رمان ایرانی

بعد از صرف صبحانه پردیس استکان ها را می شست و من و پریچهر مشغول جمع و جور کردن آشپزخانه بودیم. مادر گفت : امشب از سنندج مهمان می رسد و باید تدارک ببینیم . پریچهر پرسید : به غیر از نرگس و ناهید و ایرج مگر کس دیگری هم می اید ؟ مادر پاسخ داد : آره سینا و همسرش ...سروش هم قراراست بیاید . زیر چشمی به پردیس نگاه کردم ، او را دیدم که مکثی کرد و چشمانش را بست . در یک لحظه استکانی که در دستش بود با صدا به داخل ضرفشویی افتاد اما خوشبختانه نشکست . مادر و پریچهر به طرف او برگشتند و مادر گفت : چه خبره از دیشب تا به حال بشکن بشکن راه انداختید؟ پردیس استکان را باالا آورد و گفت : ایناهاش نشکسته . " خوب میخوای محکم تر بزن شاید بشکنه . " پردیس خندید و گفت : خودتون گفتین ها.

ساعتی بعد پدر وپوریا به همراه پیروز به خارج از منزل رفتند . مادر در حال نوشتن فهرستی بود که باید برای مهمانان تهیه ببیند و پریچهر در این کار به او کمک می کرد. پردیس در اتاق بود و من در یک لحظه به فکرم رسید نکند پردیس به وجود دفتر خاطراتم پی برده باد ، به این خاطر از جا بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. با تقه ای به در آن را باز کردم و پردیس را دیدم که تمام لباس هایش را روی تخت انداخته و با دقت مشغول تماشای آنها می باشد . با تعجب به او نگاه کردم و به بهانه برداشتن کتابی به سمت کتابخانه ام رفتم. پردیس زیر لب شعری را زمزمه می کرد و من بعد از برداشتن کتاب اتاق را ترک کردم و او را با افکارش تنها گذاشتم . صدای  زنگ تلفن باعث شد که پله ها را به سرعت پایین بروم تا گوشی تلفن را بردارم اما پریچهر زودتر از من اینکار را کرد. از احوالپرسی اش فهیدم که زن عمو پشت خط است پریچهر بعد از چند لحظه گوشی را به مادرم داد . از قرار زن عمو می خواست که برای شام منزل آن ها برویم و مادر به زن عمو گفت که پریچهر را برای کمک به منزل آنها می فرستد و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت. به مادر نگاه کردم و گفتم : اجازه می دهید من هم به منزل عمو بروم ؟ مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت : آخه تو چه کاری می تونی انجام بدی ؟ می ترسم بری نیشا را هم از کار و زندگی بیندازی .

" نه مامان باور کن این کارا نمی کنم حالا درسته که نمی تونم دست به آب بزنم ولی میتونم که ... "

" می تونی که حرف بزنی و سرشون رو بخوری ... " و بعد ادامه داد : اشکالی نداره اما حالا که کار نمی کنی مواظب باش جلوی دست و پا نباشی .

با خوشحالی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. پردیس چند دست لباس انتخاب کرده بود و آنها را روی تخت گذاشته بود تا انها را یکی یکی امتحان کند. وقتی مرا دید که مشغول پوشیدن مانتو هستم گفت : کجا میری ؟

" زن عمو ما را برای شام دعوت کرده من و پریچهر می خواهیم برای کمک به منزلشان بریم . "

پردیس به سر تا پایم نگاه کرد و گفت : همین جوری ؟

" اره مگه بده ؟ "

پردیس لبهایش را برچید و گفت : وقتی میگم خیلی بچه ای ناراحت می شی امشب تمام فامیل دور هم جمع میشن بعد تو میخوای مثل گداها جلوشون ظاهر بشی .

نگاهی به سر تا پایم کردم و گفتم : لباس من مثل گداهاست ؟

" وقتی بهت میگم عوضی میشنوی ناراحت می شوی ، منظورم اون گداهایی که فکر می کنی نیست من نمی دونم چطور تو کله پوکت فرو کنم تو دیگه بزرگ شدی نمی خوای تو جمع بدرخشی ؟ "

" بدرخشم آخه واسه چی ؟ "

" مگه قراره آدم واسه چیزی یا کسی بدرخشه . بابا این همه پول خرج میکنه اما تو همش دوست داری اون دامن دراز بی قواره مشکی رو تن کنی با یک بلوز گشاد که به تنت زار بزنه . "

از داخل آینه قدی نگاهی به سرتا پایم انداختم و حق را به پردیس دادم . به پردیس نگاه کردم و شانه هایم را بالا انداختم . " تو بگو من چی بپوشم " پردیس در کمدم را باز کرد و نگاهی به لباس هایم اناخت و گفت : باور کن خیلی بد سلیقه ای خروار خروار لباس داری اما همشونو جمع کنی یک دونه درست و حسابی از توش بیرون نمیاد بسکه دوست داری لباس های گشاد بپوشی .

گفتم : اون سبزه چطوره .

" همون که می پوشی عین طوطی میشی ؟ با اون روسری سبز لجنی که سرت می کنی و فکر  می کنی خیلی تیپ زدی فقط یه منقار کم داری تا خود طوطی بشی ."

" قرمزه که خوبه خودت یه دفه گفتی ... "

" اون دفه یه چیزی گفتم دلت خوش بشه . تازه مگه میخوای نقش شمرو بازی کنی. "

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من نمی دونم خودت یکی انتخاب کن .

پردیس کمدم را زیر و رو کرد و عاقبت لباسی از آن بیرون آورد و گفت : این بد نیست .

" این که خیلی مجلسیه میخوای بهم بخندن؟ "

" برو بابا یک کت بی قواره با یک دامن تنگ کجاش مجلسیه ؟ فکر کنم تو به لباسی که من امشب می خوام بپوشم می گی برای مشرف شدن به دربار پادشاهاست ."

" مگه می خوای چی بپوشی؟ "

پردیس به لباس شرابی رنگی اشاره کرد و گفت : میخواهم این را بپوشم .

چشمانم از تعجب گرد شد . " راست میگی ؟ اما اون که خیلی تنگه فکر میکنی مامان اجازه بده ؟ "

پردیس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : داد که داد نداد نمیام .

لباسم را به تن کردم . لباس کت و دامن بلوطی رنگی بود که خیلی خوش دوخت بود یقه کت انگلیسی و قد آن تا روی رانهایم بود ، دو برش زیبا از روی سینه هایم رد میشد و امتداد خط برش زیر جیب نمای لباس محو میشد دامن لباس هم تنگ و کوتاه بود . لباس خیلی بهم می آمد اما احساس می کردم خیلی معذبم . با اینکه دامن آن تا زیر زانویم بود اما فکر میکردم خیلی کوتاه است. پردیس روسری قهوه ای رنگ و حریری که متعلق به خودش بود را برای آن شب به من قرض داد و گفت : اینو بهت میدم تا بعد خودت بری یه دونه بخری . اما فکر نکن این مقنعه مدرسته ها ، قشنگ سرت کم اینجوری که من برات میبندم . پردیس روسری را روی سرم انداخت و گره آن را خیلی شل و زیبا بست . و تا خواستم گره آن را محکم تر کنم اخمی کرد و گفت : " چه خبرته طناب دار نیست که خودتو باهاش خفه کنی حالا زود برو تا پشیمون نشدم روسری ازت بگیرم .

نگاهی به سر تا پایم انداختم و لبخندی زدم اما مطمئن بودم مادر اجازه نمی دهد با این لباس به منزل عمویم بروم . مانتویم را به دست گرفتم و طبقه پایین رفتم . به محضی که مادر و پریچهر را دیدم با لبخند به من نگاه کردند ، مادر لبهایش را جمع کرد و گفت : چه عجب این لباس را پوشیدی ؟ و بعد رو به پریچهر گفت : بچم یکم سلیقه به خرج داده . پریچهر لبخندی زد و گفت : غلط نکنم این این کار پردیسه وگرنه نگین ازاین هنرا نداره .

به همراه پریچهر به منزل عمویم رفتیم ، در خانه عمو وقتی مانتویم را در آوردم متوجه شدم نیشا در حالی که ابروانش را بالا گرفته بود با تعجب به لباسم خیره شد . با خود فکر کردم حتما نیشا هم از اینکه به سبک جدیدی لباس پوشیده ام متعجب شده است . اما وقتی نیما و نوید به منزل آمدند احساس کردم از اینکه جلوی آنها اینطوری بگردم خجالت می کشم. نیما وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت : به به چقدر خانم شده ای .

اما نوید فقط سلامم را پاسخ داد و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و ابروانش در هم گره خورد. از دیشب تا حالا نوید را خیلی بداخلاق دیدم و دلیلش را نمی دانستم . شب با وجود مهمانان زیادی که آمده بودند فضای خالی زیادی داشت . از سنندج دختر ها و پسر بزرگ عمو قادرم آمده بودند. همچنین پسرهای عمه سولان یعنی سینا به اتفاق همسر و فرزندش و همچنین سروش هم آمده بود . سروش  را خیلی وقت بود ندیده بودم و حالا با دیدن او فکر می کردم دلم برای این پسرعمه ی درشت هیکل و خوش قیافه ام تنگ شده بود به خصوص که میدانستم سروش هنوز هم دیوانه وار پردیس را دوست دارد و این را از نگاه عاشقانه سروش به پردیس فهمیدم . زمانی که برای سلام و احوالپرسی با مهمانان به اتاق آمد متوجه نگاه او شدم اما این نگاه زمانی که پردیس مانتویش را از تن در آورد و به غم و اخم مبدل شد. زمانی  که پردیس به اتفاق مادر به منزل عمو امد منتظر بودم تا او مانتویش را در بیاورد تا لباسش را ببینم . وقتی دیدم که پردیس لباس دلخواهش را به تن دارد از تعجب کم مانده بود یک جفت شاخ دربیاورم . لباس پردیس پارچه زیبایی از حریر و به رنگ شرابی بود که در ناحیه آستین هایش استر نداشت و بازوان سفیدش را سخاوتمندانه در معرض دید قرار می داد . لباس او شامل پیراهنی بلند بود که بالا تنه چسبانی داشت و دامن لباس با اندام زیبای پردیس هماهنگی داشت و فقط از این تعجب کرده بودم که چرا هیچکس واکنشی مبنی بر اینکه او لباسی اینچنینی پوشیده از خود نشان نمی دهد. اما وقتی بقیه را دیدم متوجه شدم لباس پردیس اونطوری هم که فکر میکردم خیلی زننده نیست. پریچهر هم یکی از لباسهایی را که تازه خریده بود به تن داشت که آن لباس خیلی به تنش برازنده بود و موجب تحسین و تعریف عمه و یاسمین و زن عمویم قرار گرفت. یاسمین نیز لباسی از جنس گیپور و به رنگ سفید به تن داشت که فکر میکردم با پوست سفید او خیلی جور نیست اما رویم نشد که به او بگویم که رنگ لباسش به او نمی آید. اما نیشا لباسی به رنگ بنفش کم رنگ پوشیده بود که خیلی قشنگ بود به خصوص با کمربند طلایی رنگی که باریکی کمرش را نمایان می کرد . نوشین هم کت و دامن مشکی به تن داشت که او نیز کمربند ضریفی بسته بود تا نشان دهد کمر او نیز به باریکی خواهرش می باشد. آن شب پیروز بلوزی اسپرت به رنگ لیمویی و شلوار جینی به رنگ سفید به تن داشت. با رفتار خودمانی خودش تمام فامیل را شیفته خود کرده بود. از بین اقوام تنها جای عمه سوزه که به علت کهولت سن و ناراحتی قلبی نیامده بودو همچنین امید که در دانشگاه شیراز مشغول تحصیل بود خالی بود.

از زمانی که به منزل عمویم آمده بودم و مانتویم را درآورده بودم احساس می کردم گاهی نوید به من خیره میشود و تا متوجه اش می شوم ابروانش به هم گره می خورد . از این موضوع سر در نیاوردم که چرا طرز پوشیدنم باید نوید را ناراحت کند در صورتی که خواهران خودش خیلی تابلوتر از من لباس پوشیده بودند. شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم به نوید فکر نکنم . در هنگام پذیرایی از مهمانان احساس کردم پردیس به عمد می خواهد بهسروش کم محلی کند و اورا ندیده بگیرد. برای اینکار شیوه عجیبی را انتخاب کرده بود . پردیس در هنگام تعارف کردن چای موقعی که نوبت سروش رسید به بهانه ای به طرف دیگر رفت و به وضوح دیدم که رنگ چهره سروش حسابی سرخ شد. به اطراف نگاه کردم و دیدم کسی متوجه کار پردیس نشده است. دلم خیلی برای سروش سوخت. در عوض او تا  میتوانست از پیروز پذیرایی کرد به طوری که چندین بار لیوان چای برای پیروز آورد . آخرین باری که پردیس لیوان چای را به دست پیروز می داد گفت : اقا پیروز چون می دانم خیلی چای دوست دارید برایتان چای آوردم .

پیروز به چشمان پردیس نگاه کرد و لبخند زد و گفت : از کجا فهمیدی که من چای زیاد میخورم؟ پردیس لخند زیبایی زد و دندانهای سفید براقش را نمایان کرد و گفت : از اونجایی که هر بار برایتان چای اوردم رویتان نمی شود که بگویید که دیگر نمیخورید .

پیروز با صدای بلند خندید و گفت : پس تا حالا مرا دست انداخته بودید ؟

" نه فقط به شما لطف می کردم "

خیلی تعجب کرده بودم از اینکه پدر وعمو بدون هیچ تعصبی به صحبت پردیس و پیروز گوش میکردند و لبخند میزدند. پردیس تنها کسی بود که بدون اینکه رنگ چهره اش تغییر کند حرفش را میزد . به خوبی می دانستم تمام دختران حاضر آرزو داشتند که اینچنین رک و بی پروا باشند . به خوبی احساس می کردم که سروش از اینکه او اینقدر صمیمی با پیروز گفت و گو میکند  خیلی ناراحت است زیرا در بین حاضران فقط سروش بود که سرش را زیر انداخته بود و در تفکراتش غرق بود. من پیش مادر نشسته بودم و شنیدم عمه آهسته زیر گوش مادرم گفت که لباس پردیس در شان او نیست. مادرمم نگاهی به پردیس انداخت و به عمه گفت : آبجی حریفش نشدم شما که اورا میشناسید ؟ عمه آهسته گفت : به هر حال نمیبایست به او اجازه میدادی تا اینطور زننده لباس بپوشد .  از این لحن عمه خیلی حرصم گرفت و میدانستم اگر پردیس بوئی از این ماجرا ببرد برای لجبازی با او هم که شده بدتر میکند . به خوبی میدانستم که خواهرم از عمه سر جریان سروش خیلی کینه به دل گرفته زیرا عمه خیلی تلاش کرد که با گرفتن دختری برای سروش او را از فکر پردیس خارج کند و حتی میدانستم برای نشاندن سروش سر سفره عقد دست به چه کارهایی زده است . از جمله انکه سروش را تهدید کرده بود که اگر ازآمدن سر سفره عقد سرباز زند خودش را میکشد وبرای اینکار حتی قسم هم خورده بود. آن شب بخاطر اینکه دستم بریده بود دست به سیاه و سفید نزدم حتی از جایم بلند هم نشدم تا لیوانی را جابه جا کنم . اخر شب هنگامی که پدر بلند شد تا به اتفاق تعدادی از مهمانان به منزلمان برویم پیروز هم از جا برخاست تا به همراه ما به منزلمان بیاید و در جواب اصرار عمو که از او خواست تا منزل آنان بماند گفت : وسایل و چمدانهایم انجاست و دیگر اینکه فقط تا فردا مزاحم پسر دایی نادر هستم  فردا میخواهم برای اقامتم منزلی مناسب  پیدا کنم .

پدر با خودرویش تعداد زیادی از مهمانان و مادر و پریچهر را به منزل برد و قرار شد من و پردیس و پوریا به اتفاق ایرج و همسرش و همچنین پیروز پیاده به منزل برگردیم . هنگامی که کنار در با نیشا خداحافظی میکردم به او گفتم : مثل اینکه قرار بود بعد از تعطیلات مدرسه با هم برویم کلاس شنا ثبت نام کنیم یادت که نرفته ؟ نیشا با لحن کنایه داری گفت : فکر نمیکنم تو وقت اینکارارو داشته باشی . با لبخندی گفتم : برای چی ؟ با طعنه گفت : فعلا که شاهین بخت حساب سرتو گرم کرده .

خشکم زد هیچ فکر نمیکردم نیشا چنین حرفی بزند . هنگامی که به سمت منزل میرفتم در این فکر بودم که چرا نیشا اینقدر تغییر کرده ، در صورتی که ماندن و نماندن پیروز در منزلمان به من ربطی نداشت. هر چند که پیروز فقط تا بعد از ظهر روز بعد در منزلمان ماند و بعد از آن به هتل رفت و تا آماده شدن آپارتمان مبله ای که برای مدتی اجاره کرده بود در هتل ماند . بعد از آن هم به آپارتمان مرتب و مبله اش نقل مکان کرد و گاهی به منزل ما و عمو ناصر سر میزد.

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |

با شنیدن نام پیروز خونم خشک شد و با لکنت گفتم : ب...ب...بله آقا پیروز؟

" تو که منو کشتی آره پیروز ، من الان میدان هفت تیر هستم اما بقیه راه را بلد نیستم میخواستم ببینم چطور باید به راننده نشانی بدم. "

با منگی گفتم : چرا اونجا؟ شما باید الان فرودگاه باشید؟

" ببخشید اگه ناراحتید بنده برمی گردم "

متوجه شدم حرف جالبی نزده ام و در پی اصلاح حرفم گفتم : منظورم اینه که پدر و عمویم و بقیه برای استقبال از شما به فرودگاه رفته ند.

" بله بنده بعد از تماس با دایی ناصر متوجه شدم اما حالا شما لطف می کنید نشانی بدهید یا اینکه بنده به رفتن به هتل باشم "

از فکر اینکه اگر پیروز به هتل برود پدر دمار از روزگارم در می آورد هول شدم و گفتم : بله بله یادداشت کنید.

" شما بفرمایید من به ذهن می سپارم. "

با وجودی که نشانی منزل را حفظ بودم اما در آن لحظه انقدر هول شدم که اسم خیابانمان به کلی از یادم رفته بود و سکوت پیروز م رساند که منتظر است.

صدای پیروز مرا به خود آورد: " دوشیزه فروغی من منتظرم؟ "

" بله اما... راستش را بخواهید نشانی را فراموش کرده ام. "

صدای خنده پیروز به گوشم رسید: " من که پانزده سال ایران نبودم اما از فرودگاه تا میدان هفت تیر با نشانی که از قبل تو ذهنم مانده بود آمده ام تعجب می کنم شما چطور..."

در همان حال حرفش را قطع کردم و نام خیابان و شماره پلاک منزل را که به یادم آمده بود به او دادم و او با خنده ای از من خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد. صدای پیروز خیلی گرم و دلنشین بود صدای او را با یکی دو عکسی  که پیروز تقریبا دو سه سال پیش به همراه نامه ای برای پسرعمویم نیما فرستاده بود در ذهنم مقایسه کردم .عکس هایی که پیروز برای نیما فرستاده بود با آن پیروز لاغر و دراز و موهای روشن فرفری زمین تا آسمان تفاوت داشت.در یکی از عکس ها پیروز در کنار مجسمه برهنه زنی ایستاده بود و چهره اش زیاد مشخص نبود اما بازوان برجسته و گردن گلفتش نشان می داد که اندامش دیگر آن لاغری سالهای جوانی را ندارد و در یک عکس دیگر که کنار بندری بود چهره اش مشخص تر بود.برخلاف موهای پرپشتی که او هنگام رفتن داشت جلوی موهایش ریخته بود و پیشانی اش را بلندتر کرده بود اما با وجود این به قول پردیس  کچل خوش قیافه ای بود.

بعد از گذاشتن گوشی تلفن با ترس به این فکر افتادم که ای کاش پدر و یا کسی زنگ می زد و من به آنها بگویم که پیروز تا چند دقیقه دیگر به منزلمان می رسد از فکر دیدن او آن هم به تنهایی وحشت تمام وجودم را گرفت. به یاد حرف پردیس افتادم که می گفت پیروز بعد از چند سالی که در خارج زندگی کرده ممکن است تمام تعصبات را به کنار گذاشته باشد ودر وهله ی اول دیدار با دختران فامیل دست بدهد و حتی آنان را ببوسد. این در دل من وحشتی ایجاد کرده بود و شاید هم یکی از دلایل که باعث شد من به فرودگاه نروم همین بود. در این فکر بودم که چه باید بکنم و چطور خودم را پنهان کنم تا مبادا پیروز دست به عمل ناشایستی بزند و از طرفی می دانستم که پدر به هیچ وجه راضی نیست که تا آمدن آنها از فرودگاه نوه عمه عزیز و ارزشمندش را پشت در نگه دارم. نمی دانم چه مدت در ای فکرا بودم که زنگ در به صدا در آمد و من با وحشت جیغ کوتاهی کشیدم و بعد با هراس به اطراف نگاه کردم و پس از چند لحظه به ناچار برای باز کردن در به طرف حیاط رفتم.

مدتی پشت در حیاط ایستادم تا قلبم کمی آرام شود و بعد با کشیدن چند نفس عمیق در را باز کردم. در وهله اول چشمم به خودرو سفید رنگی با نشان فرودگاه خورد و بعد پیروز را دیدم که مشغول گرفتن چمدان هایش از راننده بود. با وجود روشن بودن چراغ دم در نتوانستم چهره اش را به خوبی تشخیص دهم.

پیروز سرش را بلند کرد و با دیدن من که با ترس به او چشم دوخته بودم لبخندی زد و سرش را تکان داد و بعد با حساب کردن کرایه راننده به طرف در آمد. از دیدن پبروز که به طرفم می امد خودم را به در چسباندم و بعد با زحمت سعی کردم لبخندی بزنم و وانمود کنم که دختر نترسی هستم. اما در حقیقت از وحشت تمام دست و پایم بی حس شده بود.

پیروز با دو چمدان بزرگ جلوی در رسید و نگاهی به سر تاپایم انداخت. من با تمام هیکلم جلوی در را سد کرده بودم و خیال هم نداشتم کنار بروم . پیروز با لحن طنزآلودی گفت : سلام دختر خانم خوش آمدید.

به خودم آمدم و با صدای لرزانی گفتم :" بله ... سلام... ببخشید حواسم نبود خوش آمدید. "

در تاریکی کوچه و زیر نور لامپ سر در حیاط او را می دیدم که با چشمانی براق و لبخندی نافذ به من می نگرد. پیروز چمدان هایش را به زمین گذاشت و بعد از جیب بغل کیفش کارتی بیرون اورد و خطاب به من گفت : دختر دایی عزیز این کارت شناسایی بنده می باشد زیرا گویی هنوز باور ندارید که بنده پیروز بهزاد فرزند پولاد می باشم. طوری به بنده حقیر نگاه می کنید که گویی شبح دیده اید.

با شتاب خودم را از جلوی در کنار کشیدم و گفتم : آه بله عذر می خاهم بفرمایید داخل .

پیروز لیخندی زد و بعد دستش را به طرف من دراز کرد و در همان حال گفت  : خوب حالا که شما با بنده اشنا شدید می توانم افتخار آشنایی با شما را داشته باشم؟

با وحشت به دست پیروز نگاه کردم و در همان حال به یاد پردیس افتادم که می گفت بعد از دست دادن هم شاید بخواهد دختران را ببوسد. از تصور چنین چیزی با وحشت خودم را عقب کشیدم و بعد چند قدم از او فاصله گرفتم.

پیروز را دیدم که نگاهی به دستش که همچنان در هوا بود انداخت و بعد شانه هایش را بالا انداخت و با کشیدن نفس عمیقی خم شد و چمدان هایش را برداشت و بعد داخل شد وبا پا در را بست و شاید در آن لحظه فکر میکرد که با دختر عقب مانده و دور از آدمیزادی طرف شده است. حالا جای شکر داشت که او را در همان جا نگذاشته بودم و به طرف منزل فرار نکرده بودم. نگاه او به من نشان می داد که از برخورد من تعجب کرده است. خودم قبول داشتم که رفتارم خیلی عجیب شده بود. چند قدم عقب عقب برداشتم و با شتاب خودم را به منزل رساندم. در همان حال قصد داشتم خودم را در اتاقم پنهان کنم که هنوز چند پله بالاتر نرفته بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد با  همان شتاب به طرف تلفن برگردم و گوشی را بردارم. با شنیدن صدای پدرم کم مانده بود از خوشحالی فریاد بکشم. پدر با عجله گفت: نگین کسی زنگ نزد؟

" چرا نوه عمه شما..."

پدر با شتاب گفت: خوب چی گفت ؟

" او نشانی خواست و الان هم اینجاست. "

پدر با تعجب و با صدای بلندی گفت: نگین پیروز به منزل ما آمد؟

" آره بابا اون الان رسیده حالا باید چکار کنم؟ "

" نگین به او سلام برسان و ازش پذیرایی کن ما همین الان می رسیم "

 پدر تلفن را قطع کرد و من در این فکر بودم که چطور باید از او پذیرایی کنم.در این هنگام پیروز ازدر وارد شد و چمدان هایش را همان جلوی در گذاشت و به اطراف نگاه کرد . با دست به او اشاره کردم و با لکنت گفتم :بفرمایید

پیروز نگاهی به سمتی که اشاره کرده بودم انداخت و لبخندی لبانش را ازهم باز کرد  چند قدم جلو آمد و گفت: اما من فکر می کنم اتاق پذیرایی آن سمت باشد.

تازه متوجه شدم که به سمت پذیرایی اشاره نکرده ام.با خجالت سرم را به زیر انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم. در کابینتی را باز کرد و بی هدف به داخل آن نگاه کردم و در این فکر بودم که چه چیز بیاورم تا از او پذیرایی کنم . از صدای پیروز تکانی خوردم و به طرف دز آشپزخانه نگاه کردم و اورا دیدم که به ستون اپن آشپزخانه تکیه داده و با لبخند به من نگاه می کند.

"من چیزی میل ندارم فقط یه لیوان آب خواهش می کنم. "

سرم را تکان دادم و به سمت یخچال رفتم و پارچ آب را برداشتم و به سمت او که آرنجش روی پیشخان گذاشته بود رفتم و بدون اینکه به او نگاه کنم پارچ را جلوی او گذاشتم. چند قدم به عقب برداشتم و بلاتکلیف وسط آشپزخانه ایستادم. از اینکه او انقدر خودمانی رفتار می کرد احساس خوبی نداشتم. پیروز به پارچ آب نگاه کرد و لب هایش را به هم فشار داد تا مبادا بخندد. بعد خود به داخل آشپزخانه آمد و به اطراف نگاه کرد. باتعجب به او نگاه کردم که از آمدن به داخل آشپزخانه چه قصدی دارد و او را دیدم که در یکی از کابینت ها را باز کرد و بعد دوباره آن را بست. به من که تقریبا پشت میز آشپزخانه سنگر گرفته بودم نگاه کرد و گفت: " شما لیوان هایتان را کجا می گذارید؟ تازه متوه شدم که لیوانی به او نداده ام . با شتاب سنگرم را رها کردم و برای آوردن لیوان آب به کنار او که جلوی کابینتی ایستاده بود رفتم و از کابین لیوانی در آوردم و در حالی که احساس می کردم رنگ صورتم کاملا سرخ شده است. آن را به طرف او گرفتم . پیرو هم با لبخند دستش را دراز کرد که لیوان را از دستم بگیرد که از ترس اینکه مبادا دستش به دستم بخورد لیوان را همانطور رها کردم. (أه این دیگه کیه...) لیوان به زمین افتاد و با صدای جرینگی شکست. با شکسته شدن لیوان کریستال مثل این بود که کمر من هم شکست.با ناراحتی به لیوان کریستال که خودم مسبب شکستن آن شده بودم نگاه کردم و با تاسف لبم را به دندان گرفتم. پیروز با تعجب به من نگاه کرد . شک نداشتم که یقین پیدا کرده من عقب مانده هستم آن هم از نوع آنچنانی چون با صدای آرامی گفت : تو از من میترسی؟

چشمانم را از او برگرفتم و به زمین نگاه کردم و بعد از چند لحظه به یاد آوردم که قراربود یک لیوان آب به این مسافر تازه از راه رسیده بدهم. تا خواستم دستم را به طرف کابینت دراز کنم پیروز گفت: " نه لازم نیست خودم می توانم یک لیوان بردارم. "

و بعد لیوانی را برداشت و آن را پر از آب کرد و بعد به طرفم برگشت. یک صندلی از کنار میز اشپزخانه بیرون آورد و گفت : " بهتر است کمی بنشینی تا حالت جا بیاید. "

خودم نیز احساس می کردم  دیگر پاهایم توان ایستادن ندارند و بدون اینکه به پیروز نگاه کنم بی تعارف روی صندلی نشستم. پیروز لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت : کمی اب بخور .

من چون دانش اموز کودن اما حرف شنویی دستم را دراز کردم تا لیوان را از او بگیرم که دستش را کنار کشید و گفت : نه صبر کن می ترسم دوبار قبل از اینکه لیوان را بگیری آن را رها کنی .

و بعد لیوان را روی میز گذاشت.

در این هنگام زنگ در به صدا در آمد و من مثل فنر از جا جهیدم که پیروز با دست اشاره کرد که سر جایم بنشینم تا تا خودش برای باز کردن در برود. اما به محضی که پیروز از آشپزخانه خارج شد به سرعت از جایم برخاستم تا خرده شیشه ها را جمع کنم. می دانستم مادر به این لیوان های کریستال که نمونه اش خیلی کم پیدا میشود خیلی حساس است و اگر  به خاطر پیروز نبود هیچ وقت آنها را از داخل ویترین بیرون نمی آورد. آنقدر مظطرب بودم که متوجه نشدم چطور مشغول جمع کردن خرده های لیوان هستم. فقط زمانی به خودم آمدم که سوزش شدیدی حس کردم و و بعد از آن خونی بود که از کف دستم به روی سرامیک های سفید آشپزخانه می ریخت.

از جایم بلند شدم تا با شتاب به ظرفشویی بروم تا بیش از آن کف آشپزخانه را کثیف نکنم که تکه ای شیشه به پایم فرو رفت و باعث شد همانجا سرجایم بنشینم و در همان حال صدای پدر و مادرم را می شنیدم که با پیروز احوالپرسی می کردند.از صدای پدر و مادرم متوجه شدم که پدرم پیش  از بقیه مستقبلان و با شتاب به منزل آمده و دیگران که شامل سه خودرو که یکی از انها نیز متعلق به عمویم می باشد پشت سر خواهند آمد.

از دستم بی وقفه خون می آمد و جرات نداشتم  از جایم بلند شوم که مبادا جای دیگری را کثیف کنم. در یک لحظه صدای جیغ مادرم باعث شد با ترس سرم را بلند کنم و او را ببینم که در آستانه در آشپزخانه ایستاده و با وحشت به من نگاه می کند. فریاد مادرم که به نظرم خیلی بلند بود باعث شد افرادی که داخل هال بودند به طرف آشپزخانه هجوم بیاورند.رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود و با وحشت به مادرنگاه می کردم.مادر به سرعت جلو دوید و خطاب به دیگران گفت : " تو آشپزخانه نیایید چون ممکن است پایتان شیشه برود. " و بعد با سرزنش به من نگاه کرد و گفت : " چه بلایی سرخودت آوردی ؟ " حتی سرم را بلند نکردم تا ببینم که چه کسانی به من نگاه می کنند . فقط صدای پدرم را شنیدم که گفت : " نگین حالت چطور است؟ "

صدای پیروز را شنیدم که خطاب به مادرم گفت : زن دایی همش تقصیر من بود که متوجه نشدم لیوان آب چطور از دستم افتاد." مادر از جا برخاست و با لحنی که گویی هیچ اتفاق مهمی نیافتاده است گفت : " وای این چه حرفی است اقا پیروز فدای سرتان ، لیوان که ارزشی ندارد اما من متعجبم که چرا نگین با دست شیشه را جمع کرده ببین دستش را به چه روزی انداخته . "  خون همچنان با شدت از دستم می ریخت و گویی خیال بند امدن نداشت . مادر کنارم نشست و به سرعت گوشه روسری را از سرم کشید تا آن را دور دستم پیچید. از اینکه بدون روسری جلوی پیروز و نوید باشم که در آن همان لحظه اورا دیدم که با نگرانی به من نگاه می کند با خجالت خواستم که نگذارم مادر روسری ام را از سرم بکشد که مادر با کشیدن روسری ام آن هم با حرص به من فماند که الان وقت خجالت کشیدن نیست. در همان حال چشمم به پردیس افتاد که کنار نوید ایستاده بود و با حالتی که معلوم بود خیلی چندشش شده به خون دست من نگاه می کرد. مادر با لحنی که سعی می رد آن را جلوی پیروز کنترل کند و فقط من و پردیس می دانستیم که چقدر ناراحت است گفت : پردیس نایست مادر بدو بتادین و باند را ازجا دوایی بیار .

پردیس نگاه سرزنش باری به من کرد و برای انجام دادن کاری که مادر خواسته بود به طرف دستشویی رفت. در همین لحظه پیروز جلو امد و با احتیاط کنار مادر نشست و بعد به دستم نگاه کرد و گفت : " از قرار معلوم بریدگی دستش خیلی عمیق است." وبعد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |

فصل دوم

روی مبل اتاق پذیرایی منزلمان نشسته بودم و به نقطه نامعلومی چشم دوخته بودم کاری نبود که انجام دهم و به خاطر همین  احساس می کردم خیلی کلافه و سردرگم هستم . ساعت ده و نیم شب بود و هیچ کس در منزل نبود .همه برای استقبال از پیروز به فرودگاه رفته بودند و من در این فکر بودم که آیا آنها به فرودگاه رسیده اند یا نه. وقتی از بهت خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم هنوز یک  ربع از رفتن خانواده ام نمی گذشت با این حال همین مدت کوتاه برایم به اندازه چند ساعت گذشته بود.

بای اینکه کاری انجام دهم از جا بلند شدم و گشتی در منزل زدم. ابتدا به آشپزخانه  رفتم تا از جور بودن وسایل دود کردن اسپند مطمئن شوم نگاهی به اسپند دود کن چینی انداختم و با صدای بلندی گفتم : مثلا خیلی کار داشت که حتما باید یکی می ماند تا فقط آن را به برق بزند؟ و بعد با حرص نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخانه بیرون رفتم . در همین حال به یاد دفتر خاطراتم افتادم و با خوشحالی فکر کردم که الان بهترین وقت برای بیرون آن است تا دور از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس بتوانم چند خط یدرآن بنویسم. خیلی وقت بود که سراغی از دفترم نگرفته بودم یعنی از وقتی که امتحانات خرداد ماه شروع شده بود و تا الانکه بیست وششم تیر ماه بود یعنی یک ماه و بیست و سه چهار روز برای آوردن دفتر خاطراتم به طرف حیاط رفتم . تمام چراغ های حیاط روشن بودند . نمای درختان پر برگ باغچه زیر نور لامپ های رنگین حیاط منظره زیبایی به  وجود اورده بودد. نگاهی به زیر زمین منزل انداختم با اینکه می دانستم چیز ترسناکی در آن وجود ندارد اما از رفتن به طرف انجا احساس ترس کردم . در یک لحظه تصمیم گرفتم  که از خیر آوردن دفتر خاطراتم از داخل انباری منزل بگذرم اما شوق دیدن دفتر بیش از آن بود که حتی احساس ترس از تاریکی هم بتواند منصرفم کند. می دانستم یک چنین فرصتی کم پیش می آید و نباید آن را از دست بدهم یعنی دست کم  تا زمانی که پردیس ازدواج نکرده باید همینطور مخفیانه دفترم را بنویسم ، چون فقط کافی بود که دست پردیس به دفترم برسد آنوقت دیگر میشدم بنده زر خرید دست وپا بسته او. برای اینکه بر احساس ترسم غلبه کنم تمام چراغ های زیرزمین را از داخل حیاط روشن کردم و با صدای بلند شروع کردم با خودم صحبت کردن درست مثل اینکه کسی همراهم باشد.

" خدا بگم چکارت کنه پردیس که با وجود داشتن اتاقی به ان بزرگی باید دفترم را از ترس تو توی شصت سوراخ قایم کنم "

وقتی به داخل زیرزمین رفتم احساس کردم آن طور هم که فکر می کردم نمی ترسم اما بدون لحظه ای تاخیر در انباری را باز کردم و از بین جعبه ها بسته کوچکی که داخل مشمایی مشکی بود بیرون آوردم و بعد به سرعت از داخل انباری بیرون آمدم و به طرف پله ها دویدم در همان لحظه ترس به سراغم آمد و احساس کردم کسی از پشت سر می خواهد مرا بگیرد و با همین احساس با وحشت پله های زیرزمین را دو تا یکی طی کردم و بون اینکه چراغ های زیر زمین را خاموش کنم به طرف داخل خانه دویدم .

وقتی در حال را بستم نفس عمیقی کشیدم با وجودی که داخل منزل هم تنها بودم اما احساس ترس نمی کردم. نگاهی به دور و اطراف انداختم و بعد به طرف مبلهای راحتی هال رفتم و روی آنها نشستم و دفتر را باز کردم. در صفحه نخست دفتر چشمم به دو بیت شعر افتاد که از دوستم بیتا خواسته بودم تا آن را برای افتتاح دفترم با خطی خوش بنویسد.

همانطور که به خط کشیده و زیبای بیتا نگاه میکردم در فکر او بودم و با خود گفتم فردا با او تماس میگیرم . سپس با کشیدن آهی دفترم را ورق زدم در ان چیز خاصی در ارتباط با خودم وجود نداشت تمام اتفاقات روز مره ای بود که اغلب در هر دفتر خاطراتی نوشته می شد . اما چیزی که باعث میشد آن را از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس پنهان کنم جریانی بود که فکرم را به خود مشغول کرده بود و آن جریان دوستی بیتا با جوانی بود که به تازگی با آن شده بود و من کم وبیش در جریان آشنایی آن دو بودم. دفترم را ورق زدم و به صفحه ای رسیدم که بیتا با هیجان برایم تعریف کرده بود که با جوانی به نام سام آشنا شده است.یک شب هنگامی که از سر کلاس تقویتی زبان برمیگشته چند جوان علاف مزاحمش میشوند اما در این حین مرد جوانی سر میرسد و جلوی آنان در می آید و بعد بیتا را به منزلشان میرساند.بیتا برای تعریف کرده بود که سام در شرکتی که در همان خیابانی که او به موسسه زبان می رود به عنوان حسابدار مشغول به کار می باشد. من سام را ندیده بودم اما بیتا میگفت که او پسری سبزه رو و میانه قد و لاغراندام است ، اما خیلی جذاب و تو دل برو است. من فقط یک بار که به خانه بیتا رفته بودم تا باهم درس بخوانیم صدای سام را از پشت تلفن شنیده بودم زیرا بیتا تلفن را روی آیفن گذاشته بود تا من بتوانم صدایش را بشنوم. غرق در خواندن دفتر خاطراتم بودم که با صدای تلفن به خود آمدم و به ساعت نگاه کردم و دیدم نیم ساعت از رفتن خانواده ام به فرودگاه گذشته است . از جا بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم  صدای بوق آزاد تلفن نشان می داد که ممکن است خط روی خط افتاده است . گوشی را گذاشتم و سر جایم برگشتم . دفتر را به دست گرفتم اما دیگر مشغول به خواندن نشدم شروع کردم به نوشتن خاطرات مهمی که در این مدت برایم اتفاق افتاده بود.

نوشتم :در فرصتی که فرصت نوشتن نداشتم آن هم به دلیل امتحانات و جریانات بعد از آن حالا فرصتی پیدا کرده ام تا اتفاقاتی که در این مدت  پیش آمده را بنویسم. اول اینکه بیتا هنوز با سام دوست است و از قرار معلوم بعد از تعطیلات قرار است با خانواده اش برای خواستگاری از بیتا به منزلشان برود اما تا دیروز که با بیتا تماس داشتم هنوز خبری نشده بود. راستی تا یادم نرفته مینا خواهر بیتا هم با شوهرش آشتی کرده است و سر زندگی اش برگشته و این را دیروز بیتا با خوشحالی برایم گفت. ترس او فقط این بود که مبادا موقعی که سام وخانواده اش برای خواستگاری از او به منزلشان می آیند مینا هنوز با مازیار قهر باشد. اما خبرخیلی مهم و قابل توجه ای که به قول پردیس خانواده پدری ام را چون زلزله ای زیرو رو کرده است این است که قرار است پیروز از سوئد برگردد. البته نمیدانم این بازگشت دائمی است یا موقتی ، اما به هر حال این خبر برای خانواده بزرگ ما خیلی تکان دهنده است. بهتر است از اول ماجرا شروع کنم. وقتی پیروز طی تلفنی به عمویم گفت که بزودی قرار است به ایران برگردد شور وغوغایی در خانواده بزرگ پدری ام برپا شد. همه به تکاپو افتادند و این تلاش برای این بود که خود را برای ورود پیروز آماده کنند. من اورا به  یاد نداشتم چون زمانی که به خارج رفت شش سال داشتم و هنوز در شور بچگی ام بودم. از قیافه او تنها چیزی که به یاد دارم چشمانش بود که فکر می کنم چیزی به رنگ سبز و یا طوسی بود ، البته درست رنگ آن را به یاد ندارم  چون شاید در عالم بچگی هنوز نمی توانستم رنگ ها را درست تشخیص دهم ولی از رفتن او خاطره ی پررنگی در ذهن داشتم.

پیروز نوه ی عمه بزرگم بود که حدود پانزده سال پیش برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود. اما اینکه چرا آمدن پیروز شور و هیجان تازه ای به زندگی مان بخشیده بود خود شرح مفصلی دارد. ابتدا به شرح اصل و نصب خانوادگی مان می پردازم.برای معرفی خانواده بزرگ پدری ام که گاهی خودم را هم گیج می کند باید به شجره نامه خاموادگی مان رجوع کنم و از پدر پدربزرگم بنویسم.

پدر پدربزرگم اهل کردستان و یکی از خان های آن زمان بوده است که در زمان آخرین شاه قاجار صاحب خدم و خشم فراوانی بوده . و همچنین مالک چند ده و آبادی بوده و علاوه بر آن دارای ثروت زیادی از جمله زمین و ملک فراوانی بوده که از تمام این ملک و ابدی ها یک سوم آن بعد از تقسیم اراضی به تنها پسرش طهماسب خان که پدر بزرگم بود و همچنین گهرناز خاتون به ارث رسید. پدربزرگم نیز با وجود داشتن دو همسر و هفت فرزند که دو تای انها قبل از پدر بزرگم فوت کردند آنقدر زمین و ملک داشت که تا چند پشت آنها نیزبتوانند زندگی راحتی داشته باشند.

خانواده پدری من خانواده ای بزرگ و پرجمعیت بودند که سه برادر و دو خواهر تشکیل میشد. عموی بزرگم قادر که سالها پیش به رحمت خدا رفته است دارای دو پسر به نامهای ناهید ونرگس می باشد. دو دختر و یکی از پسرهایش ازدواج کرده اند و آخرین پسرش امید هم اکنون بیست و چهار سال سن دارد و در سنندج مشغول تحصیل می باشد. دومین عمویم ناصر دارای چهار دختر و دو پسر می باشد که از چهار دخترش فقط یلدا دختر بزرگش ازدواج کرده بود و سه دختر دیگرش به ترتیب یاسمین بیست ویک سال ، نیشا هیجده سال و نوشین شانزده سال و دو پسرش نیما بیست وهفت سال و نوید بیست وسه سال دارند.نادر که پدر من می باشد سومین پسر خانواده است و دارای سه دختر و یک پسر می باشد که خواهرانم پریچهر بیست سال و پردیس نوزده سال و من نیز هفده سال و برادرم پوریا چهارده سال دارد. دو عمه ام هردو در کردستان زنندگی می کنند ، عمه بزرگم سوزه یک دختر به نام ساره داشت . متاسفانه به همراه شوهرش در مسافرت ماه عسلشان در تصادفی در گذشته بودند. عمه دیگرم سولان فقط دو پسر دارد که سینا ازدواج کرده و دارای یک پسر چهار ساله است و سروش نیز یک سال پیش با دختری ازدواج کرده و بعد از هفت هشت ماه از همسرش جدا شده بود. عمو ناصر و بعد از آن پدرم در زمان نوجوانی برای تحصیل و کار به تهران می آیند و ازدواج می کنند . عموی بزرگم که آن زمان یکی از ثروتمندان شهر خودش بود از برادرانش می خواهد به کردستان برگردند و در ملک پدریشان در کنار او زندگی کنند اما اصرار او بی نتیجه بوده و پدر و عمو ناصر که در آن موقع تازه به طور مشترک مغازه ای در بازار خریداری کرده بودند حاضر نشدند دست از کار و زندگی خود بکشندو در تهران ماندگار می شوند. عمو قادر پس از اینکه از آمدن آنها ناامید می شود سهم ارث خواهران و برادرانش را می دهد تا برادرانش با سرمایه کلانی که سهمشان بود موقعیت شغلی خود را تثبیت کنند. عمه کوچکم سولان در سنندج و در نزدیکی منزل عمو قادرم دارای خانه و زندگی مرفهی است و گاهی برای دیدن عمو درم به تهران می آید اما عمه بزرگم در شهر کوچک و خوش آب و هوایی به بلبلان آباد ساکن است .و تا جایی که به یاد دارم به علت ناراحتی قلبی و کهولت سن به تهران پا نگذاشته است.

اما پیروز که تنها بازمانده نسل عمه بزرگ پدر بود تا زمانی که به سن قانونی برسد تحت کفالت عموی بزرگم و مادربزرگش یعنی گهرناز خاتون بوده که او هم سرگذشت جالبی دارد که خیلی  دوست دارم  آن را هم بنویسم. عمه بزرگ پدرم گهرناز خاتون آنطور که میگفتند زن زیبا و دلربایی بوده که یکی ا زشاهزاده های دوران قاجار خاطرخواه او شده و با وجود سه همسر و هشت فرزند با او ازدواج می کند. گهر ناز با ازدواج با اتابک خان سوگلی و گل سرسبد زن های او می شود به خصوص با آوردن پسری به نام پولاد این عزت و قرب به اوج خود میرسد اما این باعث نمی شود گهرناز با غرور و خودخواهی که اکثر زنان آن دوره داشتند در پی بیرون کردن حریفانش یعنی همسران قبلی اتابک خان بودند از میدان شود. اینطور که میگفتند گهر ناز با وجود سن کمی که داشت خیلی عاقل و زیرک بوده و با داشتن عقل و تدبیر سعی در برقراری مساوات وبین خود و دیگر همسران اتابک خان داشته و این خود علت تشدید علاقه اتابک خان نسبت به او می شد و باز اینطور که می گفتند اتابک خان بدون اجازه همسر زیبا و جوانش حتی آب نمی خورده.

بعد از مرگ اتابک خان ثروت عظیم او بین همسران و فرزندانش تقسیم شد و سهم گهرناز و پولاد با وجود که نیمی از سهم الارث خودش را به زنان دیگر بخشید ثروتی افسانه ای شد که  بیشتر آن ملک و زمین و آبادی بود. گهرناز یکی از زنان ثروتمند عصر خود به شمار می رفت زیرا علاوه بر سهم ارث پدری اش ثروت کلانی نیز از همسرش اتابک خان به او رسیده بود و به همین خاطر خواستگاران فراوانی داشت. اما او با وجودی که بعد مرگ اتابک خان هنوز خیلی جوان بود و از طرفی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد و تمام هم و تلاشش را برای تربیت تنها فرزندش پولاد نمود و زمانی که او دوره دبیرستان را تمام کرد او را برای ادامه تحصیل به خارج فرستاد.

پولاد پس از اتمام تحصیل و گرفتن دکترا در سن سی و هشت سالگی در فرنگ با زنی اهل بلژیک آشنا می شود و حاصل این  ازدواج پسری به نام پیروز بود که پس از به دنیا آمدن پیروز، پولاد از همسرش جدا شد و به همراه پسرش به ایران باز می گردد و گهرناز در تدارک گرفتن همسری ایرانی برای او بوده که اجل مهلت این کار را به پولاد نمی دهد و او طی حادثه ای در می گذرد و در این بین پیروز تنها وارث ثروت کلان  پولاد می شود. زمانی که پولاد در گذشت ، پیروز هشت ساله بود . بعد از آن سرپرستی او به مادربزرگش گهرناز می رسد که او نیز از هیچ تلاشی برای تربیت پیروز فرو گذاری نکرده بود. دو سال بعد از اینکه پیروز مدرک دیپلمش را می گیرد اورا برای ادامه تحصیل به خارج می فرستد . از پیروز چیزی به خاطر ندارم فقط به یاد دارم در آن زمان من ونیشا و نوشین  تا آخر که اورا بدرقه می کردیم به شکل وشمایلش می خندیدیم ، همین خنده باعث شد که هر سه نفرمان موقع بازگشت یکی یک پس گردنی بخوریم زیرا صدای کرکر خنده مان از صدای هق هق مادر و زن عمو ها و عمه ها بلندتر بود.

بعد از مرگ گهرناز که دو سال بعد از رفتن پیروز به خارج بود و همچنین مرگ عموی بزرگم که فاصله ای با مرگ عمه بزرگش نداشت اختیار نصف بیشتر ثروت او به دست پدر و عمویم می افتد که قرار بر این می شود که آنها تا زمانی که پیروز  به سنی برسد که بتواند با سرمایه اش کار کند با آن تجارت کنند و سود حاصل را به حساب او در یکی از بانکهای معتبر خارج از کشور بگذارند. کسی نمی دانست ارزش این ثروت چه قدر است. و اما حالا بعد از پانزده سال قرار است او به ایران بازگردد و همین انگیزه ای بود برای تحولی عظیم در خانواده پدری ام.

درست اواخر ماه خرداد بود و من تازه امتحان آخرم را داده بودم که خبر آمدن او را شنیدم . موقعی که بعد از دادن آخرین امتحانم به تنهایی از مدرسه به خانه برگشتم در این فکر بودم که امسال هم رتبه اول کلاس را برای خودم به دست آورده ام واز این بابت خیلی خوشحال بودم و تمام تلاشم به ابن جهت بود تا برای شرکت در کنکور آن هم در رشته پزشکی که تنها آرزویم بود ، بتوانم رتبه بیاورم. برایم جای خوشحالی بود که پشتکارم در درس زبانزدتمام فامیل بود ووقتی از گوشه و کنار می شنیدم که دیگران می گفتند که نگین مغز فامیل است با غرور به خود می بالیدم. اما حیف که نیشا دختر عمویم که ازهرکس در فامیل با من صمیمی تر بوذد و تقریبا هم سن بودیم ، بعد از گرفتن سیکل ترک تحصیل کرد و برای یادگیری آرایشگری به یک آموزشگاه رفت.

 آن روز تنها به منزل برگشتم زیرا نوشین چند روزی بود که تعطیل شده بود وقتی به منزل رسیدم همین که از در وارد شدم بیشتر اسباب و اثاثیه را گوشه حیاط دیدم. یک لحظه به فکرم رسید که نکند پدر منزل را فروخته و مادر تدارک اسباب کشی هستیم ولی این از واقعیت خیلی دور بود زیرا با وجودی که سرم به درس و مدرسه گرم بود اما میفهمیدم که پدر قصد فروش منزل را ندارد. در حال فکرکردن بودم و در ذهنم حدس هایی میزدم که پردیس را دیدم که با جعبه ای در دست از در ساختمان وارد حیاط شد وبا دیدن من گفت : بدو نگین ، خوب شد اومدی بیا کمک کن.

به طرف او رفتم و گیج به او نگاه کردم

"پردیس چه خبره"

" خبرخیر "

" بابا خونه رو فروخته ؟ "

" برو بابا دلت خوشه خبر نداری؟ قراره زلزله بیاد ."

با وحشت به او نگاه کردم و گفتم : زلزله ؟

پرردیس که میخواست به داخل برود خندید وگفت :

" آره جونم زلزله "

وحشت تمام وجودم را دربرگرفته بود ودر این فکر بودم که اگر  قرار است زلزله بیاید پس چرا اسباب و اثاثیه را جمع می کنند؟ نگاهی به تمام اثاثیه انداختم تمام اسباب های حیاط شامل خرده ریزه ای قدیمی و خرت وپرت هایی بود که شاید ارزش زیادی هم نداشت و من در تعجب بودم که اینها چه چیز هایی هستند که آنقدر مهم هستندکه مادر میخواهد زیر اوار نماند.

در خیالاتم سر می بردم که صدای پردیس را شنیدم

" نگین چته خشک شدی بیا دیگه "

به او نگاه کردم و به دنبالش روان شدم. وضعیت خانه دست کمی از بیرون آن نداشت  ،همه جا به هم ریخته و شلوغ بود و من برای پیدا کردن جایی که بتوانم لباسهایم را عوض کنم این طرف و آن طرف می رفتم و در همان حال فکر میکردم که حتما زلزله آمده که منزل به این  صورت  ریخت وپاش کرده . مادر را دیدم که از پلکان طبقه بالا می آید . با دیدن من گفت :

"نگین جان امدی مادر ؟ چه خوب شد خیلی به کمکت احتیاج داریم. بدو لباست را عوض کن بیا که خیلی کار داریم"

جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم :مامان راستی راستی قرار است زلزله بیاید؟

مامان لبش را به دندان گرفت و گفت : زشته دختر این حرف عیبه .

" مامان پردیس گفت "

مادر سرش را تکان داد و با لحن سرزنش باری گفت : می خواد از این بزرگتر بشه تا بد وخوب و بفهمه .

و بعد به دنبال کارش رفت و مرا در بهت و حیرت گذاشت . نمی دانستم مخاطب مادر من بودم یا پردیس ولی از نگاه چپ پردیس به خودم فهمیدم که چه کسی مخاطب مادر است. پردیس با اخم از من رو برگرداند و با حرص گفت : بیخود میگن تو مغز متفکری ، به نظر منکه یک احمق مغز خر خورده بیشتر نیستی . پاک گیج شده بودم هیچ کس حرف درستی نمیزد تا من هم بفهمم چه خبر شده است. در این حین صدای پوریا را شنیدم که مادر را صدا می کرد . با عجله به طرف حیاط رفتم و او را صدا زدم. " پوریا پوریا "

پوریا با دیدن من سرش را تکان داد و خندید . " پوریا جون کجایی داداش ؟ "

" چیه بازم می خوای برات خرید کنم ؟ "

" نه داداشی . میخوام بهم بگی چه خبر شده ؟ "

پوریا وقتی فهمید من از چیزی خبر ندارم اول خودش را لوس کرد اما مثل خیلی از اوقات زود جریان را لو داد.

" قراره خونه رو رنگ بزنیم و دکور را عوض کنیم "

" برای چی ؟ "

" آخه مثل اینکه قراره عمه بابا بیاد تهران "

به پوریا نگاه کردم و فکر کردم شوخی می کند عمه پدرم ده سال بود که فوت کرده بود و تا کنون استخوان هایش نیز خاک شده بودند. به پوریا گفتم : برو بی مزه !

اما پوریا با جدیت به من نگاه کرد و گفت : " به خدا راست میگم " و همین باعث شد تا مطمئن شوم که او شوخی نمی کند.

" منظورت عمه سوزه است یا عمه سولان ؟ "

" اونا هم قراره بیان وقتی امروز صبح بابا به خونه زنگ زد مامان گفت : حتما عمه ها هم میان "

" کی میخواد بیاد ؟ از کجا ؟ "

" از خارج "

تازه متوجه شدم منظور پوریا از عمه بابا نوه اوست نه خود خدا بیامرزش . با تعجب گفتم : وای پوریا راست میگی ؟

سرش را تکان داد و من با حیرت فکر کردم که این خبر می تواند اتفاق بزرگی در خانواده پدری ام باشد . آن روز پدر خیلی زود به منزل آمد . و در پی خرده فرمایش های مادربه دنبال بنا و نقاش و گچ کار و غیره رفت و من و پردیس وپریچهر و حتی پوریا مثل یک گارگر تمام خرده ریزه ها رابه حیاط منتقل کردیم . همیشه از خانه تکانی عیدی که مادر انجام میداد وحشت داشتم و حال آرزو می کردم که ای کاش ده تا خانه تکانی با هم انجام می دادیم اما اینجور تو خاک و خل وول نمی خوردیم . من دلیل کار مادر را نمی دانستم اما از پردیس شنیدم که پیروز قرار است برای ازدواج به ایران بیاید و عمو و پدر سعی می کنند این طعمه لذیذ را به طرف خود بکشند . خوشبختانه یا بدبختانه خواهرم پردیس خیلی رک گوست و بعضی اوقات اگر سر کیف باشد و مرا به چشم دشمنش نگاه نکند از حرفهایش می توانم سر از خیلی چیزها در بیاورم اما وای به زمانی که عنق است ، آن وقت به قول مادرم با یک من عسل هم نمی شود اورا قورت داد .

همان شب پردیس به من گفت که ثلثی از ثروت افسانه ای پیروز در دست پدر و عمو است و انها با ثروت او تجارت هنگفت  می کنند و نیم دیگر آن به صورت ملک و زمین است و مقداری از آن هم در بانک های خارج ازکشور است و سود سرشاری به آن تعلق می گیرد . نمی دانم پردیس از کجا این اطلاعات را به دست آورده بود ولی با اخلاقی که او داشت ، بعید نبود برای به دست آوردن آنها مخفیانه به صحبت ای پدر و مادر گوش کرده باشند .حالا من نیز می دانستم که پیروز به ایران آمده تا همسری اختیار کند و پدر و عمو در این فکر هستند که هر کدام دختر خود را کاندید این ازدواج کنند.

راستش خودم هم در این فکر بودم که آیا پیروز هم خواهان ازدواج با خواهران یا دختر عوهای دم بختم می باشد یا نه ؟ اما از قرار معلوم آن طور که از گفته های پدر فهمیدم پیروز به او گفته بود که قصد دارد همسری ایرانی اختیار کند چون زنان ایرانی در وفا و وقار کم نظیرند . حالا نمی دانم این فکر از کجا به مغزش خطور کرده بود که زنان ایرانی وفاردارترین زنان دنیا هستند . به قول پردیس بی شک او همه نوع زن را امتحان کرده و بعد به چنین نتیجه ای رسیده است !

اما این روز ها حال خواهرم پریچهر و از طرف دیگر یاسمین و نیشا طور دیگراست. با اینکه بخت نیشا خیلی کمتر از آن دو است اما از خودش شنیدم که می گفت پدرش گفته اگر پیروز هر کدام از دخترهایم را بخواهد کاری به رسم و رسومات ندارم که اول باید دختر بزرگ سروسامان داد. مطمئن بودم پدر نیز همین عقیده را دارد . من آرزو می کنم تا دست کم یکی از خواهرانم زودتر ازدواج کند تا من از هم اتاقی شدن با پردیس نجات پیدا کنم حالا که سر درد ودلم باز شده بهتر است بنویسم که با وجودی که با وجودی که منزلمان دارای پنج اتاق خواب است اما مادر یکی از اتاق ها را برای مهمان نگاه داشته است . تمام اعضای خانواده به جز من و پردیس اتاق های مجزایی دارند و همین باعث شده که پردیس مرا مزاحم و اضافه بداند .پریچهر که دختر ارشد خانواده می باشد و دارای اتاق مجزایی است وهر جایی میرود در اتاقش را میبندد و خیالش راحت است پوریا نیز چون پسر است می باشد حتما می بایست دارای اتاق خواب مجزایی باشد و دراین بین فقط من و پردیس هستیم که باید یکدیگر را تحمل کنیم. من حاضر بودم مثل سارا کوری زیر یک اتاق شیروانی زندگی کنم و یا دست کم با پوریا اتاق مشترکی داشتم اما با پردیس توی یک قصر زندگی نکنم. پردیس همییشه حامل خبر است با اینکه مادر بارها به او گفته است که این کار خوبی نیست و مممکن است بعدها در زندگی دچار مشکل شود اما گوشش بدهکار این حرفها نیست و همیشه کار خودش را می کند.

بعد از رنگ کاری منزل نوبت به تغییر دکوراسیون مبلها و وسایل رسید . که پدر از هیچ تلاشی برای این کار فروگذاری نکرد . خانه درست مثل منزل نو عروس ها زیبا وتمیز شده بود ودر این بین ما نیز بی نصیب نمانیدم و صفایی به اتاقهایمان دادیم از جمله اینکه پدر رای من و پردیس کتابخانه ای مجزا خرید که قفل و بند داشت و این بیش از هر چیز باعث خوشحالی من بود چون دیگر می توانستم وسایلم را درون ان بکذارم و با خیال راحت درش را قفل کنم . البته نه هرچیزی چون پردیس به هرچیز قفل و بند است حساس است و تا ته توی قضیه را در نیاورد دست بردار نیست.

نمی دانم چرا اما برایم آرزو شده بود که پردیس زودتر از پریچهر ازدواج کند و لااقل من یکی از شرش خلاص شونم. خواهر بزرگم پریچهر خواهان زیادی دارد ، حال این خواهاان به خاطر موقعیت خانوادگی مان است  ویا به خاطر خود او ، دیگر خدا عالم است. اما تا جایی که می دانم پدر روی دخترانش حساس است و به قول خودش تا دامادی که در شـأن منزلتشان پیدا نکند شوهرشان نمی دهد. و راستی که تا به حال از هیچ تلاشی برای راحتی ما فرو گذار نکرده است . البته چند خواستگار نیز برای پردیس قد علم کرده بودند که بنده خداها حسابی مسخره او شدند. گاهی اوقات فکر می کنم پردیس به کدام یک از اعضای خانواده مان رفته است. او خیلی زیبا در عین حال خیلی متکبر و خود خواه است و همچنین ماجرا جوست و مادر همیشه می گوید که نگران آینده اوست.

پردیس چشمان سبز و همچنین پوست سفیدش را از مادر به ارث برده است و قد بلند و اندام درشتش را از پدر گرفته است وبه قول پدر یکی از کرد های دبش است که این حرف پدر باعث عصبانیت او که خود را تهرانی اصیل میداند میشود. اما پریچهر خواهر بزرگم دختری آرام و محجوب است و از نظر شکل و قیافه نسخه کاملی از پدر می باشد ، چشمانی مشکی و درشت و ابروانی پرپشت که میدانم اگر آنها را اصلاح کند خیلی زیبا می شود ، پوستی سبزه و قدی بلند از دیگر خصوصیات اوست.

من نیز که سومین دختر خانواده ام خصوصیاتی متفاوت از دیگر خواهرانم دارم. با وجودی که قد بلند آن دو را ندارم اما سفیدی پوستم به مادر رفته است و سیاهی چشمان و مویم را از پدر به ارث برده ام. گاهی اوقات پردیس با حرص به مادر می گوید شما و پدر سر نگین پارتی بازی کرده اید و از هر چیز خوبی که داشتید به او داده اید .من به خوبی می دانم پردیس رنگ سبز چشمانش را دوست ندارد ، همچنین از قد بلند واندام درشت خوشش نمی آید تنها چیزی که می دانم دوست دارد رنگ سفید و شیشه ای پوستش می باشد که واقعا هم زیباست. با اینکه در کل پردیس دختری زیباست اما به چیزی قانع نیست و میخواهد هر چیز خوبی از آن او باشد. گاهی اوقات حرفهایی میزند که فکر می کنم سلامت عقلش نقصان دارد. اما با این حال نفوذ زیادی روی خانواده مان دارد و با همان اخلاق قلدری اش به من وپویا و گاهی پریچهر فرمان میدهد و بعضی اوقات آنقدر ترشرو و بد اخلاق میشود که همیشه آرزو می کنم که او زودتر ار پریچهر ازدواج کند تا من و پوریا نفس راحتی بکشیم.مثل اینکه از پردیس خیلی بدگویی کردم . نمی دانم چرا هر کاری می کنم باز هم قلمم به سمت غیبت کردن از پردیس کشیده می شود.

به هر صورت منزلمان با کمک چند کارگری که پدر برای کمک به مادر آورده بود خیلی زود آماده شد و همه منتظر آن بودند که پیروز با یک تلفن ورود خودش را اعلام کند.

عاقبت آن روز رسید و پیروز با گرفتن تماس تلفنی با عمو ناصرم روز ورودش را به او گفت. تلفن پیروز مانند بمبی در منزل منفجر شد. پریچهر با وجودی که به کلاس خیاطی می رفت و می توانست برای خود لباس بدوزد اما چند دست لباس قشنگ آماده خرید و مخفیانه و دور از چشم مادر یکی دو ردیف از ابروان پرپشتش را برداشت. پردیس هم برای اینکه از او عقب نماند خرج چند دست لباس را بر گردن پدر گذاشت و در این بین باز هم سر من بی کلاه ماند. زیرا کسی فکر نمی کرد بین دو خواهر زیبا و بلند قدم من نیز بتوانم عرضه اندام کنم . البته خودم نیز نه چنین حوصله ای دارم و نه اصلا فکرش را می کنم . من ترجیح می دهم خودم را کنار بکشم و منتظر بمانم .

البته ناگفته نماند وضعیت در خانه عمو نیز دست کمی از مال ما ندارد. یاسمین با اینکه قرار بود با امید پسر عمو قادرم که او نیز دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک است ازدواج کند اما گویا چنین قراری با آمد پیروز خوذدمبه خود لغو شده است . او بیشتر از همه تلاش می کند تا برنده این مسابقه باشد. البته نیشا و بعد نوشین خیلی زیباتر از یاسمین هستند . یاسمین دختر کوتاه قد اما سفید روییست که چهره اش به زن عمویم رفته ودر کل قیافه اش چنگی به دل نمی زند اما خیلی خیلی مهربان و خوش زبان است به خاطر همین خواستگارانش کم نیستند. اما نیشا ونوشین هر دو به خانواده پدری ام رفته اند و هردو بلند قد و سبزه رو و جذاب هستند.

پدر برای ورود پیروز با عمه هایم در کردستان تماس گرفت و به آنها روز ورود او را اطلاع داد. امروز صبح همه در التهاب بودند و خود را برای امشب که قرار است پیروز بیاید آماده کرده اند . اول قرار شد همه با هم به فرودگاه برویم اما بعد مادر گفت که بهتر است یکی از ما دختران در منزل بمانیم تا وقتی پیروز خواست احیانا به منزل پسر دایی نادرش بیاید کسی باشد تا اسپندی روی آتش بگذارد . و من میدانستم بدون شک آن یک نفر من خواهم بود زیرا پریچهر که حتما باید می رفت و پردیس هم اگر نمی رفت ممکن بود زمین و زمان نیز دوخته شود و پوریا نیز سوای تمام این برنامه ها بود . بنابراین خودم داوطلبانه خواستار ماندن در خانه شدم و فکر می کنم با این کار خودم را هم بی ارزش نکردم.

از نوشتن دست کشیدم چون احساس کردم دستم درد گرفته است با این حال فکر کردم زیاد خوب ننوشته ام و کمی بی پروا نوشته ام دفترم حالت سیاسی به خود گرفته و این به خاطر بدگویی از پردیس و بقیه در دفترم بود . در یک لحظه از ذهنم گذشت بعضی چیزهایی که در دفترم نوشته ام را خط بزنم یا پاره کنم اما زنگ تلفن باعث شد از جام بلند شوم و به طرف آن برم .

گوشی را برداشتم : " بله بفرمایید "

صدای نا آشنایی گفت : " منزل آقای فروغی ؟ "

" بله بفرمایید ؟ "

صدا خیلی خودمانی گفت : " خدا را شکر بلاخره یکی پیدا شد "

از حرفش چیزی سر در نیاوردم و گفتم : شما ؟ "

صدا که معلوم بود خیلی سر حال است گفت : و اما شما ؟

اخمی کردم و در یک لحظه فکر  کردم که ممکن است مزاحمی تماس گرفته باشد و می خواستم گوشی را بگذارم که به یاد آوردم او نام و فامیلی پدر را گفت . بعد از لحظه ای مکث گفتم : من دختر ایشان هستم . امری هست بفرمایید .

صدا با سرحالی گفت : میشه بفرمایید کدام دخترشان ؟

از حرص دندانهایم را به هم فشردم و در همان حال زیر لب گفتم : مسخره

اما مثل اینکه صدایم بهه گوش طرف رسیده بود زیرا گفت : با من بودید ؟

با دستپاچگی گفتم : آقا اگر با پدرم کار دارید ایشان تشریف ندارند شما لطف کنید بعد تماس بگیرید.

صدا گفت : خیر خانم بنده فعلا با پدرتان کار ندارم اما اگر شما افتخار آشنایی بدید می توانیم ...

بدون اینکه بگذارم شخص پشت گوشی صحبتش را ادامه دهد گوشی را گذاشتم . هنوز قدمی از تلفن دور نشده بودم که زنگ تلفن دوباره به صدا در آمد .

" بفرمایید "

باز همان صدا را شنیدم که گفت : برای چه قطع کردی ؟

گفتم : " آقا اگر شما کمی تربیت داشتید مزاحمت ایجاد نمی کردید " . و بعد با حرص گوشی تلفن را گذاشتم . در همان حال فکر کردم که خدا نکند که آشنا باشد .

وقتی برای بار سوم زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را برنداشتم و سعی کردم آن را نشنیده بگیرم اما زنگ تلفن اعصابم را خرد کرده بود و می خواستم سیم را از تلفن بکشم اما فکر کردم ممکن است پدر و مادر تماس بگیرند و بعد نگران شوند . چون دیدم مزاحم دست بردار نیست تلفن را برداشتم تا چیزی به او بگویم که به تندی گفت :" بابا دختر نادیی نادر قطع نکن . باور کن نه بی تربیتم نه مزاحم. من پیروز بهزاد فرزند پولاد بهزاد ،  نوه عمه آقای نادر فروغی پدر شما هستم ."

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

 

این رمان بر اساس واقعیت  نوشته شده

فصل اول

با صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم. مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشست ، منکه تشنه دیدن  خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم وبوی شهر را با تمام وجود استشمام کردم.

از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم.جز سیاهی وچراغ های باند فرودگاه چبزی ندیدم.آسمان تیره وسیاه بود وهیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن  کورسو نمیزد. احساس میکردم قلب من نیز همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبرکردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتن زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستیم را برمیداشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم. لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم وبا کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم.و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس میکردم سالها از دیدن ان محروم بودم.

به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم این را میدانستم هم اکنون هیچکس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم . از قسمت بار چمدان کوچک سفریم را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام. نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان می آوردم. کوله بارم پر از درد غربت است، آیا همین کافی نیست.اما بهرحال توقع خانواده ام را میدانستم وبا اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمیخواست که فکر کنند به یادشون نبودم ، و برای خرید هدیه خسا ست به خرج داده ام. با وجودی اینکه چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس میکردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم. وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون بودم نگاهی به اطرافم انداختم ، با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخود آگاه به اطراف نگاه می کردم. شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم. مسافرانی را می دیدم که در آغوش باز استقبال کنندگانشان گم می شوند. صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد. کلماتی مانند «خوش آمدید» «دلم برایت یک ذره شده بود» «قربونت قدمت» «فدات بشم» ...چنان به دلم می نشست که ناخودآگاه لبخندی لبانم را گشود.نمیدانم به چه چیز لبخند میزدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمی و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم. هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودمکه باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغاتی برای آنان افتادم.پس از مکث کوتاهی به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم ودر همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاهای خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.

حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیزیکه به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسرعموی پزشکم نیما بود. گویی  فراموش نکردن کادو برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاداو می افتادم. از بین تمام سوغاتی ها تنها چیزی که خودم انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون میزد وبعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله  می زد.با وجودی که میدانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد وهمچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود.خرید باقی هدیه ها به عهده فروشنده گذاشتم واز او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتن نام هرکس روی هدیه اش آنها را آماده کند. در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم. در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرم که حکم یادگار داشته باشد یا نه.

ناخودآگاه از اینکه او در حال گذراندن پایان عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست .زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است.بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او به ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم.با یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم اورا ببخشم.

حدود سه سال بود که اورا ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود. شاید چهره او بیش ازچهره شکسته پدرم به خاطرم مانده بود حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز درگوشم زنگ میزد ومن مطمئنم دلیل آن حرف هایی بود که در دل خطاب به اومیگفتم، به او که باعث شده بود تا دراوج جوانی این چنین غمگین وازدنیا دلگیر باشم.صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد. "خانم کادو ها آماده است ". از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سراو بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم. از فروشنده تشکر کردم و  بسته ها را به  اضافه تعدادی کادو برای کسانیکه در حال حاضر فراموششان کرده بودم در دسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آنها را تا خودروییکه قرار بود مرا منزل برساند بیاورد. پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم ، نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم نشانی منزل پدرم را به راننده دادم خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب  تکیه دادم  و چشمانم را بستم.

ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد. راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادوها را از خودرو خارج کرد من نیز مثل خوابگردی با ناباوری پیاده شدم. چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.

پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم، طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت : " کیه ؟ "

و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم : منم نگین ،پوریا جان در را باز کن .

برعکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دورگه فریاد زد: نگین؟! خودتی؟! و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.

صدای قیژقیژدر تداعی کننده روزهای خوشی بود که در این خانه داشتم.حساب راننده را پرداخم و منتظر پوریا شدم تا برای  کمکم بیاید. صدای در راهروی منزل که با سروصدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلندتر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.

وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود . پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت: نگین عزیزم خوش اومدی. چرا بی خبر؟ چرا تنها؟

لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متجه شدم احساس خفته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد .در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده. پوریا در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد و مرا به داخل منزل هدایت کرد. به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار منزل دارم .وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلند و قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است . با اشتیاق به تغیراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود . از اینکه هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .و خطاب به او گفتم : خیلی تغییر کرده ام؟ همچنان که لبخند بر لب داشت سرش را تکان داد و گفت : نه از لحظه ای که از خونمون رفتی تا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشدی.

به او گفتم : در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .

پوریا لبخندی زد وگفت : پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.

ازاینکه آنقدر رک حرف میزد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت. دلم برای او یک ذره شده بود که باید از پوریا  میپرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمیداد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم: پوریا جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.

پوریا بعداز گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم.به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم چه باید از او بپرسم. پوریا دستانم را گرفت . برخلاف دست های او که گرم وقوی و پراحساس به نظر میرسید دستان من سرد و بی حس بودند. شاید پوریا هم این را حس کرده بود زیرا دستانم را بین دستانش گرفت و با غصه به من نگاه کرد و گفت : نگین چرا قبل ازآمدنت خبر ندادی به دنبالت بیام؟

شانه هایم را بالا انداختم اما چیزی برای گفتن نداشتم . به یاد پدر و مادر افتادم و از حال آن دو جویا شدم .پوریا گفت که پدر و بیمارستان پیش عموست و مادر نیز برای دلگرمی زن عمو منزل آنان است. به پوریا نگاه کردم و گفتم ک عمو هنوز..

پوریا درک کرد و در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت : نه اما دکترها از زنده ماندنش قطع امید کرده اند و گفته اند یا امروز یا فردا تمام خواهد کرد. برای همین نمی توانم به منزل زن عمو زنگ بزنم تا آمدنت را به مادر اطلاع دهم چون آنها هر لحظه منتظر تلفنی از بیمارستان هستند.

سرم را تکان دادم و گفتم : متوجه ام خب از پردیس و پریچهر چه خبر؟

پوریا که با صدای کتری از جا بلند شده بود تا چای آماده کند گفت: خبر پری رو دارم خوب است منزلش با ما فاصله ندارد . اما پردیس را چند وقتیست که ندیده ام اما مامان میگفت به او هم تلفن کرده و فکر می کنم همین امروز با سروش به تهران بیایند.

پوریا سکوت کرد و بعد از دم کردن چای گفت: دلم برای عمو خیلی میسوزد بنده خدا خیلی زجر کشید مرد خوبی بود.

بدون اینکه حرفی بزنم برخاستم و گفتم که می خواهم به اتاق سابقم بروم و چند ساعت استراحت کنم. پوریا گفت : نگین برایت چای دم کرده ام! به کتری نگاه کردم و گفتم : باشه صبح میخورم. پوریا به ساعتش نگاه کرد و گفت : چیزی به صبح نمانده. لبخندی زدم و گفتم :بیشتر از چای به خواب احتیاج دارم . واز آشپزخانه خارج شدم .هیچ چیز در منزلمان فرق نکرده بود حتی اسباب و اثاثیه از سه سال پیش که من ایران را ترک کرده بودم همانی بود که قبلا بود. چشمانم را بستم تا مسیر را چشم بسته طی کنم و همانطور که یکی یکی بالا می رفتم پلکان را می شمردم یک دو سه .. چهارده پنج قدم بلند سمت راست حالا دستگیره ی در اتاقم.جلوی در ایستادم و بعد آهسته چشمانم را باز کردم . در آستانه در بدون اینکه لامپی روشن کنم تمام گوشه های اتاقم را دیدم بی هیچ تغییری در ساختار و شکل . هنوز تختم همان گوشه سمت چپ بود و هنوز میز تحریر و کتابخانه دست نزده سر جایش بود.هنوز هوا تاریک بود اما من احتیاجی ندیدم تا چراغ اتاقم را روشن کنم . لامپهای حیاط فضا را روشن کرده بود و اتاقم روشن به نظر  می رسید و آنقدر با گوشه و کنار آنجا آشنا بودم که با چشم بسته نیز می توانستم تک تک لوازم را پیدا کنم.

آرام در را بستم و در همان حال حس میکردم از زمان خارج شده ام و به گذشته برگشتم.در طول سه سال خواب اتاقم را بارها و بارها دیده بودم و در آن لحظه احساس میکردم خوابم تعبیر شده است اما با این تفاوت که در خواب همیشگی ام خودم را نگین نوزده ساله میدیدم اما اکنون چیزی نمانده بود تا پا به بیست و دو سالگی بگذارم.خسته بودم اما خوابم نمی آمد بدنم کوفته بود اما حال دوش گرفتن را هم نداشتم . ناخودآگاه چشمم به کتابخانه افتاد و برای باز کردن آن وسوسه شدم و مثل همیشه کلید کتابخانه رویش نبود و من به خوبی میدانستم که آن را کجا باید پیدا کنم. مانند  شب گردی در خواب به سمت کتابخوانه ام رفتم و کلید آن را پیدا کردم و در آن را باز کردم. کتابهای درسی سال آخرم درست مانند همان زمانی که خودم چیده بودمشان ردیف بودند.کتابهایم را یکی یکی به دست گرفتم و پس از ورق زدن سر جایشان می گذاشتم. در همان حال چشمم به دفتر خاطراتم افتاد جلد مشکی دفتر یه نظر به سیاهی قلب تیره ام آمد با دستانی که قدرت آنها را احساس نمیکردم دفتر را از بین کتابها بیرون کشیدم آن را ورق زدم . روزی که این دفتر را گرفتم با خودم عهد کردم تا آخرین برگ آن را بنویسم اما حالا میدیدم که هنوز نیم بیشتر سفید است و عجیب بود که من باقی سرگذشتم را روی  همان ورق های سفید دفتر می خواندم. برای نوشتن وسوسه شدم . از کنار کتابخانه بلند شدم و به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم. در همان فضای نیمه تاریک اتاق در صفحه اول چشمم به دو بیت شعری که دست خط دوستم بیتا بود افتاد و بدون اینکه به آن نگاه کنم چشمانم را بستم و با صدای ارامی از حفظ خواندم:

"ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز     کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند          کان راخبری شد خبری باز نیامد

و همچنان به دفترم چشم دوخته بودم بدون اینکه خطی از آ را بخوانم خاطراتم کم کم جان گرفتند و مانند فیلمی در پرده سینما پیش چشمانم ظاهر شدند.

ادامه دارد...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات () |