با وجودی که می دانستم هیچ فرصتی برای برنده شدن ندارم و بدون اینکه حتی خودم بدانم دلم را به مردی باخته بودم که می دانستم هیچ امیدی برای به دست اوردنش ندارم . من یک ماه مانند تبعیدی خودم را از شهرم دور کرده بودم تا با احساس جدیدی که در قلبم شکل گرفته بود کنار بیایم اما نمی دانم چرا در تمام مدتیکه با پردیس مکاتبه میکردم در کلمه کلمه نامه اش نشانی از او می جستم تا با شنیدن کلامی از آتش دلم را خاموش کند اما از این واقعیت غافل می بودم که او مرا برای دیدنش حریصتر می کند . وقتی مهماندار بار دیگر اعلام کرد که مسافران برای نشستن هواپیما کمربندهای خود را ببندید چشمانم را باز کردم و متوجه شدم طول سفر برایم به چشم به هم زدنی گذشته . چند دقیقه بعد هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست . و یک ساعت بعد از آن به همراه پدرو پوریا و پردیس که به استقبالم امده بودند به منزل بازگشتیم . وقتی به منزل رسیدیم مادر و پریچهر به استقبالم آمدند و مادر برایم اسپند دود کرد و من از این همه ابراز محبت واقعا ذوق زده شدم . بعد از کلی تعریف از آب و هوای آنجا و همچنین صحبت از عمه بزرگم چمدانم را باز کردم و سوغاتی هایی را که برای خانواده خودم و همچنین عمو و زن عمو و دختر عمو ها خریده بودم به مادر سپردم تا سر فرصت انها را به دست صاحبانش بسپارد . وقتی هم که سوغاتی که سروش برای مادر خریده بود را به او دادم مادر با صدای بلند گفت : به به نادر این از همون چایی هاست که من خیلی دوست دارم . دستش درد نکنه واقعا زحمت کشیده . به پردیس نگاه کردم و دیدم که رنگش کمی سرخ شده بود و در آن لحظه با خودم فکر کردم اگر بفهمد سروش هدیه ای همراه کلامی عاشقانه برای او فرستاده چه حالی می شود ؟ بودن در جمع گرم خانواده این احساس را به من داد که هیچ کجای دنیا بهتر از کانون گرم خانواده نیست و کانون خانواده همان بهشت زمینی است که خداوند به بندگانش هدیه می دهد .

تا لحظه خواب من و پردیس نتوانستیم لحظه ای تنها باشیم . اخر شب بعد از شب بخیر گفتن به پدر و مادر وقتی من و پردیس در اتاق مشترکمان تنها شدیم او در حالی که لباس خوابش را میپوشید روی تختم نشست و با صدای آرامی گفت : خوب نگین تعریف کن . لبخندی زدم و گفتم که بتوانیم با هم تنها باشیم صد بار مردم و زنده شدم . سرش را تکان داد و گفت : چطور ؟ گفتم : آخه برات خبر دارم . بعد مکثی کردم و حرفم را تصحیح کردم و گفتم : البته خیلی که نه ولی میشه گقت خیلی خیلی مهم . اما قبل از اینکه من این را بگم می خواهم بدانم جریان این نیما چیه ؟ مگه تو نامه ننوشتی که قراره برای پریچهر بیاد خواستگاری ؟ پردیس برخلاف همیشه که تا خبری را نمی شنید خبری نمی داد گفت : آره اون موقع که نامه را نوشتم خبر نداشتم که نیما قراراست برای خواستگاری از من بیاد اما وقتی بعد فهمیدم گفتم صبر کنم تا خودت بیای . البته حالا هم طوری نشده هنوز هیچ خبری نیست . پرسیدم : چطور قضیه خواستگاری از تو را عنوان کردند ؟ هیچی زن عمو به مامان گفته که خیلی وقت است که به نیما پیشنهاد میکنم که درسش تمام شده و شغل خوبی هم دارد اجازه بدهد تا برایش دست بالا کنیم . تا چند ماه پیش که تا صحبتش را می کردیم می گفت حالا زود است اما چند وقتی است خودش پیشنهاد کرده برایش استین بالا بزنیم . ما هم راستش خیلی ها را به او معرفی کردیم اما میلش نبوده تا اینکه پردیس را به او پیشنهاد کردیم نیما هم مخالفتی نشان نداد ما هم اومدیم ببینیم نظر شما چیه . خندیدم و گفتم : خوب تو چی گفتی ؟ پردیس به من نگاه کرد و با خنده گفت :  منم گفتم نیما غلط زیادی کرده مگه کیه که بخواد منو انتخاب کنه من برای خودم هدف دارم احتیاج هم به آقا دکتر عمو ندارم .

" میشه به من بگی  هدفت چیه ؟ "

پردیس اخمی کرد و گفت : دیوونه چیه نه کیه اما این دیگه از اون حرفهاست و فکر میکنم هدف من فقط به خودم مربوط میشه . خوب حالا بنال ببینم خبر مهمت چیه چون احساس می کنم هر لحظه دلم میخواد داد بزنم . از حرف او خنده ام گرفت چون به خوبی معلوم بود پردیس چه تلاشی تا به اصطلاح صبور باشد . با یک خیز پریدم و رو به رویش ایستادم و در حالی که به چشمان سبزش خیره شده بودم گفتم : پردیس خیلی دلم برایت تنگ شده برایت تنگ شده برای اینکه اون خبر مهم رو بهت بگم اول باید اجازه بدی صورت رو ببوسم .

" خوب زود باش صورت من رو ببوس خبر رو بده میترسم امشب مجبور باشم با کتک کاری خبر را ازت بگیرم . " خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم : پردیس احساس میکنم خیلی دوستت دارم این رو زمانی فهمیدم که ازتو دور بودم . با وجودی که لبخند بر لب داشت اما حالتی مغرورانه که میدانستم خصلت ذاتی اش است گفت : خوب بعضی از آدما مثل تو قدر نعمتی که کنارشونه  رو نمی دونن . و بعد زیر خنده زد  و گفت : بدون شوخی میگم . منم دلم برایت تنگ شده بود و از رفتاری که بعضی موقع ها با تو داشتم خیلی پشیمون بودم . از ذوق او را بغل کردم و صورتش را چند بار بوسیدم و تا قبل از اینکه اعتراضش بلند شود به طرف چمدانم رفتم و از داخل آن بسته اهدایی سروش را درآوردم و رو به پردیس گفتم : تقدیم به خواهرعزیزم با تمام احترامات و تبریکات .

" میشه بگی این هدیه به مناسبت چیه ؟ "

سرم را خاراندم و گفتم : حتما که نباید کادو به مناسبت چیزی باشد اما حالا که دوست داری می خوای اونو به عنوان تقدیم عشق قبول کنی . پردیس لبخندی زد و گفت : واقعا که دیوونه ای.

با لحن موزیانه ای گفتم : کی دیوونه است من یا او؟   پردیس لحظه ای مکث کرد و گفت : او کیه ؟   گفتم : همون که کادو داده.

کادو در دستان پردیس خشکید . با حالت ناباورانه ای به من نگاه کرد و گفت : نگین این کادو را کی داده ؟  

" این کادو را همان هدفت داده . "

چهره پردیس در هم شد و گفت : هدفم داده ؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

خیلی وقت است که سراغت را نگرفته ام ، خیلی حرفها دارم که بنویسم ، دوست داشتم زود تر این خاطراتی را که در دلم انبار شده  بر روی ورق های سفیدت پیاده کنم. اتفاقات ماه گذشته آنقدر است که تمام آنها در این لحظه به مغزم هجوم آورده و باعث شده که ندانم از کجا باید شروع کنم . بعد از آمدن پیروز مهمانان زیادی از کردستان برایمان آمدند و سرمان را حسابی شلوغ کردند تا مدتی وقت سرخاراندن را نداشتیم . بعد از ده روز مهمانان رضایت دادند که تهران را ترک کنند و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم . اما عمه سولان هنوز به سنندج نرفته و بعد از ده روز که منزل عمو ناصر بود که رضایت داد چند روزی هم منزل ما بماند . من دعا میکردم که در این مدت حرفی نزند که پردیس جوابش را بدهد . چون میدانم خواهرم نه ملاحظه مهمان بودن او را میکند و نه کاری به این درد که او بزرگتر است. سروش فردای شبی که عمو همه ما را برای شام دعوت کرده بود به سنندج برگشت و فکر میکنم موقع رفتن خیلی  ناراحت بود چون پردیس اورا خلی اذیت کرد. دلم خیلی برای سروش میسوزد چون میدانم هنوز عاشقانه پردیس را دوست دارد. اما نمیدانم یا پردیس نمیفهمد یا از سروش به خاطر نامزد کردن با مارال انتقام بگیرد. با اینکه ما میدانیم نامزد کردن او تقصیر خودش نبوده اما فکر میکنم این کار او برای پردیس خیلی گران تمام شده بود.

آن شب پردیس آنقدر خودش را برای پیروز لوس کرد که احساس کردم کم مانده سروش فریاد بکشد. اما یک چیز را فهمیدم و آن اینکه بر خلاف نظر نیشا که میگفت با این رویه ای که پردیس پیش گرفته زودتر از پریچهر باید شیرینی عروسی پردیس را بخوریم ، پردیس هیچگونه علاقه ای به پیروز ندارد و در این مدت هم نقش بازی میکرد و مطمئنم پیروز هم متوجه شده بود چون موقعی که به خانه برمیگشتیم پیروز هم با ما آمد و در فرصتی که با من وپردیس تنها شد به او گفت : نمیدونم امشب با توجه به من دل کدوم بیچاره ای رو سوزوندی و بعد لبخند زد. پردیس هم به او لبخند زد اما چیزی نگفت.  یک خبر دیگر اینکه از وقتی او به ایران آمده رابطه من و نیشا کمی سرد شده است و البته این سردی از طرف من نبود و این نیشا است که خودش را ازمن دور میکند . اما به هر صورت گاهی هم کم و بیش هم را میبینیم . نیشا هربار که به من میرسد میپرسد : پیروز خونتون نیامده ؟ نمیدانم چرا ولی با اینکه پیروز بیشتر از اینکه به منزل ما بیاید به خانه آنها میرود اما او به این مسئله خیلی اهمیت میدهد که پیروز بیشتر به خانه کدام پسر دایی پدرش میرود . شاید بخاطر اینکه با اینکار محک میزند که پیروز کدام دختر از این دو خانواده را بری ازدواج انتخاب میکند. راستش از اینکه همه دختران فامیل به جز پردیس که اصلا تو نخ پیروز نیست و همچنین من و نوشین که فعلا کسی ما را آدم حساب نمیکند نشستن ببینن کی پیروز سرش درد میگیره تا بیاد اونا رو بگیره حالم بهم میخورد. حتی خواهر خودم پریچهر که هفته گذشته یک خواستگار خوب برایش پیدا شده بود بدون اینکه اجازه بدهد تا خانواده داماد به خونمون بیاد جواب رد داده است. در ضمن چند روزی است که از بیتا خبر ندارم اما هفته پیش که منزلشان زنگ زم به من گفت که سام به او گفته  تا آخر این ماه با خانواده اش به خواستگاری او میرود من ازاین بابت خیلی خوشحالم . راستی یک خبر خیلی مهم که آن را فراموش کرده بودم این است که قرار است به همراه عمه سولان به سنندج بروم و مدتی پیش عمه سوزه بمانم . تازه خبرها یکی یکی یادم میاد و آن اینکه چند شب پیش پردیس که خیل یسرحال بود به من گفت که تازگی متوجه شده نوید بدجوری به من خیره میشود و من به او گفتم که تا به حال متوجه چنین چیزی نشده ام . اما پردیس گفت نگاه نوید به من ممثل نگاه یک شوهر به همسرش است که من از این حرف پردیس خیلی خجالت کشیدم . پردیس از تصور اینکه من و نوید با هم ازدواج کنیم خیلی خندید. میگفت شما دوتا مثل فیل و فنجان میمونید . شاید هم حق داشت چون قد من حتی به شانه های نوید هم نمیرسید. بعضی اوقات پردیس با همان اخلاقی که گاهی اوقات فکر میکنم در همان لحظه خیلی دوست دارم خفه اش کنم و مرا خیلی اذیت میکند اما با این حال خیلی دوستش دارم چون علاوه بر اخلاق بدش گاهی اوقات خیلی هوایم را دارد. البته این دوست داشتن دلیل بر این نمیشود که هنوز آزادانه بتوانم دفتر خاطراتم را بنویس چون همین الان که مشغول نوشتن هستم توی انباری هستم و از یک کارتن برای زیر اندازم استفاده میکنم تا دفترم را بنویسمم و بعد آنرا سر جای همیشگی اش که بین خرت و پرت های پدر هست میگذارم. دست از نوشتن برداشتم و دفترم را داخل مشمایی مشکی گذاشتم و از زیر زمین خارج شدم. وقتی از پله ها بالا می آیم مادر را دیدم که مشغول پهن کردن قالیچه ای روی تخت چوبی گوشه حیاط است میدانستم اینکار فقط بخاطر عمه ام میباشد که عادت دارد عصر های تابستان را در حیاط سپری کند و با کشیدن قلیانی مشغول صحبت شود. آن روز هوا گرمتر از همیشه بود اما مادر به محض رفتن آفتاب از حیاط آن را شسته و هنوز بوی سیمان های خیس خورده به مشام میرسید و این بو لذت خاصی را به من میبخشید . ماد به محض دیدن من گفت : نگین میتونی زغال غلیان عمه را آماده کنی ؟ با خوشحالی گفتم : با همون تور سیمی های  قدیمی  ؟

 " آره فقط مواظب باش خودت رو نسوزونی ."

سرم را تکان دادم و به سراغ وسایل اماده کردن قلیان رفتم . این کار را خیلی دوست داشتم و موقعی که این کار را میکردم احساس میکردم در زمانهای قدیم زندگی میکنم و برای خودم رویایی میبافتم . پس از اماده کردن قلیان ان را داخل سینی گذاشتم و بعد آن را روی تخت گذاشتم . عمه لبخندی زد و گفت : نگین ماشاالله برای خودش خانومی شده . و بعد رو به مادر کرد و گفت : تا چشمتو به هم بذاری هنوز اون دو تا رو رد نکرده باید به فکر این یکی باشی . مادر سرش را به علامت تایید تکان داد و با لبخند به من نگاه کرد. با خجالت از جا بلند شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم . طبق معمول پردیس را دیدم که مشغول ریخت و پاش اتاق میباشد . او تمام کتابهای کتابخانه اش را روی زمین پخش کرده بود و به اصطلاح داشت کتابخانه اش را تمیز میکرد . با دیدن او لبخندی زدم و گفتم : فکر نمیکنم این کتابخانه هیچ وقت مرتب شود . پردیس بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد بدون مقدمه گفت : مثل اینکه فردا شب قراره بری ؟

نمیدونم اگه امروز پدر بتواند بلیط بگیرد شاید فردا برویم. پردیس سرش را تکان داد و گفت : خوبه . مدتی همانجا نشستم و به کارهای او نگاه کردم و بعد بلند شدم و ار اتاق خارج شدم.

سلام دفترم برخلاف همیشه که ورقهایت را در انباری خانه مان سیاه میکردم این بار نوشته هایم را بر فراز ابرهای و از روی صندلی هواپیما مینویسم. مهماندار هواپیما همین الان اعلام کرد که امروز هوا صاف و آفتابیست و درجه هوا ...درجه بالای صفر است . اما من فکر میکنم وقتی به سنندج برسیم درجه هوا خیلی کمتر میشود. از اینکه به مسافرت میروم خیلی خوشحالم و احساس خوبی دارم هرچند که پیش از اینکه با پدر و مادر خداحافظی کنم دلم گرفته بود و کم مانده بود از آمدن به این سفر انصراف بدهم اما نمیدانم شوق سوار شدن به هواپیما و یا چیز دیگر بود که بدون اینکه بخواهم حتی اشکی بریزم به همراه عمه سوار هواپیما شدم . اما همین که سوار هواپیما شدم تازه حس کردم خیلی دلم برای پدر و مادر و برادر و خواهران و به خصوص پوریا که با نگاه مظلومی به من نگاه میکرد تنگ شده . حتی دلم برای پردیس خیلی تنگ شده به خصوص که پیش از آمدن به من گفت در این مدتی که آنجه هستم برایش نامه بنویسم خیلی خوب منظورش را فهمیدم که او میخواهد از سروش برایش بنویسم که در سنندج چه کار میکند و به من گفت که من هم برایت هر اتفاقی که توی تهران بیفتد مینویسم . خیلی خنده ام گرفته بود. فکرنمیکردم چیزی در تهران برایم مهم باشد . در حالی که او را میبوسیدم به او قول دادم کوچکترین چیزی را در نامه ام جا نیندازم. موقعی که از پردیس جدا میشدم  او گفت که فکر نمیکند اتاق مشترکمان بدون حضور من خیلی صفایی داشته باشد و همین حرف او باعث شد آنقدر احساس خوشحالی کنم که به  او بگویم اگر خیلی احساس  تنهایی میکند من به سنندج نمیروم  ، ولی پردیس گفت نه تروخدا یه چیز گفتم تا خاطره خوبی از وداعمان داشته باشی تو بری خیلی بهتره چون من دوست دارم کمی تنها باشم تا وقتی برگردی رفتار جدیدی را در قبال تو در پیش بگیرم. میدانم پردیس مرا به عنوان سفیری به سنندج روانه میکند تا بفهمد که سروش به او علاقه دارد یا نه ؟

عمه جان کنجکاو است ببیند من چه مینویسم و من به او گفتم که قرار است با یک برنامه ریزی دقیق برای سال تحصیلی جدید آماده شوم و عمه کلی از من تمجید کرد و گفت که در سنندج سروش میتواند در درسها به من کمک کند . من از اینکه عمه خیلی سواد ندارد تا سر از کارهای من دربیاورد خوشحالم  اما از این جهت که به او دروغ گفته ام احساس ناراحتی وجدان میکنم . احساس میکنم عمه خیل یبه نوشته هایم دقت میکند درست است که او سواد زیادی ندارد اما بلاخره میتوانند اسمها را بخواند پس تا بیشتر از این متوجه چیزی نشده فعلا خداحافظ. دفترم را بستم و نگاهی به عمه که با دقت به دفترم نگاه میکرد انداختم و بعد لبخندی زدم و گفتم : احساس میکنم وقتی توی هواپیما مطالعه میکنم سرم گیج میرود . عه سرش را تکنا داد و گفت : آره باید همینطور باشه سعی کن کمی استراحت کنی چیزی از راه  نمانده فکر کنم تا پانزده دقیقه دیگر برسیم .

بیست دقیقه بعد مهماندار هواپیما اعلام کرد تا لحظاتی دیگر هواپیما در فرودگاه سنندج به زمین می نشیند . تحویل گرفتن چمدانها و خارج شدن از سالن نیم ساعت طول کشید . موقعی که ما از در سالن خارج شدیم سروش را منتظر خودمان دیدیم. سروش با دیدن من و عمه جلو آمد  و پس از سلام و احوالپرسی ساکهایمان را از دستمان گرفت و به اتفاق هم به طرف خودرواش که در توقفگاه فرودگاه بود حرکت کردیم. خیلی سال بود که به سنندج نیامده بودم . هوا عالی بود و دلتنگی من برای خانواده ام با دیدن منزل قصر مانند عمه جان فراموش شد . مستخدم چمدان مرا به اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند برد .اتاقی که عمه جان برایم در نظر گرفته بود اتاقی بزرگ و خالی از اثاثیه بود که فقط یک تخت در گوشه ای از اتاق بود با یک میز و صندلی که کنار پنجره بود . به دور و بر اتاق نگاه کردم و با خود فکر کردم در وسعت خالی اتاق یک فوتبال جانانه جان میدهد . ازاتاقی که به من داده بودند خوشم نیامد البته دور ازانتظار هم نبود چون عمه هیچوقت دختری نداشت تا بداند سلیقه یک دختر جوان چه میتواند باشد . چمدانم را کشان کشان و با زحمت زیاد روی میز گذاشتم میخواستم لباسم را عوض کنم اما هرچه نگاه کردم نه حمامی در اتاق دیدم نه دستشویی و نه کمدی که لباسهایم را آویزان کنم . احساس کردم خیلی توی ذوقم خورد . اتاقم بی شک به یک زندان انفرادی خیلی بزرگ شبیه بود . با دلتنگی به طرف پنجره رفتم تا منظره باغ را ببینم که جز یک درخت بزرگ که با تمام شاخه هایش جلوی پنجره را گرفته بود چیز دیگری ندیدم. از حرص دندان هایم را بهم فشردم و آنقدر ناراحت بودم که دلم میخواست گریه کنم . احساس کردم با فرستادن من به این اتاق به شخصیتم توهین شده . بدون اینکه لباسم را عوض کنم در اتاق را باز کردم و به بیرون رفتم . وقتی از پله ها پایین آمدم سروش را دیدم که در حال آمدن به داخل بود . سروش لبخندی به من زد و گفت : اتاقت رو پسندیدی ؟ انقدر از حرفش جا خوردم که نزدیک بود بزنم زیر خنده اما به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم : آره بهتر از این نمی شود از سلیقه عالی و مهمان نوازیتان مشکرم . راهم را کج کردم و به محوطه حیاط رفتم . آنجا بود که احساس کردم چشمانم پر از اشک شده است . نمی دانم چه مدت بود که در حیاط قدم می زدم که با صدای مستخدم رویم را برگرداندم و او را دیدم که میگفت : خانم ... خانم ... . سرم را تکان دادم و گفتم : بله بفرمایید؟

" خانم فروغی  کارتان دارد . "

" باشه می آیم . "

" ایشان همین الان می خواهند شما را ببینند. "

لحن او طوری بود که احساس کردم خیلی حرصم را در آورد . بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : شمابروید من خودم می آیم . سرش را تکان داد و از آنجا رفت . وقتی به ساختمان برگشتم عمه روی صندلی راحتی اش کنار شومینه خاموش نشسته بود و منتظر من بود. عمه مشغول گوش کردن به رادیو بود و با دیدن من صدای آن را کم کرد و گفت : نگین من باید قبل از هر چیزی به تو بگویم وقتی من کارت دارم باید اگر آب دستت بود زمین بگذاری و بیایی . متوجه شدی ؟ پاسخی ندادم . اما او مثل این بود که پاسخ مثبت از من شنیده باشد زیرا گفت : خوب این از این . اما نکته دوم یک سری شرایط است که تا موقعی که اینجا هستی خوب است آن را بدانی . اول اینکه دوست ندارم تنهایی در باغ قدم بزنی . قدم زدن دختر جوان به تنهایی خوب نیست و ممکن است باعث خطر شود.

انقدر از عمه ناراحت بودم که برای فرو نشاندن حرصم با خودم گفتم :  حتما برای خودش در باغ اتفاقاتی افتاده که تجربه دارد. عمه به خجالت دادن من راضی شد چون لحنش کمی ارام شد و گفت : حالا برو لباست را عوض کن و زود بیا اینجا سر ساعت هفت شام می خوریم. از جا برخاستم و به اتاق کذایی رفتم و یک دست لباس از ان برداشتم و آن را برداشتم. لباسم بلوزی به رنگ زرشکی روشن بود که یقه گرد و بسته و آستین های بلندی داشت . دامنم همان مشکی بی قواره کذایی بود که پردیس با این لقب مفتخر کرده بود . از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم  عمه روی همان صندلی نشسته بود و با صدای آرامی به او سلام کردم . لبخندی زدم اما او مثل مجسمه ای به من خیره شد و بدون کلامی به کتابش نگاه کرد . او با صدای آرامی گفت :     

" من نمیدانم تهران چه چیزی دارد که هرکس در آن زندگی می کند از بیخ و بن تغییر می کند . "  نفهمیدم مخاطبش من بودم یا با خودش حرف میزد اما وقتی کلامش را ادامه داد منظورش را فهمیدم . " اون موقع ها یادم می آید ما جلوی پدر و برادرمان هم چادر از سرمان نمی افتاد اما حالا ..." عمه طوری صحبت میکرد که گویی من برهنه آنجا نشسته بودم . در یک لحظه خودم هم به شک افتادم شاید لباسم خیلی به بدنم چسبیده بود . به خاطر آوردم این لباس را پوشیدم تا ان را امتحان کنم و بعد در چمدان بگذارم پردیس گفت : خوبه دیگه یک سره شدی و کسی نمی تواند ببیند چی داری و چی نداری . حالا شدی باب طبع عمه جان . صدای عمه مرا از فکر در آورد. " پروین از اولش هم با سنت های ما مخالف بود . "

پروین نام مادرم بود و من متعجب بودم که چرا عمه این حرف را پیش کشیده است . به خودم جرات دادم و با صدایی که سعی کردم تن ان به آرامی باشد گفتم : چطور مگه عمه جان ؟ عمه نفس عمیقی کشید و گفت : وقتی پروین همسر نادر شد فکر میکنم نادر به او رسم و رسومات خانوادگی مان را تذکر داد اما مطمئنم که نادر یا زیاد جدی آن را عنوان نکرد و یا پروین خیلی سر سخت بود هیچ وقت آنطور که ما میخواستیم نشد . حالا هم دیگر نادر آنقدر تحت سلطه اوست که پاک یادش رفته که برای کرد تعصب به اندازه زندگی اش ارزش دارد . این چند وقتی هم که تهران بودم متوجه شدم نادر دیگر پاک قوم و طایفه خود را فراموش کرده و آن نادر قدیم نیست . او حتی نمیبیند لباسهایی که دخترانش  به تن میکنند چقدر زننده و ناجور است . و بعد از آن آهی کشید و  گفت : هی هی هی ... . حرفای عمه قدری بیشتر از گنجایش مغزم بود . اما حالا که حرف لباس بود عمه اشاره کرده بود که لباس های ما جلف و زننده است وقتی خوب فکر میکردم میدیدم جز لباس شرابی رنگ پردیس که فقط قسمت آستین هایش از حریر بود مورد دیگری نبود که به ما بگوید که جلف لباس می پوشیم . نفرت به یکباره وجودم را فرا گرفت . در یک لحظه به فکرم رسید که از او بپرسم هم اکنون لباس من چه عیبی دارد . در حالی که سعی کردم لحنم را کنترل کنم گفتم : میشه بپرسم الان لباس من چه ایرادی دارد ؟ عمه نگاهی به من انداخت و گفت : لباست خیلی زننده است . یک دختر جوان باید سعی کند کمتر از این جور لباسها به تن کند . چشمانم گرد شده بود و در یک لحظه احساس کردم عمه به جای عینک طبی از عینک دیگری استفاده میکند. به یاد یکی از دوستانم افتادم که میگفت یک عینک در خارج اختراع شده که وقتی آنرا به چشم میزنند می توانند هر کس را بدون لباس ببینند . آن روز ما خیلی خندیدیم و حرفهای او را به شوخی گرفتیم اما در یک لحظه ناخود آگاه به یاد دوستم افتادم و با خود فکر کردم نکند عینک عمه هم از همان عینک هاست . نگاهی به لباسم انداختم و گفتم : این لباس زننده است ؟ عمه در حالی که از جا بر میخواست گفت : کاری به پوشیدگی لباس ندارم منظورم رنگ آن است که تحریک کننده است . نمیدانم شما امروزی ها چطور درس خوانده اید . ما که سواد درست و حسابی نداریم میدانیم قرمز رنگ هیجان زایی است به خصوص برای دختران جوان . سرم را خاراندم و گفتم : تحریک کننده چی ؟ عمه که معلوم بود از بحث با من حوصله اش سر رفته گفت : دختر جان منظورم این است که وقتی مرد جوان و مجردی در یک خانه زندگی میکند یک دختر نباید از لباسهایی استفاده کند که موجب تحریک او شود . این حرف را زد و به طرف اتاق پذیرایی به راه افتاد . حرف عمه مثل آبی بود که روی سرم ریخته شد . از عمه با تمام وجود متنفر شدم . پردیس حق داشت که به او میگفت کفتار پیر بدجنس . به طرف پله ها رفتم و در همان حال سروش را دیدم که از پله ها پایین می اید . سروش با دیدن من لبخندی به لب  آورد . سرم را به زیر انداختم تا او را نبینم . سروش  از پله ها پایین آمد و  مقابل من رسید گفت : نگین جان الان وقت صرف شام است افتخار می دهی تا با هم به اتاق نهار خوری برویم ؟ بدون گفتن کلامی سرم را پایین انداختم و به طرف پله ها رفتم که سروش با حالت تعجب گفت : نگین چی شده ؟ شام نمیخوری ؟ کجا میری ؟ چند تا پله رفته بودم و بعد با حرص به طرف او برگشتم و گفتم : چیزی نشده من شام  نمیخورم  و میرم لباسم را عوض کنم تا مبادا جوان مجردی را تحریک کنم سوال دیگری را نداری؟ و بعد رویم را برگرداندم و در حالی که با حرص کف پایم را به زمین می کوبیدم از پله ها بالا رفتم . وقتی به اتاق کذایی ام رسیدم احساس تنهایی کردم و دلم میخواست گریه کنم . اما دلیلی نداشت خودم را بیش از این عذاب بدهم . من که نمیخواستم تا آخر عمر در این خانه جهنمی زندگی کنم فوقش فردا به منزل عمه بزرگم میرفتم و اگر هم آنجا دست کمی از اینجا نداشت با پدر تماس میگرفت و اگر هم شده با گریه میخواستم مرا از این جهنم نجات بدهد . به یاد خواهرم پردیس افتادم که به خیالش چقدر سروش را دوست داشت. سرم را تکان دادم و با خود گفتم حتما یادم باشد برایش نامه بنویسم که خدا خیلی دوستش داشته که همسر سروش نشده وگرنه به حبس ابد محکوم میشد. به طرف پنجره رفتم تا آنرا باز کنم اما با کمال تعجب متوجه شدم که پنجره باز نمیشود از ناراحتی لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم تا مبادا فریاد بزنم . صدای تقه ای به در خورد. جوابی ندادم و بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و سروش را در آستانه در اتاق دیدم. پشتم را به او کردم و نشان دادم که مایل نیستم با او حرف بزنم . صدایش را شنیدم که گفت : رفتم تو اتاقت دیدم انجا نیستی . میشه چند لحظه مزاحمت بشم ؟ با خودم گفتم : اتاقم ؟ به طرف سروش برگشتم و گفتم : مگر اتاقم اینجا نیست ؟ سروش سرش را تکان داد و به دور و بر نگاهی انداخت و در همین لحظه چشمش به چمدانم که روی زمین بود افتاد و ابروانش را بالا برد گفت : خودت به این اتاق آمدی ؟ پوزخندی زدم و گفتم : بله چون دیدم این اتاق از همه مجللتر است گفتم حیف است خالی بملند . سروش متوجه نشد منظورم چیست و همانطور نگاهم کرد . وقتی سکوت کردم گفت : برای چی این اتاق را انتخاب کردی یعنی از سلیقه ام خوشت نیامد ؟ چشمانم را بستم و رویم را برگرداندم و گفتم : سلیقه کدومه ؟ اتاق چیه ؟ والله چمدانم رو اون مستخدم زبون نفهمتون به اینجا آورد و عمه جان هم گفت فعلا میتوانم اینجا استراحت کنم تا بعد به منزل عمه سوزه بروم . سکوت کردم و بعد گفتم : من همین الان میخواهم به منزل عمه سوزه بروم و مطمئن باش اگر نخواهی مرا  برسانی خودم به تنهایی میروم . سروش ساکت بود . به طرفش برگشتم تا ببینم حرفم را شنیده یا نه . او را دیدم که با ناراحتی به زمین خیره شده بود و بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفت . صدایش را میشنیدم که مستخدمشان را که تازه نامش را فهمیده بودم به نام میخواند . به طرف چمدانم رفتم و لباس هایم را تا کردم و داخل آن گذاشتم و در آن را بستم و بعد مانتویم را تنم کردم و روی صندلی نشستم . صدای سروش را میشنیدم که با عصبانیت صحبت میکرد. کمی دقت کردم و متوجه شدم با زبان کردی صحبت میکند . کم و بیش حرفهایش را متوجه میشدم اما نه آنطوری که واضح بفهمم چه میگوید . صدای صدای مستخدمشان را هم شنیدم که مرتب قسم میخورد . شانه ایم را بالا انداختم و گفتم بذار آنقدر قسم بخوره که جونش در بره . همانطور که روی صندلی نشسته  بودم متوجه شدم در اتاق باز شد و مستخدم و پشت سر او سروش وارد اتاق شد . اخمهای سروش در هم بود و معلوم بود خیلی عصبانی است . در آن حال خیلی جذاب به نظر میرسید . مستخدم به طرف من آمد و چمدانم را از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاهی به من بیندازد از در اتاق خارج شد . سروش به طرفم آمد و به میزی که کنار صندلی من بود تکیه داد و گفت : نگین من از این جریانی که پیش آمده واقعا معذرت میخواهم . بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : دلیلی نداره عذر بخواهی . من از اولش هم نیامده بودم که توقع زیادی از شما داشته باشم . سروش نفس عمیقی کشید وگفت : بلند شو بریم اتاقت را نشانت بدهم .

" من به اتاق احتیاجی ندارم میخواهم به خانه عمه سوزه بروم "

سروش صندلی دیگری که نزدیک میز بود بیرون کشید .و روی آن نشست و گفت : عزیزم لج نکن اخلاق مادرم کمی تند است اما دلیل نمیشه که همه را با یک چوب چوب بزنی . شانه هایم را بالا انداختم و گفت : من  به کسی کار ندارم اما دوست ندارم حتی یک لحظه جایی باشم که از بیخ و بن از ما بدشان می آید . سروش گفت : کی از شما بدش می اید ؟ منظورت چیه ؟ رویم را برگرداندم و گفتم : سروش بهتر است مرا سین جین نکنی انقدر هم به من نزدیک نشو میترسم عمه جان فکر کند که من به سنندج آمده ام تا تو را ...  . جلوی زبانم را گرفتم و خیلی زود متوجه شدم مثل اینکه زیاده روی کردم . سروش دستی به موهایش کشید و بعد لبخندی زد و گفت : تا مرا چی ؟  اخم کردم وگفتم : تو مبتوانی مرا به منزل عمه سوزه برسانی ؟ البته اگه خسته هستی می توانم آژانس بگیرم. فقط نشانی منزل او را به من بده . سروش همانطور که لبخند بر لب داشت گفت : از اینجا تا منزل عمه سوزه خیلی راه است من خودم تو را به منزل او میرسانم اما حالا نه چون نمیذارم به هیچ قیمتی امشب و با ناراحتی منزل ما را ترک کنی . حالا پاشو تا اتاقت را نشانت بدهم . به سروش نگاه کردم و گفتم : اجازه بده من در همین اتاق بمانم چون خودم راحت نیستم . بهانه رفتن را می گیرم . سروش گفت : فکر کنم سلیقه مرا دوست نداری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سلیقه ات را خیلی میپسندم اما اینطور راحتترم . سروش اخمی کرد و گفت : اما تو که هنوز سلیقه من را ندیدی ؟ لبخند ی زدم و با لحن معنا داری گفتم : چرا اتفاقا با سلیقه تو خوب آشنایم چون خیلی وقت است که آن هم اتاقم . همانطور که سروش به من نگاه میکرد احساس کردم که رنگش کمی سرخ شد و نگاهش را از چشمم گرفت و به زیر انداخت و آهسته گفت : حالش چطور است ؟ فهمیدم که متوجه منظورم شده است . سرم را تکان دادم و گفتم : خودت که حالش را دیدی  فکر کنم خوب بود . سروش چند لحظه فکر کرد و بعد از روی صندلی بلند شد و گفت : پاشو عزیزم بریم اتاقت را نشانت بدهم . از جا بلند شدم و گفتم : برای دیدن اتاق می ایم اما ترجیح میدهم امشب را در این اتاق بمانم باشد ؟ سروش نگاهی به من کرد و مدتی بدون اینکه حرفی بزند به چشمانم خیره شد و بعد آهی کشید و گفت : هر جور که تو راحت باشی من قبول دارم . به اتفاق سروش به اتاقی که برای آمدن من آماده کرده بود رفتیم . انجا اتاق وسیعی بود و بسیار دلباز و زیبا  یبود . میز تحریر کوچکی کنار تخت بود و کمد و کتابخانه ای در گوشه دیگر اتاق وجود داشت . از تمام اینها مهمتر در کوچکی بود که حدس زدم باید به حمام اتاق متصل باشد . با دیدن اتاق لبخندی زدم و گفتم : سروش  سلیقه ات عالی است . و بعد به طرف چمدانم که کنار تخت اتاق بود رفتم و آن را برداشتم و خواستم آن را بلند کنم که آن را از دستم گرفت و گفت : میشه رضایت بدی همینجا بمونی ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه . نمیخوام عمه فکر کند اونقدر ندید و پدید هستم که به خاطر یک اتاق الم شنگه راه انداختم . سروش با ناراحتی به خیره شد و بعد بدون اینکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد . من بعد نگاه دیگری که به اتاق انداختم از آن خارج شدم و در را پشت سرم بستم . صبح روز بعد سورش با اتومبیلش من را به منزل عمه سوزه برد . عمه سوزه وقتی شنید که من به همراه سروش به دیدنش می روم با وجود کهولت سنش به استقبالمان آمد و با بوسه ای گرم ورودمان را خوش آمد گفت . برخورد اولیه او دلگرمی برای من بود . سروش هم خاله اش را بوسید و گفت : خاله جان این هم مهمان عزیزت که خیلی برای دیدنت بی تابی می کرد . عمه سوزه لبخندی بر لب نشاند و گفت : قدمش بر سر چشمم . سروش بعد از چند ساعتی که پیش ما بود خداحافظی کرد و رفت و عمه به من گفت تا چمدانم را به اتاقی که مخصوص مهمانان بود ببرم . اتاقی که قرار بود  در ان اقامت کنم اتاق تمیز و قشنگی بود که دارای کمد و پنجره و پرده بود و پنجره آن رو به حیاط باز میشد و از آنجا میشد منظره با صفای حیاط را دید .  نمیخواهم بگویم اتاقم خیلی رویایی و زیبا بود اما خیلی خوب بود . احساس خوبی داشتم از عمه سوزه خیلی خوشم آمده بود . او خیلی مهربان و با شخصیت بود و با لحن ارامی که داشت به من آرامش می بخشید . با خودم فکر کردم و دو عمه را با هم مقایسه کردم . بعد از صرف نهار عمه برای استراحت رفت و من چون به خواب بعد از ظهر عادت نداشتم خیلی دوست داشتم گردشی در باغ  بکنم اما میترسیدم عمه سوزه هم به این مورد حساس باشد . بعد از چند ساعتی که عمه بیدار شد و مرا در حال دید لبخندی  وگفت : برای استراحت نرفتی ؟

" نه عمه جان خوابم نمی امد . خیلی دوست داشتم در محوطه ی زیبای حیاط قدم بزنم اما با خودفکر کردم قبل از ان از شما اجازه بگیرم . عمه نگاهی به من کرد و گفت : نه نگین جان قرار نشد اینجا مهمان باشی . تا موقعی که پیش من هستی اینجا خانه  خودت هست . تو آزادی هر کاری که دوست داری انجام دهی . با خوشحالی از جا بلند شدم و به طرف عمه رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم : عمه جان خیلی دوستتان دارم شما خیلی خوب هستید بر خلاف عمه ... . حرفم را قطع کردم و به سرعت جلوی زبانم را گرفتم . عمه لبخندی زد و گفت : عیب ندارد اون هم اخلاقش اینه . باید تحملش کرد فقط طفلی پسرم سروش خراب شد . راستی عمه جان چرا سروش از همسرش جدا شد؟  عمه مکثی کرد و آهی کشید و گفت : تو تا چه حد از جریان مارال و سروش خبر داری ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : من فقط می دانم که مارال و سروش سال گذشته با هم عقد کردند و اوایل امسال هم از هم جدا شدند همین دیگر چیزی نمی دانم  . عمه آهی کشید و گفت : خیلی حیف شد مارال دختر خوبی بود . خیلی هم سروش را دوست داشت . پرسیدم : شما مارال را می شناختید ؟ عمه به من نگاه کرد و گفت : آره عزیزم خونه عزیزم خونه مارل چند خونه آنطرفتر از خانه ماست . عمه ادامه داد : او گاهی اوقات به من سر میزند . دختر خیلی خوبیست دیگر چیزی نمانده درسش را تمام کند . در حالی که سعی می کردم لحن صدایم بدون لرزش و خیلی عادی باشد گفتم : پس سروش و مارال همین جا با هم آشنا شدند ؟

" نه عمه سروش و مارال موقعی که سروش برای تدریس خصوصی به منزل آنها میرفته با هم آشنا شدند . " کم مانده بود شاخ در بیاورم . جریان  بایم خیلی جالب شده بود مطمئن بودم پردیس حاضر است برای اطلاعاتی که من به دست آوردم سرش را هم بدهد . صدای عمه مرا از افکارم بیرون کشید .

" پدر مارال و ضع مالی خوبی دارد . مارال از بچگی دچار تنگی دریچه میترال بود و باید عمل می شد . دو سال پیش در بیمارستان بستری شد و عملش را با موفقیت انجام شد . اما همان باعث شد یک سال از درس عقب بماند . به خاطر همین پدرش به فکر این می افتد که با استخدام یک معلم ، عقب ماندگسی تحصیلی او را جبران کند . از قضا سر از موسسه ای که سروش آنجا مشغول به تدریس بوده در می آورد و از او می خواهد که خودش تدریس دخترش را عهده دار شود که سروش نیز آن را قبول می کند و به این ترتب آنها با هم آشنا می شوند . یک روز یک مارال برای دیدن من به اینجا آمده بود سروش نیز به دیدن من می اید و مارال تازه متوجه میشود که سروش خواهر زاده من است . از آن موقع مارال نیز مرتب به من سر میزند و هر بار با خبرگیری که از سروش می کرد متوجه شدم که به او علاقه مند شده است . آن سال مارال توانست قبول شود و برای سال اخر در دبیرستان ثبت نام کرد . یک روز که خواهرم آمده بود تا به من سر بزند مارال را در منزلمان دید و از من پرسید که او کیست من هم ندانسته جریان را برای او تعریف کردم . از آن به بعد سولان پایش را در یک کفش کرد که سروش باید مارال را بگیرد. خواهرم با هزار خواهش و تمنا و تهدیدد سروش را راضی کرد تا به خواستگاری مارال برود و این وسط مارال هم خیلی سعی کرد تا دل او را به دست بیاورد اما متسفانه سروش هیچوقت نتوانست خود را راضی به ازدواج با مارال کند و نتیجه آن شد که دیدی .

ناخود آگاه پرسیدم : عمه جان سروش به مارال علاقه داشت ؟

" نمیدانم . هیچوقت هم ازش نپرسیدم . فقط یک بار وقتی خواهرم از من خواست او را راضی کنم تا زودتر رضایت بدهند تا دست نامزدش را بگیرد و او را به خانه اش بیاورد به من گفت من یک بار نخواستم دل مادرم را بشکنم و همان باعث شد مجبور شوم دل سه نفر را بشکنم اما دیگر نمیتوانم ادامه دهم . "

از عمه پرسیدم : سه نفر ؟ عمه شانه هایش را بالا انداخت و گفت : دو نفراشان را که می دانم . یکی خودش را گفت و دیگری مارال بود که خیلی دلبسته او شده بود اما نفر سوم را نفهمیدم منظورش چه کسی بوده است . راستش ازش هم نپرسیدم . هرکس بود که زندگی بچه ام اینجور از هم پاشیده شد و در همان اول جوانی طعم تلخ شکست را چشید . عمه سکوت کرد و آهی از ته دل کشید . عمه نمی دانست منظور سروش از نفر سوم چه کسی بوده است اما من به خوبی می دانستم منظور او دل خواهرم پردیس بود که شکسته بود . فردای آن روز پیش از بیدار شدن عمه از خواب بلند شدم و تا موقعی که صبحانه آماده شود به حیاط رفتم تا هم گشتی زده باشم و هم نامه ای برای پردیس بنویسم . هوای صبح خیلی سرد بود و انگار نه انگار که ما در فصل تابستان هستیم . همه چیز را برای پردیس ننوشتم . مثلا از جریان مارال چیزی ننوشتم و آن را گذاشتم تا در موردش خوب فکر کنم . فقط از برخورد عمه در اولین روز ورودم و از اتاقی که برایم در نظر گرفته بود . برای پردیس نوشتم که سروش از من خواست که درباره تو حرف بزنم و هنگامی که من از تو تعریف کردم چشممان سروش پر اشک شده بود . خدا خدا می کردم که پردیس نامه را بعد از خواندن نابود کند و هیچوقت این نامه به دست سروش نرسد . نامه را در پاکت گذاشتم و آن را لای دفتر خاطراتم گذاشتم تا به موقع آن را پست کنم . روز سومی که در منزل عمه بودم توانستم مارال را ببینم . تازه از پست خانه برگشته بودم . بعد از سه روز تازه فرصت کردم با مینو که اهل همانجا بود به پستخانه بروم . وقتی به همراه مینو از پستخانه برگشتیم عمه را کنار درخت باغ دیدم که زن جوانی کنارش نشسته بود . با خودم فکر میکردم که این زن جوان چه کسی میتواند باشد . هیچ به یاد مارال نبودم . اما وقتی مینو با لبخند گفت : "  سلام مارال خانم خوش آمدید " تازه متوجه شدم آن زن مارال است . عمه مرا به او معرفی کرد و او خیلی خودمانی از جا بلند شد و به طرفم امد و با من احوالپسی کرد . سعی کرد لبخند بزنم اما فقط توانستم ادای لبخند را در بیاورم . مارال دختر زیبایی بود البته نه به آن زیبایی افسانه ای که او را وصف کرده بودند . مارال چشمان درشتی به رنگ عسلی داشت و ابروانی پیوسته زینت دهنده ی آن چشمان زیبا بود . بینی اش کمی بزرگ به نظر میرسید ولی در عوض لبان برجسته و زیبایی داشت ام در کل ترکیب صورتش زیبا بود . حس کردم که خیلی از او خوشم امده است . دوست داشتم که او همسر یکی از اقواممان به جز سروش بود و می توانستم با او صمیمانه دوست بشوم . نمیدانم چرا ولی دل برای مارال خیلی سوخت . در این مدت حرفی از سروش نشده بود اما آمدن او و سر زدنش به عمه نشان میداد که مارال هنوز به سروش علاقه مند است و هنوز امیدوار است که سروش به طرفش برگردد .

 من مشغول نوشتن دفتر خاطراتم بودم اما راستش هر چه فکر می کرردم نمی توانستم در مورد مارال ننویسم و شروع کرده بودم از اینکه او را همانطور بود وصف می کردم و با خود فکر می کردم اگر این دفتر روزی به دست پردیس برسد اگر از بد گویی هایی که در موردش کردم بگذرد ار این تعریف هایی که در مورد رقیبش کردم نمی گذرد . با خودم گفتم که خوب چه اشکالی دارد من نمیخواهم چیز بدی بنویسم و در این فکر بودم که چه کار کنم .  آیا حقیقت را بنویسم و یا آن را وارونه جلوه بدهم . با گفتن اینکه  أه عجب گیری کردم سرم را بلند کردم تا کمی فکرکنم که در همان حال سروش را دیدم که همچنان که لبخندی برلب دارد به من نگاه می کند .

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

بعد از صرف صبحانه پردیس استکان ها را می شست و من و پریچهر مشغول جمع و جور کردن آشپزخانه بودیم. مادر گفت : امشب از سنندج مهمان می رسد و باید تدارک ببینیم . پریچهر پرسید : به غیر از نرگس و ناهید و ایرج مگر کس دیگری هم می اید ؟ مادر پاسخ داد : آره سینا و همسرش ...سروش هم قراراست بیاید . زیر چشمی به پردیس نگاه کردم ، او را دیدم که مکثی کرد و چشمانش را بست . در یک لحظه استکانی که در دستش بود با صدا به داخل ضرفشویی افتاد اما خوشبختانه نشکست . مادر و پریچهر به طرف او برگشتند و مادر گفت : چه خبره از دیشب تا به حال بشکن بشکن راه انداختید؟ پردیس استکان را باالا آورد و گفت : ایناهاش نشکسته . " خوب میخوای محکم تر بزن شاید بشکنه . " پردیس خندید و گفت : خودتون گفتین ها.

ساعتی بعد پدر وپوریا به همراه پیروز به خارج از منزل رفتند . مادر در حال نوشتن فهرستی بود که باید برای مهمانان تهیه ببیند و پریچهر در این کار به او کمک می کرد. پردیس در اتاق بود و من در یک لحظه به فکرم رسید نکند پردیس به وجود دفتر خاطراتم پی برده باد ، به این خاطر از جا بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. با تقه ای به در آن را باز کردم و پردیس را دیدم که تمام لباس هایش را روی تخت انداخته و با دقت مشغول تماشای آنها می باشد . با تعجب به او نگاه کردم و به بهانه برداشتن کتابی به سمت کتابخانه ام رفتم. پردیس زیر لب شعری را زمزمه می کرد و من بعد از برداشتن کتاب اتاق را ترک کردم و او را با افکارش تنها گذاشتم . صدای  زنگ تلفن باعث شد که پله ها را به سرعت پایین بروم تا گوشی تلفن را بردارم اما پریچهر زودتر از من اینکار را کرد. از احوالپرسی اش فهیدم که زن عمو پشت خط است پریچهر بعد از چند لحظه گوشی را به مادرم داد . از قرار زن عمو می خواست که برای شام منزل آن ها برویم و مادر به زن عمو گفت که پریچهر را برای کمک به منزل آنها می فرستد و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت. به مادر نگاه کردم و گفتم : اجازه می دهید من هم به منزل عمو بروم ؟ مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت : آخه تو چه کاری می تونی انجام بدی ؟ می ترسم بری نیشا را هم از کار و زندگی بیندازی .

" نه مامان باور کن این کارا نمی کنم حالا درسته که نمی تونم دست به آب بزنم ولی میتونم که ... "

" می تونی که حرف بزنی و سرشون رو بخوری ... " و بعد ادامه داد : اشکالی نداره اما حالا که کار نمی کنی مواظب باش جلوی دست و پا نباشی .

با خوشحالی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. پردیس چند دست لباس انتخاب کرده بود و آنها را روی تخت گذاشته بود تا انها را یکی یکی امتحان کند. وقتی مرا دید که مشغول پوشیدن مانتو هستم گفت : کجا میری ؟

" زن عمو ما را برای شام دعوت کرده من و پریچهر می خواهیم برای کمک به منزلشان بریم . "

پردیس به سر تا پایم نگاه کرد و گفت : همین جوری ؟

" اره مگه بده ؟ "

پردیس لبهایش را برچید و گفت : وقتی میگم خیلی بچه ای ناراحت می شی امشب تمام فامیل دور هم جمع میشن بعد تو میخوای مثل گداها جلوشون ظاهر بشی .

نگاهی به سر تا پایم کردم و گفتم : لباس من مثل گداهاست ؟

" وقتی بهت میگم عوضی میشنوی ناراحت می شوی ، منظورم اون گداهایی که فکر می کنی نیست من نمی دونم چطور تو کله پوکت فرو کنم تو دیگه بزرگ شدی نمی خوای تو جمع بدرخشی ؟ "

" بدرخشم آخه واسه چی ؟ "

" مگه قراره آدم واسه چیزی یا کسی بدرخشه . بابا این همه پول خرج میکنه اما تو همش دوست داری اون دامن دراز بی قواره مشکی رو تن کنی با یک بلوز گشاد که به تنت زار بزنه . "

از داخل آینه قدی نگاهی به سرتا پایم انداختم و حق را به پردیس دادم . به پردیس نگاه کردم و شانه هایم را بالا انداختم . " تو بگو من چی بپوشم " پردیس در کمدم را باز کرد و نگاهی به لباس هایم اناخت و گفت : باور کن خیلی بد سلیقه ای خروار خروار لباس داری اما همشونو جمع کنی یک دونه درست و حسابی از توش بیرون نمیاد بسکه دوست داری لباس های گشاد بپوشی .

گفتم : اون سبزه چطوره .

" همون که می پوشی عین طوطی میشی ؟ با اون روسری سبز لجنی که سرت می کنی و فکر  می کنی خیلی تیپ زدی فقط یه منقار کم داری تا خود طوطی بشی ."

" قرمزه که خوبه خودت یه دفه گفتی ... "

" اون دفه یه چیزی گفتم دلت خوش بشه . تازه مگه میخوای نقش شمرو بازی کنی. "

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من نمی دونم خودت یکی انتخاب کن .

پردیس کمدم را زیر و رو کرد و عاقبت لباسی از آن بیرون آورد و گفت : این بد نیست .

" این که خیلی مجلسیه میخوای بهم بخندن؟ "

" برو بابا یک کت بی قواره با یک دامن تنگ کجاش مجلسیه ؟ فکر کنم تو به لباسی که من امشب می خوام بپوشم می گی برای مشرف شدن به دربار پادشاهاست ."

" مگه می خوای چی بپوشی؟ "

پردیس به لباس شرابی رنگی اشاره کرد و گفت : میخواهم این را بپوشم .

چشمانم از تعجب گرد شد . " راست میگی ؟ اما اون که خیلی تنگه فکر میکنی مامان اجازه بده ؟ "

پردیس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : داد که داد نداد نمیام .

لباسم را به تن کردم . لباس کت و دامن بلوطی رنگی بود که خیلی خوش دوخت بود یقه کت انگلیسی و قد آن تا روی رانهایم بود ، دو برش زیبا از روی سینه هایم رد میشد و امتداد خط برش زیر جیب نمای لباس محو میشد دامن لباس هم تنگ و کوتاه بود . لباس خیلی بهم می آمد اما احساس می کردم خیلی معذبم . با اینکه دامن آن تا زیر زانویم بود اما فکر میکردم خیلی کوتاه است. پردیس روسری قهوه ای رنگ و حریری که متعلق به خودش بود را برای آن شب به من قرض داد و گفت : اینو بهت میدم تا بعد خودت بری یه دونه بخری . اما فکر نکن این مقنعه مدرسته ها ، قشنگ سرت کم اینجوری که من برات میبندم . پردیس روسری را روی سرم انداخت و گره آن را خیلی شل و زیبا بست . و تا خواستم گره آن را محکم تر کنم اخمی کرد و گفت : " چه خبرته طناب دار نیست که خودتو باهاش خفه کنی حالا زود برو تا پشیمون نشدم روسری ازت بگیرم .

نگاهی به سر تا پایم انداختم و لبخندی زدم اما مطمئن بودم مادر اجازه نمی دهد با این لباس به منزل عمویم بروم . مانتویم را به دست گرفتم و طبقه پایین رفتم . به محضی که مادر و پریچهر را دیدم با لبخند به من نگاه کردند ، مادر لبهایش را جمع کرد و گفت : چه عجب این لباس را پوشیدی ؟ و بعد رو به پریچهر گفت : بچم یکم سلیقه به خرج داده . پریچهر لبخندی زد و گفت : غلط نکنم این این کار پردیسه وگرنه نگین ازاین هنرا نداره .

به همراه پریچهر به منزل عمویم رفتیم ، در خانه عمو وقتی مانتویم را در آوردم متوجه شدم نیشا در حالی که ابروانش را بالا گرفته بود با تعجب به لباسم خیره شد . با خود فکر کردم حتما نیشا هم از اینکه به سبک جدیدی لباس پوشیده ام متعجب شده است . اما وقتی نیما و نوید به منزل آمدند احساس کردم از اینکه جلوی آنها اینطوری بگردم خجالت می کشم. نیما وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت : به به چقدر خانم شده ای .

اما نوید فقط سلامم را پاسخ داد و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و ابروانش در هم گره خورد. از دیشب تا حالا نوید را خیلی بداخلاق دیدم و دلیلش را نمی دانستم . شب با وجود مهمانان زیادی که آمده بودند فضای خالی زیادی داشت . از سنندج دختر ها و پسر بزرگ عمو قادرم آمده بودند. همچنین پسرهای عمه سولان یعنی سینا به اتفاق همسر و فرزندش و همچنین سروش هم آمده بود . سروش  را خیلی وقت بود ندیده بودم و حالا با دیدن او فکر می کردم دلم برای این پسرعمه ی درشت هیکل و خوش قیافه ام تنگ شده بود به خصوص که میدانستم سروش هنوز هم دیوانه وار پردیس را دوست دارد و این را از نگاه عاشقانه سروش به پردیس فهمیدم . زمانی که برای سلام و احوالپرسی با مهمانان به اتاق آمد متوجه نگاه او شدم اما این نگاه زمانی که پردیس مانتویش را از تن در آورد و به غم و اخم مبدل شد. زمانی  که پردیس به اتفاق مادر به منزل عمو امد منتظر بودم تا او مانتویش را در بیاورد تا لباسش را ببینم . وقتی دیدم که پردیس لباس دلخواهش را به تن دارد از تعجب کم مانده بود یک جفت شاخ دربیاورم . لباس پردیس پارچه زیبایی از حریر و به رنگ شرابی بود که در ناحیه آستین هایش استر نداشت و بازوان سفیدش را سخاوتمندانه در معرض دید قرار می داد . لباس او شامل پیراهنی بلند بود که بالا تنه چسبانی داشت و دامن لباس با اندام زیبای پردیس هماهنگی داشت و فقط از این تعجب کرده بودم که چرا هیچکس واکنشی مبنی بر اینکه او لباسی اینچنینی پوشیده از خود نشان نمی دهد. اما وقتی بقیه را دیدم متوجه شدم لباس پردیس اونطوری هم که فکر میکردم خیلی زننده نیست. پریچهر هم یکی از لباسهایی را که تازه خریده بود به تن داشت که آن لباس خیلی به تنش برازنده بود و موجب تحسین و تعریف عمه و یاسمین و زن عمویم قرار گرفت. یاسمین نیز لباسی از جنس گیپور و به رنگ سفید به تن داشت که فکر میکردم با پوست سفید او خیلی جور نیست اما رویم نشد که به او بگویم که رنگ لباسش به او نمی آید. اما نیشا لباسی به رنگ بنفش کم رنگ پوشیده بود که خیلی قشنگ بود به خصوص با کمربند طلایی رنگی که باریکی کمرش را نمایان می کرد . نوشین هم کت و دامن مشکی به تن داشت که او نیز کمربند ضریفی بسته بود تا نشان دهد کمر او نیز به باریکی خواهرش می باشد. آن شب پیروز بلوزی اسپرت به رنگ لیمویی و شلوار جینی به رنگ سفید به تن داشت. با رفتار خودمانی خودش تمام فامیل را شیفته خود کرده بود. از بین اقوام تنها جای عمه سوزه که به علت کهولت سن و ناراحتی قلبی نیامده بودو همچنین امید که در دانشگاه شیراز مشغول تحصیل بود خالی بود.

از زمانی که به منزل عمویم آمده بودم و مانتویم را درآورده بودم احساس می کردم گاهی نوید به من خیره میشود و تا متوجه اش می شوم ابروانش به هم گره می خورد . از این موضوع سر در نیاوردم که چرا طرز پوشیدنم باید نوید را ناراحت کند در صورتی که خواهران خودش خیلی تابلوتر از من لباس پوشیده بودند. شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم به نوید فکر نکنم . در هنگام پذیرایی از مهمانان احساس کردم پردیس به عمد می خواهد بهسروش کم محلی کند و اورا ندیده بگیرد. برای اینکار شیوه عجیبی را انتخاب کرده بود . پردیس در هنگام تعارف کردن چای موقعی که نوبت سروش رسید به بهانه ای به طرف دیگر رفت و به وضوح دیدم که رنگ چهره سروش حسابی سرخ شد. به اطراف نگاه کردم و دیدم کسی متوجه کار پردیس نشده است. دلم خیلی برای سروش سوخت. در عوض او تا  میتوانست از پیروز پذیرایی کرد به طوری که چندین بار لیوان چای برای پیروز آورد . آخرین باری که پردیس لیوان چای را به دست پیروز می داد گفت : اقا پیروز چون می دانم خیلی چای دوست دارید برایتان چای آوردم .

پیروز به چشمان پردیس نگاه کرد و لبخند زد و گفت : از کجا فهمیدی که من چای زیاد میخورم؟ پردیس لخند زیبایی زد و دندانهای سفید براقش را نمایان کرد و گفت : از اونجایی که هر بار برایتان چای اوردم رویتان نمی شود که بگویید که دیگر نمیخورید .

پیروز با صدای بلند خندید و گفت : پس تا حالا مرا دست انداخته بودید ؟

" نه فقط به شما لطف می کردم "

خیلی تعجب کرده بودم از اینکه پدر وعمو بدون هیچ تعصبی به صحبت پردیس و پیروز گوش میکردند و لبخند میزدند. پردیس تنها کسی بود که بدون اینکه رنگ چهره اش تغییر کند حرفش را میزد . به خوبی می دانستم تمام دختران حاضر آرزو داشتند که اینچنین رک و بی پروا باشند . به خوبی احساس می کردم که سروش از اینکه او اینقدر صمیمی با پیروز گفت و گو میکند  خیلی ناراحت است زیرا در بین حاضران فقط سروش بود که سرش را زیر انداخته بود و در تفکراتش غرق بود. من پیش مادر نشسته بودم و شنیدم عمه آهسته زیر گوش مادرم گفت که لباس پردیس در شان او نیست. مادرمم نگاهی به پردیس انداخت و به عمه گفت : آبجی حریفش نشدم شما که اورا میشناسید ؟ عمه آهسته گفت : به هر حال نمیبایست به او اجازه میدادی تا اینطور زننده لباس بپوشد .  از این لحن عمه خیلی حرصم گرفت و میدانستم اگر پردیس بوئی از این ماجرا ببرد برای لجبازی با او هم که شده بدتر میکند . به خوبی میدانستم که خواهرم از عمه سر جریان سروش خیلی کینه به دل گرفته زیرا عمه خیلی تلاش کرد که با گرفتن دختری برای سروش او را از فکر پردیس خارج کند و حتی میدانستم برای نشاندن سروش سر سفره عقد دست به چه کارهایی زده است . از جمله انکه سروش را تهدید کرده بود که اگر ازآمدن سر سفره عقد سرباز زند خودش را میکشد وبرای اینکار حتی قسم هم خورده بود. آن شب بخاطر اینکه دستم بریده بود دست به سیاه و سفید نزدم حتی از جایم بلند هم نشدم تا لیوانی را جابه جا کنم . اخر شب هنگامی که پدر بلند شد تا به اتفاق تعدادی از مهمانان به منزلمان برویم پیروز هم از جا برخاست تا به همراه ما به منزلمان بیاید و در جواب اصرار عمو که از او خواست تا منزل آنان بماند گفت : وسایل و چمدانهایم انجاست و دیگر اینکه فقط تا فردا مزاحم پسر دایی نادر هستم  فردا میخواهم برای اقامتم منزلی مناسب  پیدا کنم .

پدر با خودرویش تعداد زیادی از مهمانان و مادر و پریچهر را به منزل برد و قرار شد من و پردیس و پوریا به اتفاق ایرج و همسرش و همچنین پیروز پیاده به منزل برگردیم . هنگامی که کنار در با نیشا خداحافظی میکردم به او گفتم : مثل اینکه قرار بود بعد از تعطیلات مدرسه با هم برویم کلاس شنا ثبت نام کنیم یادت که نرفته ؟ نیشا با لحن کنایه داری گفت : فکر نمیکنم تو وقت اینکارارو داشته باشی . با لبخندی گفتم : برای چی ؟ با طعنه گفت : فعلا که شاهین بخت حساب سرتو گرم کرده .

خشکم زد هیچ فکر نمیکردم نیشا چنین حرفی بزند . هنگامی که به سمت منزل میرفتم در این فکر بودم که چرا نیشا اینقدر تغییر کرده ، در صورتی که ماندن و نماندن پیروز در منزلمان به من ربطی نداشت. هر چند که پیروز فقط تا بعد از ظهر روز بعد در منزلمان ماند و بعد از آن به هتل رفت و تا آماده شدن آپارتمان مبله ای که برای مدتی اجاره کرده بود در هتل ماند . بعد از آن هم به آپارتمان مرتب و مبله اش نقل مکان کرد و گاهی به منزل ما و عمو ناصر سر میزد.

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |

با شنیدن نام پیروز خونم خشک شد و با لکنت گفتم : ب...ب...بله آقا پیروز؟

" تو که منو کشتی آره پیروز ، من الان میدان هفت تیر هستم اما بقیه راه را بلد نیستم میخواستم ببینم چطور باید به راننده نشانی بدم. "

با منگی گفتم : چرا اونجا؟ شما باید الان فرودگاه باشید؟

" ببخشید اگه ناراحتید بنده برمی گردم "

متوجه شدم حرف جالبی نزده ام و در پی اصلاح حرفم گفتم : منظورم اینه که پدر و عمویم و بقیه برای استقبال از شما به فرودگاه رفته ند.

" بله بنده بعد از تماس با دایی ناصر متوجه شدم اما حالا شما لطف می کنید نشانی بدهید یا اینکه بنده به رفتن به هتل باشم "

از فکر اینکه اگر پیروز به هتل برود پدر دمار از روزگارم در می آورد هول شدم و گفتم : بله بله یادداشت کنید.

" شما بفرمایید من به ذهن می سپارم. "

با وجودی که نشانی منزل را حفظ بودم اما در آن لحظه انقدر هول شدم که اسم خیابانمان به کلی از یادم رفته بود و سکوت پیروز م رساند که منتظر است.

صدای پیروز مرا به خود آورد: " دوشیزه فروغی من منتظرم؟ "

" بله اما... راستش را بخواهید نشانی را فراموش کرده ام. "

صدای خنده پیروز به گوشم رسید: " من که پانزده سال ایران نبودم اما از فرودگاه تا میدان هفت تیر با نشانی که از قبل تو ذهنم مانده بود آمده ام تعجب می کنم شما چطور..."

در همان حال حرفش را قطع کردم و نام خیابان و شماره پلاک منزل را که به یادم آمده بود به او دادم و او با خنده ای از من خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد. صدای پیروز خیلی گرم و دلنشین بود صدای او را با یکی دو عکسی  که پیروز تقریبا دو سه سال پیش به همراه نامه ای برای پسرعمویم نیما فرستاده بود در ذهنم مقایسه کردم .عکس هایی که پیروز برای نیما فرستاده بود با آن پیروز لاغر و دراز و موهای روشن فرفری زمین تا آسمان تفاوت داشت.در یکی از عکس ها پیروز در کنار مجسمه برهنه زنی ایستاده بود و چهره اش زیاد مشخص نبود اما بازوان برجسته و گردن گلفتش نشان می داد که اندامش دیگر آن لاغری سالهای جوانی را ندارد و در یک عکس دیگر که کنار بندری بود چهره اش مشخص تر بود.برخلاف موهای پرپشتی که او هنگام رفتن داشت جلوی موهایش ریخته بود و پیشانی اش را بلندتر کرده بود اما با وجود این به قول پردیس  کچل خوش قیافه ای بود.

بعد از گذاشتن گوشی تلفن با ترس به این فکر افتادم که ای کاش پدر و یا کسی زنگ می زد و من به آنها بگویم که پیروز تا چند دقیقه دیگر به منزلمان می رسد از فکر دیدن او آن هم به تنهایی وحشت تمام وجودم را گرفت. به یاد حرف پردیس افتادم که می گفت پیروز بعد از چند سالی که در خارج زندگی کرده ممکن است تمام تعصبات را به کنار گذاشته باشد ودر وهله ی اول دیدار با دختران فامیل دست بدهد و حتی آنان را ببوسد. این در دل من وحشتی ایجاد کرده بود و شاید هم یکی از دلایل که باعث شد من به فرودگاه نروم همین بود. در این فکر بودم که چه باید بکنم و چطور خودم را پنهان کنم تا مبادا پیروز دست به عمل ناشایستی بزند و از طرفی می دانستم که پدر به هیچ وجه راضی نیست که تا آمدن آنها از فرودگاه نوه عمه عزیز و ارزشمندش را پشت در نگه دارم. نمی دانم چه مدت در ای فکرا بودم که زنگ در به صدا در آمد و من با وحشت جیغ کوتاهی کشیدم و بعد با هراس به اطراف نگاه کردم و پس از چند لحظه به ناچار برای باز کردن در به طرف حیاط رفتم.

مدتی پشت در حیاط ایستادم تا قلبم کمی آرام شود و بعد با کشیدن چند نفس عمیق در را باز کردم. در وهله اول چشمم به خودرو سفید رنگی با نشان فرودگاه خورد و بعد پیروز را دیدم که مشغول گرفتن چمدان هایش از راننده بود. با وجود روشن بودن چراغ دم در نتوانستم چهره اش را به خوبی تشخیص دهم.

پیروز سرش را بلند کرد و با دیدن من که با ترس به او چشم دوخته بودم لبخندی زد و سرش را تکان داد و بعد با حساب کردن کرایه راننده به طرف در آمد. از دیدن پبروز که به طرفم می امد خودم را به در چسباندم و بعد با زحمت سعی کردم لبخندی بزنم و وانمود کنم که دختر نترسی هستم. اما در حقیقت از وحشت تمام دست و پایم بی حس شده بود.

پیروز با دو چمدان بزرگ جلوی در رسید و نگاهی به سر تاپایم انداخت. من با تمام هیکلم جلوی در را سد کرده بودم و خیال هم نداشتم کنار بروم . پیروز با لحن طنزآلودی گفت : سلام دختر خانم خوش آمدید.

به خودم آمدم و با صدای لرزانی گفتم :" بله ... سلام... ببخشید حواسم نبود خوش آمدید. "

در تاریکی کوچه و زیر نور لامپ سر در حیاط او را می دیدم که با چشمانی براق و لبخندی نافذ به من می نگرد. پیروز چمدان هایش را به زمین گذاشت و بعد از جیب بغل کیفش کارتی بیرون اورد و خطاب به من گفت : دختر دایی عزیز این کارت شناسایی بنده می باشد زیرا گویی هنوز باور ندارید که بنده پیروز بهزاد فرزند پولاد می باشم. طوری به بنده حقیر نگاه می کنید که گویی شبح دیده اید.

با شتاب خودم را از جلوی در کنار کشیدم و گفتم : آه بله عذر می خاهم بفرمایید داخل .

پیروز لیخندی زد و بعد دستش را به طرف من دراز کرد و در همان حال گفت  : خوب حالا که شما با بنده اشنا شدید می توانم افتخار آشنایی با شما را داشته باشم؟

با وحشت به دست پیروز نگاه کردم و در همان حال به یاد پردیس افتادم که می گفت بعد از دست دادن هم شاید بخواهد دختران را ببوسد. از تصور چنین چیزی با وحشت خودم را عقب کشیدم و بعد چند قدم از او فاصله گرفتم.

پیروز را دیدم که نگاهی به دستش که همچنان در هوا بود انداخت و بعد شانه هایش را بالا انداخت و با کشیدن نفس عمیقی خم شد و چمدان هایش را برداشت و بعد داخل شد وبا پا در را بست و شاید در آن لحظه فکر میکرد که با دختر عقب مانده و دور از آدمیزادی طرف شده است. حالا جای شکر داشت که او را در همان جا نگذاشته بودم و به طرف منزل فرار نکرده بودم. نگاه او به من نشان می داد که از برخورد من تعجب کرده است. خودم قبول داشتم که رفتارم خیلی عجیب شده بود. چند قدم عقب عقب برداشتم و با شتاب خودم را به منزل رساندم. در همان حال قصد داشتم خودم را در اتاقم پنهان کنم که هنوز چند پله بالاتر نرفته بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد با  همان شتاب به طرف تلفن برگردم و گوشی را بردارم. با شنیدن صدای پدرم کم مانده بود از خوشحالی فریاد بکشم. پدر با عجله گفت: نگین کسی زنگ نزد؟

" چرا نوه عمه شما..."

پدر با شتاب گفت: خوب چی گفت ؟

" او نشانی خواست و الان هم اینجاست. "

پدر با تعجب و با صدای بلندی گفت: نگین پیروز به منزل ما آمد؟

" آره بابا اون الان رسیده حالا باید چکار کنم؟ "

" نگین به او سلام برسان و ازش پذیرایی کن ما همین الان می رسیم "

 پدر تلفن را قطع کرد و من در این فکر بودم که چطور باید از او پذیرایی کنم.در این هنگام پیروز ازدر وارد شد و چمدان هایش را همان جلوی در گذاشت و به اطراف نگاه کرد . با دست به او اشاره کردم و با لکنت گفتم :بفرمایید

پیروز نگاهی به سمتی که اشاره کرده بودم انداخت و لبخندی لبانش را ازهم باز کرد  چند قدم جلو آمد و گفت: اما من فکر می کنم اتاق پذیرایی آن سمت باشد.

تازه متوجه شدم که به سمت پذیرایی اشاره نکرده ام.با خجالت سرم را به زیر انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم. در کابینتی را باز کرد و بی هدف به داخل آن نگاه کردم و در این فکر بودم که چه چیز بیاورم تا از او پذیرایی کنم . از صدای پیروز تکانی خوردم و به طرف دز آشپزخانه نگاه کردم و اورا دیدم که به ستون اپن آشپزخانه تکیه داده و با لبخند به من نگاه می کند.

"من چیزی میل ندارم فقط یه لیوان آب خواهش می کنم. "

سرم را تکان دادم و به سمت یخچال رفتم و پارچ آب را برداشتم و به سمت او که آرنجش روی پیشخان گذاشته بود رفتم و بدون اینکه به او نگاه کنم پارچ را جلوی او گذاشتم. چند قدم به عقب برداشتم و بلاتکلیف وسط آشپزخانه ایستادم. از اینکه او انقدر خودمانی رفتار می کرد احساس خوبی نداشتم. پیروز به پارچ آب نگاه کرد و لب هایش را به هم فشار داد تا مبادا بخندد. بعد خود به داخل آشپزخانه آمد و به اطراف نگاه کرد. باتعجب به او نگاه کردم که از آمدن به داخل آشپزخانه چه قصدی دارد و او را دیدم که در یکی از کابینت ها را باز کرد و بعد دوباره آن را بست. به من که تقریبا پشت میز آشپزخانه سنگر گرفته بودم نگاه کرد و گفت: " شما لیوان هایتان را کجا می گذارید؟ تازه متوه شدم که لیوانی به او نداده ام . با شتاب سنگرم را رها کردم و برای آوردن لیوان آب به کنار او که جلوی کابینتی ایستاده بود رفتم و از کابین لیوانی در آوردم و در حالی که احساس می کردم رنگ صورتم کاملا سرخ شده است. آن را به طرف او گرفتم . پیرو هم با لبخند دستش را دراز کرد که لیوان را از دستم بگیرد که از ترس اینکه مبادا دستش به دستم بخورد لیوان را همانطور رها کردم. (أه این دیگه کیه...) لیوان به زمین افتاد و با صدای جرینگی شکست. با شکسته شدن لیوان کریستال مثل این بود که کمر من هم شکست.با ناراحتی به لیوان کریستال که خودم مسبب شکستن آن شده بودم نگاه کردم و با تاسف لبم را به دندان گرفتم. پیروز با تعجب به من نگاه کرد . شک نداشتم که یقین پیدا کرده من عقب مانده هستم آن هم از نوع آنچنانی چون با صدای آرامی گفت : تو از من میترسی؟

چشمانم را از او برگرفتم و به زمین نگاه کردم و بعد از چند لحظه به یاد آوردم که قراربود یک لیوان آب به این مسافر تازه از راه رسیده بدهم. تا خواستم دستم را به طرف کابینت دراز کنم پیروز گفت: " نه لازم نیست خودم می توانم یک لیوان بردارم. "

و بعد لیوانی را برداشت و آن را پر از آب کرد و بعد به طرفم برگشت. یک صندلی از کنار میز اشپزخانه بیرون آورد و گفت : " بهتر است کمی بنشینی تا حالت جا بیاید. "

خودم نیز احساس می کردم  دیگر پاهایم توان ایستادن ندارند و بدون اینکه به پیروز نگاه کنم بی تعارف روی صندلی نشستم. پیروز لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت : کمی اب بخور .

من چون دانش اموز کودن اما حرف شنویی دستم را دراز کردم تا لیوان را از او بگیرم که دستش را کنار کشید و گفت : نه صبر کن می ترسم دوبار قبل از اینکه لیوان را بگیری آن را رها کنی .

و بعد لیوان را روی میز گذاشت.

در این هنگام زنگ در به صدا در آمد و من مثل فنر از جا جهیدم که پیروز با دست اشاره کرد که سر جایم بنشینم تا تا خودش برای باز کردن در برود. اما به محضی که پیروز از آشپزخانه خارج شد به سرعت از جایم برخاستم تا خرده شیشه ها را جمع کنم. می دانستم مادر به این لیوان های کریستال که نمونه اش خیلی کم پیدا میشود خیلی حساس است و اگر  به خاطر پیروز نبود هیچ وقت آنها را از داخل ویترین بیرون نمی آورد. آنقدر مظطرب بودم که متوجه نشدم چطور مشغول جمع کردن خرده های لیوان هستم. فقط زمانی به خودم آمدم که سوزش شدیدی حس کردم و و بعد از آن خونی بود که از کف دستم به روی سرامیک های سفید آشپزخانه می ریخت.

از جایم بلند شدم تا با شتاب به ظرفشویی بروم تا بیش از آن کف آشپزخانه را کثیف نکنم که تکه ای شیشه به پایم فرو رفت و باعث شد همانجا سرجایم بنشینم و در همان حال صدای پدر و مادرم را می شنیدم که با پیروز احوالپرسی می کردند.از صدای پدر و مادرم متوجه شدم که پدرم پیش  از بقیه مستقبلان و با شتاب به منزل آمده و دیگران که شامل سه خودرو که یکی از انها نیز متعلق به عمویم می باشد پشت سر خواهند آمد.

از دستم بی وقفه خون می آمد و جرات نداشتم  از جایم بلند شوم که مبادا جای دیگری را کثیف کنم. در یک لحظه صدای جیغ مادرم باعث شد با ترس سرم را بلند کنم و او را ببینم که در آستانه در آشپزخانه ایستاده و با وحشت به من نگاه می کند. فریاد مادرم که به نظرم خیلی بلند بود باعث شد افرادی که داخل هال بودند به طرف آشپزخانه هجوم بیاورند.رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود و با وحشت به مادرنگاه می کردم.مادر به سرعت جلو دوید و خطاب به دیگران گفت : " تو آشپزخانه نیایید چون ممکن است پایتان شیشه برود. " و بعد با سرزنش به من نگاه کرد و گفت : " چه بلایی سرخودت آوردی ؟ " حتی سرم را بلند نکردم تا ببینم که چه کسانی به من نگاه می کنند . فقط صدای پدرم را شنیدم که گفت : " نگین حالت چطور است؟ "

صدای پیروز را شنیدم که خطاب به مادرم گفت : زن دایی همش تقصیر من بود که متوجه نشدم لیوان آب چطور از دستم افتاد." مادر از جا برخاست و با لحنی که گویی هیچ اتفاق مهمی نیافتاده است گفت : " وای این چه حرفی است اقا پیروز فدای سرتان ، لیوان که ارزشی ندارد اما من متعجبم که چرا نگین با دست شیشه را جمع کرده ببین دستش را به چه روزی انداخته . "  خون همچنان با شدت از دستم می ریخت و گویی خیال بند امدن نداشت . مادر کنارم نشست و به سرعت گوشه روسری را از سرم کشید تا آن را دور دستم پیچید. از اینکه بدون روسری جلوی پیروز و نوید باشم که در آن همان لحظه اورا دیدم که با نگرانی به من نگاه می کند با خجالت خواستم که نگذارم مادر روسری ام را از سرم بکشد که مادر با کشیدن روسری ام آن هم با حرص به من فماند که الان وقت خجالت کشیدن نیست. در همان حال چشمم به پردیس افتاد که کنار نوید ایستاده بود و با حالتی که معلوم بود خیلی چندشش شده به خون دست من نگاه می کرد. مادر با لحنی که سعی می رد آن را جلوی پیروز کنترل کند و فقط من و پردیس می دانستیم که چقدر ناراحت است گفت : پردیس نایست مادر بدو بتادین و باند را ازجا دوایی بیار .

پردیس نگاه سرزنش باری به من کرد و برای انجام دادن کاری که مادر خواسته بود به طرف دستشویی رفت. در همین لحظه پیروز جلو امد و با احتیاط کنار مادر نشست و بعد به دستم نگاه کرد و گفت : " از قرار معلوم بریدگی دستش خیلی عمیق است." وبعد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |

فصل دوم

روی مبل اتاق پذیرایی منزلمان نشسته بودم و به نقطه نامعلومی چشم دوخته بودم کاری نبود که انجام دهم و به خاطر همین  احساس می کردم خیلی کلافه و سردرگم هستم . ساعت ده و نیم شب بود و هیچ کس در منزل نبود .همه برای استقبال از پیروز به فرودگاه رفته بودند و من در این فکر بودم که آیا آنها به فرودگاه رسیده اند یا نه. وقتی از بهت خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم هنوز یک  ربع از رفتن خانواده ام نمی گذشت با این حال همین مدت کوتاه برایم به اندازه چند ساعت گذشته بود.

بای اینکه کاری انجام دهم از جا بلند شدم و گشتی در منزل زدم. ابتدا به آشپزخانه  رفتم تا از جور بودن وسایل دود کردن اسپند مطمئن شوم نگاهی به اسپند دود کن چینی انداختم و با صدای بلندی گفتم : مثلا خیلی کار داشت که حتما باید یکی می ماند تا فقط آن را به برق بزند؟ و بعد با حرص نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخانه بیرون رفتم . در همین حال به یاد دفتر خاطراتم افتادم و با خوشحالی فکر کردم که الان بهترین وقت برای بیرون آن است تا دور از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس بتوانم چند خط یدرآن بنویسم. خیلی وقت بود که سراغی از دفترم نگرفته بودم یعنی از وقتی که امتحانات خرداد ماه شروع شده بود و تا الانکه بیست وششم تیر ماه بود یعنی یک ماه و بیست و سه چهار روز برای آوردن دفتر خاطراتم به طرف حیاط رفتم . تمام چراغ های حیاط روشن بودند . نمای درختان پر برگ باغچه زیر نور لامپ های رنگین حیاط منظره زیبایی به  وجود اورده بودد. نگاهی به زیر زمین منزل انداختم با اینکه می دانستم چیز ترسناکی در آن وجود ندارد اما از رفتن به طرف انجا احساس ترس کردم . در یک لحظه تصمیم گرفتم  که از خیر آوردن دفتر خاطراتم از داخل انباری منزل بگذرم اما شوق دیدن دفتر بیش از آن بود که حتی احساس ترس از تاریکی هم بتواند منصرفم کند. می دانستم یک چنین فرصتی کم پیش می آید و نباید آن را از دست بدهم یعنی دست کم  تا زمانی که پردیس ازدواج نکرده باید همینطور مخفیانه دفترم را بنویسم ، چون فقط کافی بود که دست پردیس به دفترم برسد آنوقت دیگر میشدم بنده زر خرید دست وپا بسته او. برای اینکه بر احساس ترسم غلبه کنم تمام چراغ های زیرزمین را از داخل حیاط روشن کردم و با صدای بلند شروع کردم با خودم صحبت کردن درست مثل اینکه کسی همراهم باشد.

" خدا بگم چکارت کنه پردیس که با وجود داشتن اتاقی به ان بزرگی باید دفترم را از ترس تو توی شصت سوراخ قایم کنم "

وقتی به داخل زیرزمین رفتم احساس کردم آن طور هم که فکر می کردم نمی ترسم اما بدون لحظه ای تاخیر در انباری را باز کردم و از بین جعبه ها بسته کوچکی که داخل مشمایی مشکی بود بیرون آوردم و بعد به سرعت از داخل انباری بیرون آمدم و به طرف پله ها دویدم در همان لحظه ترس به سراغم آمد و احساس کردم کسی از پشت سر می خواهد مرا بگیرد و با همین احساس با وحشت پله های زیرزمین را دو تا یکی طی کردم و بون اینکه چراغ های زیر زمین را خاموش کنم به طرف داخل خانه دویدم .

وقتی در حال را بستم نفس عمیقی کشیدم با وجودی که داخل منزل هم تنها بودم اما احساس ترس نمی کردم. نگاهی به دور و اطراف انداختم و بعد به طرف مبلهای راحتی هال رفتم و روی آنها نشستم و دفتر را باز کردم. در صفحه نخست دفتر چشمم به دو بیت شعر افتاد که از دوستم بیتا خواسته بودم تا آن را برای افتتاح دفترم با خطی خوش بنویسد.

همانطور که به خط کشیده و زیبای بیتا نگاه میکردم در فکر او بودم و با خود گفتم فردا با او تماس میگیرم . سپس با کشیدن آهی دفترم را ورق زدم در ان چیز خاصی در ارتباط با خودم وجود نداشت تمام اتفاقات روز مره ای بود که اغلب در هر دفتر خاطراتی نوشته می شد . اما چیزی که باعث میشد آن را از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس پنهان کنم جریانی بود که فکرم را به خود مشغول کرده بود و آن جریان دوستی بیتا با جوانی بود که به تازگی با آن شده بود و من کم وبیش در جریان آشنایی آن دو بودم. دفترم را ورق زدم و به صفحه ای رسیدم که بیتا با هیجان برایم تعریف کرده بود که با جوانی به نام سام آشنا شده است.یک شب هنگامی که از سر کلاس تقویتی زبان برمیگشته چند جوان علاف مزاحمش میشوند اما در این حین مرد جوانی سر میرسد و جلوی آنان در می آید و بعد بیتا را به منزلشان میرساند.بیتا برای تعریف کرده بود که سام در شرکتی که در همان خیابانی که او به موسسه زبان می رود به عنوان حسابدار مشغول به کار می باشد. من سام را ندیده بودم اما بیتا میگفت که او پسری سبزه رو و میانه قد و لاغراندام است ، اما خیلی جذاب و تو دل برو است. من فقط یک بار که به خانه بیتا رفته بودم تا باهم درس بخوانیم صدای سام را از پشت تلفن شنیده بودم زیرا بیتا تلفن را روی آیفن گذاشته بود تا من بتوانم صدایش را بشنوم. غرق در خواندن دفتر خاطراتم بودم که با صدای تلفن به خود آمدم و به ساعت نگاه کردم و دیدم نیم ساعت از رفتن خانواده ام به فرودگاه گذشته است . از جا بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم  صدای بوق آزاد تلفن نشان می داد که ممکن است خط روی خط افتاده است . گوشی را گذاشتم و سر جایم برگشتم . دفتر را به دست گرفتم اما دیگر مشغول به خواندن نشدم شروع کردم به نوشتن خاطرات مهمی که در این مدت برایم اتفاق افتاده بود.

نوشتم :در فرصتی که فرصت نوشتن نداشتم آن هم به دلیل امتحانات و جریانات بعد از آن حالا فرصتی پیدا کرده ام تا اتفاقاتی که در این مدت  پیش آمده را بنویسم. اول اینکه بیتا هنوز با سام دوست است و از قرار معلوم بعد از تعطیلات قرار است با خانواده اش برای خواستگاری از بیتا به منزلشان برود اما تا دیروز که با بیتا تماس داشتم هنوز خبری نشده بود. راستی تا یادم نرفته مینا خواهر بیتا هم با شوهرش آشتی کرده است و سر زندگی اش برگشته و این را دیروز بیتا با خوشحالی برایم گفت. ترس او فقط این بود که مبادا موقعی که سام وخانواده اش برای خواستگاری از او به منزلشان می آیند مینا هنوز با مازیار قهر باشد. اما خبرخیلی مهم و قابل توجه ای که به قول پردیس خانواده پدری ام را چون زلزله ای زیرو رو کرده است این است که قرار است پیروز از سوئد برگردد. البته نمیدانم این بازگشت دائمی است یا موقتی ، اما به هر حال این خبر برای خانواده بزرگ ما خیلی تکان دهنده است. بهتر است از اول ماجرا شروع کنم. وقتی پیروز طی تلفنی به عمویم گفت که بزودی قرار است به ایران برگردد شور وغوغایی در خانواده بزرگ پدری ام برپا شد. همه به تکاپو افتادند و این تلاش برای این بود که خود را برای ورود پیروز آماده کنند. من اورا به  یاد نداشتم چون زمانی که به خارج رفت شش سال داشتم و هنوز در شور بچگی ام بودم. از قیافه او تنها چیزی که به یاد دارم چشمانش بود که فکر می کنم چیزی به رنگ سبز و یا طوسی بود ، البته درست رنگ آن را به یاد ندارم  چون شاید در عالم بچگی هنوز نمی توانستم رنگ ها را درست تشخیص دهم ولی از رفتن او خاطره ی پررنگی در ذهن داشتم.

پیروز نوه ی عمه بزرگم بود که حدود پانزده سال پیش برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود. اما اینکه چرا آمدن پیروز شور و هیجان تازه ای به زندگی مان بخشیده بود خود شرح مفصلی دارد. ابتدا به شرح اصل و نصب خانوادگی مان می پردازم.برای معرفی خانواده بزرگ پدری ام که گاهی خودم را هم گیج می کند باید به شجره نامه خاموادگی مان رجوع کنم و از پدر پدربزرگم بنویسم.

پدر پدربزرگم اهل کردستان و یکی از خان های آن زمان بوده است که در زمان آخرین شاه قاجار صاحب خدم و خشم فراوانی بوده . و همچنین مالک چند ده و آبادی بوده و علاوه بر آن دارای ثروت زیادی از جمله زمین و ملک فراوانی بوده که از تمام این ملک و ابدی ها یک سوم آن بعد از تقسیم اراضی به تنها پسرش طهماسب خان که پدر بزرگم بود و همچنین گهرناز خاتون به ارث رسید. پدربزرگم نیز با وجود داشتن دو همسر و هفت فرزند که دو تای انها قبل از پدر بزرگم فوت کردند آنقدر زمین و ملک داشت که تا چند پشت آنها نیزبتوانند زندگی راحتی داشته باشند.

خانواده پدری من خانواده ای بزرگ و پرجمعیت بودند که سه برادر و دو خواهر تشکیل میشد. عموی بزرگم قادر که سالها پیش به رحمت خدا رفته است دارای دو پسر به نامهای ناهید ونرگس می باشد. دو دختر و یکی از پسرهایش ازدواج کرده اند و آخرین پسرش امید هم اکنون بیست و چهار سال سن دارد و در سنندج مشغول تحصیل می باشد. دومین عمویم ناصر دارای چهار دختر و دو پسر می باشد که از چهار دخترش فقط یلدا دختر بزرگش ازدواج کرده بود و سه دختر دیگرش به ترتیب یاسمین بیست ویک سال ، نیشا هیجده سال و نوشین شانزده سال و دو پسرش نیما بیست وهفت سال و نوید بیست وسه سال دارند.نادر که پدر من می باشد سومین پسر خانواده است و دارای سه دختر و یک پسر می باشد که خواهرانم پریچهر بیست سال و پردیس نوزده سال و من نیز هفده سال و برادرم پوریا چهارده سال دارد. دو عمه ام هردو در کردستان زنندگی می کنند ، عمه بزرگم سوزه یک دختر به نام ساره داشت . متاسفانه به همراه شوهرش در مسافرت ماه عسلشان در تصادفی در گذشته بودند. عمه دیگرم سولان فقط دو پسر دارد که سینا ازدواج کرده و دارای یک پسر چهار ساله است و سروش نیز یک سال پیش با دختری ازدواج کرده و بعد از هفت هشت ماه از همسرش جدا شده بود. عمو ناصر و بعد از آن پدرم در زمان نوجوانی برای تحصیل و کار به تهران می آیند و ازدواج می کنند . عموی بزرگم که آن زمان یکی از ثروتمندان شهر خودش بود از برادرانش می خواهد به کردستان برگردند و در ملک پدریشان در کنار او زندگی کنند اما اصرار او بی نتیجه بوده و پدر و عمو ناصر که در آن موقع تازه به طور مشترک مغازه ای در بازار خریداری کرده بودند حاضر نشدند دست از کار و زندگی خود بکشندو در تهران ماندگار می شوند. عمو قادر پس از اینکه از آمدن آنها ناامید می شود سهم ارث خواهران و برادرانش را می دهد تا برادرانش با سرمایه کلانی که سهمشان بود موقعیت شغلی خود را تثبیت کنند. عمه کوچکم سولان در سنندج و در نزدیکی منزل عمو قادرم دارای خانه و زندگی مرفهی است و گاهی برای دیدن عمو درم به تهران می آید اما عمه بزرگم در شهر کوچک و خوش آب و هوایی به بلبلان آباد ساکن است .و تا جایی که به یاد دارم به علت ناراحتی قلبی و کهولت سن به تهران پا نگذاشته است.

اما پیروز که تنها بازمانده نسل عمه بزرگ پدر بود تا زمانی که به سن قانونی برسد تحت کفالت عموی بزرگم و مادربزرگش یعنی گهرناز خاتون بوده که او هم سرگذشت جالبی دارد که خیلی  دوست دارم  آن را هم بنویسم. عمه بزرگ پدرم گهرناز خاتون آنطور که میگفتند زن زیبا و دلربایی بوده که یکی ا زشاهزاده های دوران قاجار خاطرخواه او شده و با وجود سه همسر و هشت فرزند با او ازدواج می کند. گهر ناز با ازدواج با اتابک خان سوگلی و گل سرسبد زن های او می شود به خصوص با آوردن پسری به نام پولاد این عزت و قرب به اوج خود میرسد اما این باعث نمی شود گهرناز با غرور و خودخواهی که اکثر زنان آن دوره داشتند در پی بیرون کردن حریفانش یعنی همسران قبلی اتابک خان بودند از میدان شود. اینطور که میگفتند گهر ناز با وجود سن کمی که داشت خیلی عاقل و زیرک بوده و با داشتن عقل و تدبیر سعی در برقراری مساوات وبین خود و دیگر همسران اتابک خان داشته و این خود علت تشدید علاقه اتابک خان نسبت به او می شد و باز اینطور که می گفتند اتابک خان بدون اجازه همسر زیبا و جوانش حتی آب نمی خورده.

بعد از مرگ اتابک خان ثروت عظیم او بین همسران و فرزندانش تقسیم شد و سهم گهرناز و پولاد با وجود که نیمی از سهم الارث خودش را به زنان دیگر بخشید ثروتی افسانه ای شد که  بیشتر آن ملک و زمین و آبادی بود. گهرناز یکی از زنان ثروتمند عصر خود به شمار می رفت زیرا علاوه بر سهم ارث پدری اش ثروت کلانی نیز از همسرش اتابک خان به او رسیده بود و به همین خاطر خواستگاران فراوانی داشت. اما او با وجودی که بعد مرگ اتابک خان هنوز خیلی جوان بود و از طرفی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد و تمام هم و تلاشش را برای تربیت تنها فرزندش پولاد نمود و زمانی که او دوره دبیرستان را تمام کرد او را برای ادامه تحصیل به خارج فرستاد.

پولاد پس از اتمام تحصیل و گرفتن دکترا در سن سی و هشت سالگی در فرنگ با زنی اهل بلژیک آشنا می شود و حاصل این  ازدواج پسری به نام پیروز بود که پس از به دنیا آمدن پیروز، پولاد از همسرش جدا شد و به همراه پسرش به ایران باز می گردد و گهرناز در تدارک گرفتن همسری ایرانی برای او بوده که اجل مهلت این کار را به پولاد نمی دهد و او طی حادثه ای در می گذرد و در این بین پیروز تنها وارث ثروت کلان  پولاد می شود. زمانی که پولاد در گذشت ، پیروز هشت ساله بود . بعد از آن سرپرستی او به مادربزرگش گهرناز می رسد که او نیز از هیچ تلاشی برای تربیت پیروز فرو گذاری نکرده بود. دو سال بعد از اینکه پیروز مدرک دیپلمش را می گیرد اورا برای ادامه تحصیل به خارج می فرستد . از پیروز چیزی به خاطر ندارم فقط به یاد دارم در آن زمان من ونیشا و نوشین  تا آخر که اورا بدرقه می کردیم به شکل وشمایلش می خندیدیم ، همین خنده باعث شد که هر سه نفرمان موقع بازگشت یکی یک پس گردنی بخوریم زیرا صدای کرکر خنده مان از صدای هق هق مادر و زن عمو ها و عمه ها بلندتر بود.

بعد از مرگ گهرناز که دو سال بعد از رفتن پیروز به خارج بود و همچنین مرگ عموی بزرگم که فاصله ای با مرگ عمه بزرگش نداشت اختیار نصف بیشتر ثروت او به دست پدر و عمویم می افتد که قرار بر این می شود که آنها تا زمانی که پیروز  به سنی برسد که بتواند با سرمایه اش کار کند با آن تجارت کنند و سود حاصل را به حساب او در یکی از بانکهای معتبر خارج از کشور بگذارند. کسی نمی دانست ارزش این ثروت چه قدر است. و اما حالا بعد از پانزده سال قرار است او به ایران بازگردد و همین انگیزه ای بود برای تحولی عظیم در خانواده پدری ام.

درست اواخر ماه خرداد بود و من تازه امتحان آخرم را داده بودم که خبر آمدن او را شنیدم . موقعی که بعد از دادن آخرین امتحانم به تنهایی از مدرسه به خانه برگشتم در این فکر بودم که امسال هم رتبه اول کلاس را برای خودم به دست آورده ام واز این بابت خیلی خوشحال بودم و تمام تلاشم به ابن جهت بود تا برای شرکت در کنکور آن هم در رشته پزشکی که تنها آرزویم بود ، بتوانم رتبه بیاورم. برایم جای خوشحالی بود که پشتکارم در درس زبانزدتمام فامیل بود ووقتی از گوشه و کنار می شنیدم که دیگران می گفتند که نگین مغز فامیل است با غرور به خود می بالیدم. اما حیف که نیشا دختر عمویم که ازهرکس در فامیل با من صمیمی تر بوذد و تقریبا هم سن بودیم ، بعد از گرفتن سیکل ترک تحصیل کرد و برای یادگیری آرایشگری به یک آموزشگاه رفت.

 آن روز تنها به منزل برگشتم زیرا نوشین چند روزی بود که تعطیل شده بود وقتی به منزل رسیدم همین که از در وارد شدم بیشتر اسباب و اثاثیه را گوشه حیاط دیدم. یک لحظه به فکرم رسید که نکند پدر منزل را فروخته و مادر تدارک اسباب کشی هستیم ولی این از واقعیت خیلی دور بود زیرا با وجودی که سرم به درس و مدرسه گرم بود اما میفهمیدم که پدر قصد فروش منزل را ندارد. در حال فکرکردن بودم و در ذهنم حدس هایی میزدم که پردیس را دیدم که با جعبه ای در دست از در ساختمان وارد حیاط شد وبا دیدن من گفت : بدو نگین ، خوب شد اومدی بیا کمک کن.

به طرف او رفتم و گیج به او نگاه کردم

"پردیس چه خبره"

" خبرخیر "

" بابا خونه رو فروخته ؟ "

" برو بابا دلت خوشه خبر نداری؟ قراره زلزله بیاد ."

با وحشت به او نگاه کردم و گفتم : زلزله ؟

پرردیس که میخواست به داخل برود خندید وگفت :

" آره جونم زلزله "

وحشت تمام وجودم را دربرگرفته بود ودر این فکر بودم که اگر  قرار است زلزله بیاید پس چرا اسباب و اثاثیه را جمع می کنند؟ نگاهی به تمام اثاثیه انداختم تمام اسباب های حیاط شامل خرده ریزه ای قدیمی و خرت وپرت هایی بود که شاید ارزش زیادی هم نداشت و من در تعجب بودم که اینها چه چیز هایی هستند که آنقدر مهم هستندکه مادر میخواهد زیر اوار نماند.

در خیالاتم سر می بردم که صدای پردیس را شنیدم

" نگین چته خشک شدی بیا دیگه "

به او نگاه کردم و به دنبالش روان شدم. وضعیت خانه دست کمی از بیرون آن نداشت  ،همه جا به هم ریخته و شلوغ بود و من برای پیدا کردن جایی که بتوانم لباسهایم را عوض کنم این طرف و آن طرف می رفتم و در همان حال فکر میکردم که حتما زلزله آمده که منزل به این  صورت  ریخت وپاش کرده . مادر را دیدم که از پلکان طبقه بالا می آید . با دیدن من گفت :

"نگین جان امدی مادر ؟ چه خوب شد خیلی به کمکت احتیاج داریم. بدو لباست را عوض کن بیا که خیلی کار داریم"

جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم :مامان راستی راستی قرار است زلزله بیاید؟

مامان لبش را به دندان گرفت و گفت : زشته دختر این حرف عیبه .

" مامان پردیس گفت "

مادر سرش را تکان داد و با لحن سرزنش باری گفت : می خواد از این بزرگتر بشه تا بد وخوب و بفهمه .

و بعد به دنبال کارش رفت و مرا در بهت و حیرت گذاشت . نمی دانستم مخاطب مادر من بودم یا پردیس ولی از نگاه چپ پردیس به خودم فهمیدم که چه کسی مخاطب مادر است. پردیس با اخم از من رو برگرداند و با حرص گفت : بیخود میگن تو مغز متفکری ، به نظر منکه یک احمق مغز خر خورده بیشتر نیستی . پاک گیج شده بودم هیچ کس حرف درستی نمیزد تا من هم بفهمم چه خبر شده است. در این حین صدای پوریا را شنیدم که مادر را صدا می کرد . با عجله به طرف حیاط رفتم و او را صدا زدم. " پوریا پوریا "

پوریا با دیدن من سرش را تکان داد و خندید . " پوریا جون کجایی داداش ؟ "

" چیه بازم می خوای برات خرید کنم ؟ "

" نه داداشی . میخوام بهم بگی چه خبر شده ؟ "

پوریا وقتی فهمید من از چیزی خبر ندارم اول خودش را لوس کرد اما مثل خیلی از اوقات زود جریان را لو داد.

" قراره خونه رو رنگ بزنیم و دکور را عوض کنیم "

" برای چی ؟ "

" آخه مثل اینکه قراره عمه بابا بیاد تهران "

به پوریا نگاه کردم و فکر کردم شوخی می کند عمه پدرم ده سال بود که فوت کرده بود و تا کنون استخوان هایش نیز خاک شده بودند. به پوریا گفتم : برو بی مزه !

اما پوریا با جدیت به من نگاه کرد و گفت : " به خدا راست میگم " و همین باعث شد تا مطمئن شوم که او شوخی نمی کند.

" منظورت عمه سوزه است یا عمه سولان ؟ "

" اونا هم قراره بیان وقتی امروز صبح بابا به خونه زنگ زد مامان گفت : حتما عمه ها هم میان "

" کی میخواد بیاد ؟ از کجا ؟ "

" از خارج "

تازه متوجه شدم منظور پوریا از عمه بابا نوه اوست نه خود خدا بیامرزش . با تعجب گفتم : وای پوریا راست میگی ؟

سرش را تکان داد و من با حیرت فکر کردم که این خبر می تواند اتفاق بزرگی در خانواده پدری ام باشد . آن روز پدر خیلی زود به منزل آمد . و در پی خرده فرمایش های مادربه دنبال بنا و نقاش و گچ کار و غیره رفت و من و پردیس وپریچهر و حتی پوریا مثل یک گارگر تمام خرده ریزه ها رابه حیاط منتقل کردیم . همیشه از خانه تکانی عیدی که مادر انجام میداد وحشت داشتم و حال آرزو می کردم که ای کاش ده تا خانه تکانی با هم انجام می دادیم اما اینجور تو خاک و خل وول نمی خوردیم . من دلیل کار مادر را نمی دانستم اما از پردیس شنیدم که پیروز قرار است برای ازدواج به ایران بیاید و عمو و پدر سعی می کنند این طعمه لذیذ را به طرف خود بکشند . خوشبختانه یا بدبختانه خواهرم پردیس خیلی رک گوست و بعضی اوقات اگر سر کیف باشد و مرا به چشم دشمنش نگاه نکند از حرفهایش می توانم سر از خیلی چیزها در بیاورم اما وای به زمانی که عنق است ، آن وقت به قول مادرم با یک من عسل هم نمی شود اورا قورت داد .

همان شب پردیس به من گفت که ثلثی از ثروت افسانه ای پیروز در دست پدر و عمو است و انها با ثروت او تجارت هنگفت  می کنند و نیم دیگر آن به صورت ملک و زمین است و مقداری از آن هم در بانک های خارج ازکشور است و سود سرشاری به آن تعلق می گیرد . نمی دانم پردیس از کجا این اطلاعات را به دست آورده بود ولی با اخلاقی که او داشت ، بعید نبود برای به دست آوردن آنها مخفیانه به صحبت ای پدر و مادر گوش کرده باشند .حالا من نیز می دانستم که پیروز به ایران آمده تا همسری اختیار کند و پدر و عمو در این فکر هستند که هر کدام دختر خود را کاندید این ازدواج کنند.

راستش خودم هم در این فکر بودم که آیا پیروز هم خواهان ازدواج با خواهران یا دختر عوهای دم بختم می باشد یا نه ؟ اما از قرار معلوم آن طور که از گفته های پدر فهمیدم پیروز به او گفته بود که قصد دارد همسری ایرانی اختیار کند چون زنان ایرانی در وفا و وقار کم نظیرند . حالا نمی دانم این فکر از کجا به مغزش خطور کرده بود که زنان ایرانی وفاردارترین زنان دنیا هستند . به قول پردیس بی شک او همه نوع زن را امتحان کرده و بعد به چنین نتیجه ای رسیده است !

اما این روز ها حال خواهرم پریچهر و از طرف دیگر یاسمین و نیشا طور دیگراست. با اینکه بخت نیشا خیلی کمتر از آن دو است اما از خودش شنیدم که می گفت پدرش گفته اگر پیروز هر کدام از دخترهایم را بخواهد کاری به رسم و رسومات ندارم که اول باید دختر بزرگ سروسامان داد. مطمئن بودم پدر نیز همین عقیده را دارد . من آرزو می کنم تا دست کم یکی از خواهرانم زودتر ازدواج کند تا من از هم اتاقی شدن با پردیس نجات پیدا کنم حالا که سر درد ودلم باز شده بهتر است بنویسم که با وجودی که با وجودی که منزلمان دارای پنج اتاق خواب است اما مادر یکی از اتاق ها را برای مهمان نگاه داشته است . تمام اعضای خانواده به جز من و پردیس اتاق های مجزایی دارند و همین باعث شده که پردیس مرا مزاحم و اضافه بداند .پریچهر که دختر ارشد خانواده می باشد و دارای اتاق مجزایی است وهر جایی میرود در اتاقش را میبندد و خیالش راحت است پوریا نیز چون پسر است می باشد حتما می بایست دارای اتاق خواب مجزایی باشد و دراین بین فقط من و پردیس هستیم که باید یکدیگر را تحمل کنیم. من حاضر بودم مثل سارا کوری زیر یک اتاق شیروانی زندگی کنم و یا دست کم با پوریا اتاق مشترکی داشتم اما با پردیس توی یک قصر زندگی نکنم. پردیس همییشه حامل خبر است با اینکه مادر بارها به او گفته است که این کار خوبی نیست و مممکن است بعدها در زندگی دچار مشکل شود اما گوشش بدهکار این حرفها نیست و همیشه کار خودش را می کند.

بعد از رنگ کاری منزل نوبت به تغییر دکوراسیون مبلها و وسایل رسید . که پدر از هیچ تلاشی برای این کار فروگذاری نکرد . خانه درست مثل منزل نو عروس ها زیبا وتمیز شده بود ودر این بین ما نیز بی نصیب نمانیدم و صفایی به اتاقهایمان دادیم از جمله اینکه پدر رای من و پردیس کتابخانه ای مجزا خرید که قفل و بند داشت و این بیش از هر چیز باعث خوشحالی من بود چون دیگر می توانستم وسایلم را درون ان بکذارم و با خیال راحت درش را قفل کنم . البته نه هرچیزی چون پردیس به هرچیز قفل و بند است حساس است و تا ته توی قضیه را در نیاورد دست بردار نیست.

نمی دانم چرا اما برایم آرزو شده بود که پردیس زودتر از پریچهر ازدواج کند و لااقل من یکی از شرش خلاص شونم. خواهر بزرگم پریچهر خواهان زیادی دارد ، حال این خواهاان به خاطر موقعیت خانوادگی مان است  ویا به خاطر خود او ، دیگر خدا عالم است. اما تا جایی که می دانم پدر روی دخترانش حساس است و به قول خودش تا دامادی که در شـأن منزلتشان پیدا نکند شوهرشان نمی دهد. و راستی که تا به حال از هیچ تلاشی برای راحتی ما فرو گذار نکرده است . البته چند خواستگار نیز برای پردیس قد علم کرده بودند که بنده خداها حسابی مسخره او شدند. گاهی اوقات فکر می کنم پردیس به کدام یک از اعضای خانواده مان رفته است. او خیلی زیبا در عین حال خیلی متکبر و خود خواه است و همچنین ماجرا جوست و مادر همیشه می گوید که نگران آینده اوست.

پردیس چشمان سبز و همچنین پوست سفیدش را از مادر به ارث برده است و قد بلند و اندام درشتش را از پدر گرفته است وبه قول پدر یکی از کرد های دبش است که این حرف پدر باعث عصبانیت او که خود را تهرانی اصیل میداند میشود. اما پریچهر خواهر بزرگم دختری آرام و محجوب است و از نظر شکل و قیافه نسخه کاملی از پدر می باشد ، چشمانی مشکی و درشت و ابروانی پرپشت که میدانم اگر آنها را اصلاح کند خیلی زیبا می شود ، پوستی سبزه و قدی بلند از دیگر خصوصیات اوست.

من نیز که سومین دختر خانواده ام خصوصیاتی متفاوت از دیگر خواهرانم دارم. با وجودی که قد بلند آن دو را ندارم اما سفیدی پوستم به مادر رفته است و سیاهی چشمان و مویم را از پدر به ارث برده ام. گاهی اوقات پردیس با حرص به مادر می گوید شما و پدر سر نگین پارتی بازی کرده اید و از هر چیز خوبی که داشتید به او داده اید .من به خوبی می دانم پردیس رنگ سبز چشمانش را دوست ندارد ، همچنین از قد بلند واندام درشت خوشش نمی آید تنها چیزی که می دانم دوست دارد رنگ سفید و شیشه ای پوستش می باشد که واقعا هم زیباست. با اینکه در کل پردیس دختری زیباست اما به چیزی قانع نیست و میخواهد هر چیز خوبی از آن او باشد. گاهی اوقات حرفهایی میزند که فکر می کنم سلامت عقلش نقصان دارد. اما با این حال نفوذ زیادی روی خانواده مان دارد و با همان اخلاق قلدری اش به من وپویا و گاهی پریچهر فرمان میدهد و بعضی اوقات آنقدر ترشرو و بد اخلاق میشود که همیشه آرزو می کنم که او زودتر ار پریچهر ازدواج کند تا من و پوریا نفس راحتی بکشیم.مثل اینکه از پردیس خیلی بدگویی کردم . نمی دانم چرا هر کاری می کنم باز هم قلمم به سمت غیبت کردن از پردیس کشیده می شود.

به هر صورت منزلمان با کمک چند کارگری که پدر برای کمک به مادر آورده بود خیلی زود آماده شد و همه منتظر آن بودند که پیروز با یک تلفن ورود خودش را اعلام کند.

عاقبت آن روز رسید و پیروز با گرفتن تماس تلفنی با عمو ناصرم روز ورودش را به او گفت. تلفن پیروز مانند بمبی در منزل منفجر شد. پریچهر با وجودی که به کلاس خیاطی می رفت و می توانست برای خود لباس بدوزد اما چند دست لباس قشنگ آماده خرید و مخفیانه و دور از چشم مادر یکی دو ردیف از ابروان پرپشتش را برداشت. پردیس هم برای اینکه از او عقب نماند خرج چند دست لباس را بر گردن پدر گذاشت و در این بین باز هم سر من بی کلاه ماند. زیرا کسی فکر نمی کرد بین دو خواهر زیبا و بلند قدم من نیز بتوانم عرضه اندام کنم . البته خودم نیز نه چنین حوصله ای دارم و نه اصلا فکرش را می کنم . من ترجیح می دهم خودم را کنار بکشم و منتظر بمانم .

البته ناگفته نماند وضعیت در خانه عمو نیز دست کمی از مال ما ندارد. یاسمین با اینکه قرار بود با امید پسر عمو قادرم که او نیز دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک است ازدواج کند اما گویا چنین قراری با آمد پیروز خوذدمبه خود لغو شده است . او بیشتر از همه تلاش می کند تا برنده این مسابقه باشد. البته نیشا و بعد نوشین خیلی زیباتر از یاسمین هستند . یاسمین دختر کوتاه قد اما سفید روییست که چهره اش به زن عمویم رفته ودر کل قیافه اش چنگی به دل نمی زند اما خیلی خیلی مهربان و خوش زبان است به خاطر همین خواستگارانش کم نیستند. اما نیشا ونوشین هر دو به خانواده پدری ام رفته اند و هردو بلند قد و سبزه رو و جذاب هستند.

پدر برای ورود پیروز با عمه هایم در کردستان تماس گرفت و به آنها روز ورود او را اطلاع داد. امروز صبح همه در التهاب بودند و خود را برای امشب که قرار است پیروز بیاید آماده کرده اند . اول قرار شد همه با هم به فرودگاه برویم اما بعد مادر گفت که بهتر است یکی از ما دختران در منزل بمانیم تا وقتی پیروز خواست احیانا به منزل پسر دایی نادرش بیاید کسی باشد تا اسپندی روی آتش بگذارد . و من میدانستم بدون شک آن یک نفر من خواهم بود زیرا پریچهر که حتما باید می رفت و پردیس هم اگر نمی رفت ممکن بود زمین و زمان نیز دوخته شود و پوریا نیز سوای تمام این برنامه ها بود . بنابراین خودم داوطلبانه خواستار ماندن در خانه شدم و فکر می کنم با این کار خودم را هم بی ارزش نکردم.

از نوشتن دست کشیدم چون احساس کردم دستم درد گرفته است با این حال فکر کردم زیاد خوب ننوشته ام و کمی بی پروا نوشته ام دفترم حالت سیاسی به خود گرفته و این به خاطر بدگویی از پردیس و بقیه در دفترم بود . در یک لحظه از ذهنم گذشت بعضی چیزهایی که در دفترم نوشته ام را خط بزنم یا پاره کنم اما زنگ تلفن باعث شد از جام بلند شوم و به طرف آن برم .

گوشی را برداشتم : " بله بفرمایید "

صدای نا آشنایی گفت : " منزل آقای فروغی ؟ "

" بله بفرمایید ؟ "

صدا خیلی خودمانی گفت : " خدا را شکر بلاخره یکی پیدا شد "

از حرفش چیزی سر در نیاوردم و گفتم : شما ؟ "

صدا که معلوم بود خیلی سر حال است گفت : و اما شما ؟

اخمی کردم و در یک لحظه فکر  کردم که ممکن است مزاحمی تماس گرفته باشد و می خواستم گوشی را بگذارم که به یاد آوردم او نام و فامیلی پدر را گفت . بعد از لحظه ای مکث گفتم : من دختر ایشان هستم . امری هست بفرمایید .

صدا با سرحالی گفت : میشه بفرمایید کدام دخترشان ؟

از حرص دندانهایم را به هم فشردم و در همان حال زیر لب گفتم : مسخره

اما مثل اینکه صدایم بهه گوش طرف رسیده بود زیرا گفت : با من بودید ؟

با دستپاچگی گفتم : آقا اگر با پدرم کار دارید ایشان تشریف ندارند شما لطف کنید بعد تماس بگیرید.

صدا گفت : خیر خانم بنده فعلا با پدرتان کار ندارم اما اگر شما افتخار آشنایی بدید می توانیم ...

بدون اینکه بگذارم شخص پشت گوشی صحبتش را ادامه دهد گوشی را گذاشتم . هنوز قدمی از تلفن دور نشده بودم که زنگ تلفن دوباره به صدا در آمد .

" بفرمایید "

باز همان صدا را شنیدم که گفت : برای چه قطع کردی ؟

گفتم : " آقا اگر شما کمی تربیت داشتید مزاحمت ایجاد نمی کردید " . و بعد با حرص گوشی تلفن را گذاشتم . در همان حال فکر کردم که خدا نکند که آشنا باشد .

وقتی برای بار سوم زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را برنداشتم و سعی کردم آن را نشنیده بگیرم اما زنگ تلفن اعصابم را خرد کرده بود و می خواستم سیم را از تلفن بکشم اما فکر کردم ممکن است پدر و مادر تماس بگیرند و بعد نگران شوند . چون دیدم مزاحم دست بردار نیست تلفن را برداشتم تا چیزی به او بگویم که به تندی گفت :" بابا دختر نادیی نادر قطع نکن . باور کن نه بی تربیتم نه مزاحم. من پیروز بهزاد فرزند پولاد بهزاد ،  نوه عمه آقای نادر فروغی پدر شما هستم ."

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

 

این رمان بر اساس واقعیت  نوشته شده

فصل اول

با صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم. مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشست ، منکه تشنه دیدن  خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم وبوی شهر را با تمام وجود استشمام کردم.

از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم.جز سیاهی وچراغ های باند فرودگاه چبزی ندیدم.آسمان تیره وسیاه بود وهیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن  کورسو نمیزد. احساس میکردم قلب من نیز همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبرکردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتن زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستیم را برمیداشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم. لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم وبا کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم.و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس میکردم سالها از دیدن ان محروم بودم.

به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم این را میدانستم هم اکنون هیچکس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم . از قسمت بار چمدان کوچک سفریم را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام. نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان می آوردم. کوله بارم پر از درد غربت است، آیا همین کافی نیست.اما بهرحال توقع خانواده ام را میدانستم وبا اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمیخواست که فکر کنند به یادشون نبودم ، و برای خرید هدیه خسا ست به خرج داده ام. با وجودی اینکه چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس میکردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم. وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون بودم نگاهی به اطرافم انداختم ، با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخود آگاه به اطراف نگاه می کردم. شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم. مسافرانی را می دیدم که در آغوش باز استقبال کنندگانشان گم می شوند. صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد. کلماتی مانند «خوش آمدید» «دلم برایت یک ذره شده بود» «قربونت قدمت» «فدات بشم» ...چنان به دلم می نشست که ناخودآگاه لبخندی لبانم را گشود.نمیدانم به چه چیز لبخند میزدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمی و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم. هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودمکه باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغاتی برای آنان افتادم.پس از مکث کوتاهی به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم ودر همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاهای خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.

حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیزیکه به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسرعموی پزشکم نیما بود. گویی  فراموش نکردن کادو برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاداو می افتادم. از بین تمام سوغاتی ها تنها چیزی که خودم انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون میزد وبعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله  می زد.با وجودی که میدانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد وهمچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود.خرید باقی هدیه ها به عهده فروشنده گذاشتم واز او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتن نام هرکس روی هدیه اش آنها را آماده کند. در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم. در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرم که حکم یادگار داشته باشد یا نه.

ناخودآگاه از اینکه او در حال گذراندن پایان عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست .زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است.بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او به ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم.با یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم اورا ببخشم.

حدود سه سال بود که اورا ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود. شاید چهره او بیش ازچهره شکسته پدرم به خاطرم مانده بود حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز درگوشم زنگ میزد ومن مطمئنم دلیل آن حرف هایی بود که در دل خطاب به اومیگفتم، به او که باعث شده بود تا دراوج جوانی این چنین غمگین وازدنیا دلگیر باشم.صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد. "خانم کادو ها آماده است ". از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سراو بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم. از فروشنده تشکر کردم و  بسته ها را به  اضافه تعدادی کادو برای کسانیکه در حال حاضر فراموششان کرده بودم در دسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آنها را تا خودروییکه قرار بود مرا منزل برساند بیاورد. پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم ، نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم نشانی منزل پدرم را به راننده دادم خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب  تکیه دادم  و چشمانم را بستم.

ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد. راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادوها را از خودرو خارج کرد من نیز مثل خوابگردی با ناباوری پیاده شدم. چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.

پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم، طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت : " کیه ؟ "

و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم : منم نگین ،پوریا جان در را باز کن .

برعکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دورگه فریاد زد: نگین؟! خودتی؟! و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.

صدای قیژقیژدر تداعی کننده روزهای خوشی بود که در این خانه داشتم.حساب راننده را پرداخم و منتظر پوریا شدم تا برای  کمکم بیاید. صدای در راهروی منزل که با سروصدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلندتر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.

وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود . پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت: نگین عزیزم خوش اومدی. چرا بی خبر؟ چرا تنها؟

لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متجه شدم احساس خفته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد .در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده. پوریا در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد و مرا به داخل منزل هدایت کرد. به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار منزل دارم .وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلند و قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است . با اشتیاق به تغیراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود . از اینکه هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .و خطاب به او گفتم : خیلی تغییر کرده ام؟ همچنان که لبخند بر لب داشت سرش را تکان داد و گفت : نه از لحظه ای که از خونمون رفتی تا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشدی.

به او گفتم : در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .

پوریا لبخندی زد وگفت : پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.

ازاینکه آنقدر رک حرف میزد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت. دلم برای او یک ذره شده بود که باید از پوریا  میپرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمیداد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم: پوریا جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.

پوریا بعداز گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم.به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم چه باید از او بپرسم. پوریا دستانم را گرفت . برخلاف دست های او که گرم وقوی و پراحساس به نظر میرسید دستان من سرد و بی حس بودند. شاید پوریا هم این را حس کرده بود زیرا دستانم را بین دستانش گرفت و با غصه به من نگاه کرد و گفت : نگین چرا قبل ازآمدنت خبر ندادی به دنبالت بیام؟

شانه هایم را بالا انداختم اما چیزی برای گفتن نداشتم . به یاد پدر و مادر افتادم و از حال آن دو جویا شدم .پوریا گفت که پدر و بیمارستان پیش عموست و مادر نیز برای دلگرمی زن عمو منزل آنان است. به پوریا نگاه کردم و گفتم ک عمو هنوز..

پوریا درک کرد و در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت : نه اما دکترها از زنده ماندنش قطع امید کرده اند و گفته اند یا امروز یا فردا تمام خواهد کرد. برای همین نمی توانم به منزل زن عمو زنگ بزنم تا آمدنت را به مادر اطلاع دهم چون آنها هر لحظه منتظر تلفنی از بیمارستان هستند.

سرم را تکان دادم و گفتم : متوجه ام خب از پردیس و پریچهر چه خبر؟

پوریا که با صدای کتری از جا بلند شده بود تا چای آماده کند گفت: خبر پری رو دارم خوب است منزلش با ما فاصله ندارد . اما پردیس را چند وقتیست که ندیده ام اما مامان میگفت به او هم تلفن کرده و فکر می کنم همین امروز با سروش به تهران بیایند.

پوریا سکوت کرد و بعد از دم کردن چای گفت: دلم برای عمو خیلی میسوزد بنده خدا خیلی زجر کشید مرد خوبی بود.

بدون اینکه حرفی بزنم برخاستم و گفتم که می خواهم به اتاق سابقم بروم و چند ساعت استراحت کنم. پوریا گفت : نگین برایت چای دم کرده ام! به کتری نگاه کردم و گفتم : باشه صبح میخورم. پوریا به ساعتش نگاه کرد و گفت : چیزی به صبح نمانده. لبخندی زدم و گفتم :بیشتر از چای به خواب احتیاج دارم . واز آشپزخانه خارج شدم .هیچ چیز در منزلمان فرق نکرده بود حتی اسباب و اثاثیه از سه سال پیش که من ایران را ترک کرده بودم همانی بود که قبلا بود. چشمانم را بستم تا مسیر را چشم بسته طی کنم و همانطور که یکی یکی بالا می رفتم پلکان را می شمردم یک دو سه .. چهارده پنج قدم بلند سمت راست حالا دستگیره ی در اتاقم.جلوی در ایستادم و بعد آهسته چشمانم را باز کردم . در آستانه در بدون اینکه لامپی روشن کنم تمام گوشه های اتاقم را دیدم بی هیچ تغییری در ساختار و شکل . هنوز تختم همان گوشه سمت چپ بود و هنوز میز تحریر و کتابخانه دست نزده سر جایش بود.هنوز هوا تاریک بود اما من احتیاجی ندیدم تا چراغ اتاقم را روشن کنم . لامپهای حیاط فضا را روشن کرده بود و اتاقم روشن به نظر  می رسید و آنقدر با گوشه و کنار آنجا آشنا بودم که با چشم بسته نیز می توانستم تک تک لوازم را پیدا کنم.

آرام در را بستم و در همان حال حس میکردم از زمان خارج شده ام و به گذشته برگشتم.در طول سه سال خواب اتاقم را بارها و بارها دیده بودم و در آن لحظه احساس میکردم خوابم تعبیر شده است اما با این تفاوت که در خواب همیشگی ام خودم را نگین نوزده ساله میدیدم اما اکنون چیزی نمانده بود تا پا به بیست و دو سالگی بگذارم.خسته بودم اما خوابم نمی آمد بدنم کوفته بود اما حال دوش گرفتن را هم نداشتم . ناخودآگاه چشمم به کتابخانه افتاد و برای باز کردن آن وسوسه شدم و مثل همیشه کلید کتابخانه رویش نبود و من به خوبی میدانستم که آن را کجا باید پیدا کنم. مانند  شب گردی در خواب به سمت کتابخوانه ام رفتم و کلید آن را پیدا کردم و در آن را باز کردم. کتابهای درسی سال آخرم درست مانند همان زمانی که خودم چیده بودمشان ردیف بودند.کتابهایم را یکی یکی به دست گرفتم و پس از ورق زدن سر جایشان می گذاشتم. در همان حال چشمم به دفتر خاطراتم افتاد جلد مشکی دفتر یه نظر به سیاهی قلب تیره ام آمد با دستانی که قدرت آنها را احساس نمیکردم دفتر را از بین کتابها بیرون کشیدم آن را ورق زدم . روزی که این دفتر را گرفتم با خودم عهد کردم تا آخرین برگ آن را بنویسم اما حالا میدیدم که هنوز نیم بیشتر سفید است و عجیب بود که من باقی سرگذشتم را روی  همان ورق های سفید دفتر می خواندم. برای نوشتن وسوسه شدم . از کنار کتابخانه بلند شدم و به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم. در همان فضای نیمه تاریک اتاق در صفحه اول چشمم به دو بیت شعری که دست خط دوستم بیتا بود افتاد و بدون اینکه به آن نگاه کنم چشمانم را بستم و با صدای ارامی از حفظ خواندم:

"ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز     کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند          کان راخبری شد خبری باز نیامد

و همچنان به دفترم چشم دوخته بودم بدون اینکه خطی از آ را بخوانم خاطراتم کم کم جان گرفتند و مانند فیلمی در پرده سینما پیش چشمانم ظاهر شدند.

ادامه دارد...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات () |