رمان ایرانی

با دیدن او تکانی خوردم و با خجالت لبخند زدم . او خندید و گفت : غصه شو نخور گاهی اوقات من هم بد جایی گیر میکنم اما وقتی کمی استراحت میکنم میتوانم درست تصمیم بگیرم . و بعد  گفت : برای چند لحظه تنهات میگذارم  چون باید با خاله سلام و احوالپرسی کنم و بعد میام تا کمی باهم حرف بزنیم . سرم را تکان دادم و گفتم : باشه منتظرم . سروش لبخندی زد و بعد دست کرد در جیبش و پاکت نامه ای را بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت : این نامه برای توست هرچند که ترجیح میدادم همانجا روی قلبم باشد اما به هرحال باید به دست صاحبش برسانم . با تعجب نامه را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم . با دیدن خط پردیس قلبم تکان خورد . نگاهی به سروش انداختم و گفتم : قابل شما را ندارد .

 لبخندی زد و گفت : میدانم تعارف است اما آرزو دارم در این نامه نامی از من هم باشد . لبخندی زدم و گفتم : قول میدهم اگر نامی از شما بود آن را برایت بخوانم . سروش رفت و من با شتاب نامه را باز کردم . پردیس نامه را اینطور شروع کرده بود :

سلام نگین ، نمیدانم اول نامه ام را چطور شروع کنم . الان میفهمم که صحبت کردن درباره همه چیز آسان تر از نوشتن درباره آنهاست . حوصله مقدمه چینی ندارم پس بهتر است خیلی زود بروم سر اصل مطلب . نگین وقتی فکرش را میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و هر شب رختخواب خالی ات به من میفهماند که بدجوری به تو عادت کرده ام . البته می دانم جای بدی نرفته ای و می دانم هوای سنندج خیلی خوب است و بهتر از اینجاست که تا یک دقیقه کولر را خاموش می کنی عرق از سر و صورتمان روان می شود . از مقدمه چینی درباره دلتنگی و حرف زدن درباره چگونگی آب و هوا بگذریم . نگین مثل اینکه قرار بود برایم سفر نامه ات را بنویسی . اما امروز که چهار روز از رفتنت می گذره ممکن است اصلا یادت رفته باشد که خواهری چشم به راه داری . شوخی کردم و خوب میشناسمت و میدانم که نامه ات هم اینک در راه است . اما دلیلی که باعث شد برایت نامه بنویسم این بود که خبرهای زیادی شده که دوست دارم روی هم جمع شوند . اول اینکه دوستت دو بار به خونمون زنگ زد و سراغت رو گرفت . دوستت گفت اگر نگین تماس گرفت بهش بگو که من قبول شدم . منظورش را نفهمیدم اما حدس میزنم که این کلمه را رمزی گفت چون جواب کارنامه ها را خیلی وقت است داده اند . خیلی دوست داشتم بهش بگویم خودتی اما به خاطر تو جلوی زبانم را گرفتم . راستش یک خبر خیلی جدید که می دانم حتی فکرش راهم نمی کنی و آن اینکه مادر فولاد زره مدتی که اینجا بوده در فکر زدن مخ عمو ناصر بوده تا نیشا را برای پسرش خواستگاری کند . اما مامان می گفت که زن عمو گفته برای نیشا زود است که شوهرش بدهند . خودت که می دانی معنی این حرف یعنی چه . یعنی اینکه برای هر کس دیگه زود است اما فقط کافیست پیروز لب تر کند همین زن عمو با کله نیشا را به او می دهد . راستی حرف پیروز شد یادم افتاد که پیروز یک خانه مبله خیلی قشنگ اجاره کرده و آخر همین هفته ما و عمو را به منزلش دعوت کرده . خلاصه جایت خیلی خالی است که کمی سر به سرش بگذاریم . در ضمن از اون سروش کله خر هم برایم بنویس . خوب فعلا خداحافظ تا بعد اما سعی کن زود به زود برایم نامه بنویسی .     

    خواهرت پردیس

 خبری که مرا خیلی به فکر فرو برد این بود که حتی فکرش را هم نمی کردم که عمه قصد داشت نیشا را برای سروش خواستگاری کند . همانطور که فکر می کردم سروش را دیدم که به طرفم می آید و در این فکر بودم که جواب او را چه بدهم زیرا به او قول داده بودم اگر پردیس نامی از او بره بود به او بگویم . فکری به خاطرم رسید و آن اینکه فقط نام سروش را به او نشان بدهم و جمله ای لطیف و احساسی به جای کلمه خر بر آن اضافه کنم . سروش وقتی به من رسید لبخند زد و گفت : امیدوارم زود نیامده باشم و نتونسته  باشی نامه را بخوانی . سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی وقت است نامه را تمام کرده ام .

" حال خانواده خوب بود ؟ "

" بله همه خوب هستند . "

سروش همانطور به من نگاه می کرد و گفت : خوب تعریف کن .

" چه چیزی را ؟ "

" از خودت بگو و ار آینده تحصیلی ات چه فکری کرده ای ؟

میدانستم سروش می خواهد سر صحبت را باز کند اما راستش در آن لحظه حوصله توضیح دادن درباره آینده تحصیلی ام را و دوست داشتم راجع به چیز های مهمتری صحبت کنم  . از جمله اینکه او برای آینده اش چه تصمیمی گرفته و چه کار میخواهد بکند . آیا می خواهد صبر کند تا هم خودش و هم خواهرم به پای یک عشق نافرجام بسوزد و یا مرد و مردانه پاپیش بگذارد و هم خودش و هم پردیس را از این بی تکلیفی نجات دهد . پاسخی به سروش ندادم و او را دیدم که سرش را تکان میدهد که یعنی چه شد ؟ نفس عمیقی کشیدم و بی مقدمه پرسیدم : نظرت درباره خواهرم چیست ؟  ابروان سروش بالا رفت و برای یک لحظه به من خیره شد و با صدای  ارام گفت : می دونم که خودت بهتر از هر کسی می دونی که نظر من  درباره پردیس چیه .

سرم را به زیر انداختم و بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : پس چرا انقدر دست دست می کنی پردیس خیلی خواستگار دارد میترسم اگر دیر برسی از دستت برود . احساس کردم سروش با حالت معذبی در صندلی جابه جا شد و بعد از چند لحظه گفت : تو نامه چیزی درباره این موضوع نوشته  کسی به خواستگاری اش آمده ؟ فکری به خاطرم رسید و گفتم : این موضوع جدیدی نیست . پردیس خیلی خواستگار دارد اما اگر تا به حال تمام آنها را رد کرده حتما دلیل خاصی داشته و شاید شما بدونید دلیل اون چیه . سروش نفس عمیقی کشید و گفت : اما من به مادرم گفتم که با دایی و پردیس صحبت کند . پردیس خودش قبول نکرد . نیشخندی زدم وگفتم : آقا سروش من تو همون خونه ای زندگی می کنم که پردیس زندگی می کنه . عمه جان بعد از جدایی شما از نامزدتان یک بار به پدر آن هم خیلی سربسته گفت که از پردیس بپرس می تونم برای سروش به خواستگاری اش بیایم ؟ تو باشی چی میگفتی ؟ با خوشحالی می گفتی بله بفرمایید من خیلی وقت است منتظرتان بودم . من نباید این را بگویم و شاید دختر بدی باشم که اسرار خواهرم را برای شما فاش میکنم اما خوب است این را بدانید شبی که ما در تهران شنیدیم شما با دختری نامزد شده اید خیلی جا خوردیم . البته منظور از ما من و پردیس بود . من همان شب با صدای گریه پردیس از خواب بیدار شدم حالا شما از او چه انتظاری دارید ؟ دل پردیس با نشستن شما سر سفره عقد شکسته شد و بعد انتظار دارید بعد از یک سال با یک جمله که از پردیس میتونم  برای سروش خواستگاری اش بیایم دلش را به دست بیاورد و بعد او با روی باز شما را بپذیرد ؟

نمیدانم این کلمات را از کجا اورده بودم اما احساس میکردم این حرفها یک سال بود که روی دلم سنگینی می کرد و دوست داشتم آنها را با کسی در میان بگذارم . سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم . به نقطه ای زل زده بود و خیلی  عمیق در فکر بود . سکوت کردم تا خوب فکر کند . سروش مدتی در فکر بود بعد با کشیدن نفس عمیقی به من نگاه کرد و در حالی که از جا برمی خواست گفت : نگین از تو ممنونم که این چیز ها را به من گفتی . از اینکه ترکت می کنم مرا ببخش من باید تنها باشم تا بتوانم خوب فکر کنم . اما خوشحالم که تو پیش ما هستی . بعد سرش را تکان داد و بدون هیچ کلام دیگر رفت . من به پردیس فکر کردم به اینکه این بازی تا کی میخواهد ادامه داشته باشد .  خورشید به غروب خود نزدیک میشد . وقتی به خودم امدم متوجه شدم  ساعتها به نقطه ای سروش  از آنجا گذر کرده بود خیره شده ام .

فصل چهارم

روز ها از پی هم میگذشتند و تا چشم به هم زدم حدود سه هفته از آمدنم به منزل عمه سوزه گذشت . در این مدت سروش مرتب به ما سر می زد اما فرصتی برای صحبت پیش نیامد . مارال را یک بار دیگر دیدم که منزل عمه سوزه آمد ام خیل یزود رفت . در این مدت اتفاق جدیدی نیافتاده بود تا آن را برای پردیس بنویسم اما خبر هایی که پردیس برایم می نوشت خیلی جالب توجه بودند . پردیس برایم نوشته بود که صادق یک بار دیگر توسط خانواده اش از پریچهر خواستگاری کرده است و این بار قرار است رسمی به خانه مان بیایند . اما هنوز پریچهر نگفته که آیا جواب منفی است یا نه . در ضمن پردیس برایم نوشته بود کخ به منزل پیروز رفته اند . منزل او بیش از آنکه فکرش را میکردند بزرگ و مجلل دیده اند در ضمن نوشته بود اتاق خواب پیروز را هم دیده اند که یک تخت بزرگ دو نفره داخل ان بوده است . به نظر پردیس یک تخت دو نفره برای یک مرد مجرد کمی عجیب و شک بر انگیز بود. می دانستم که  پردیس در مورد این جور مسائل خیلی حساس و کنجکاو است . ما هرچه فکرمی کردم نمی دانستم دلیل این همه کنجکاوی چیست . راستش بعد از خواندن پردیس کمی احساس دلگیری به من دست داد اما نمی دانستم این دلگیری از چه منظور است . با اینکه از بودن در کنار عمه راضی بودم اما دلم برای خانه و اتاق خودم تنگ شده بو و فکر میکردم سالها از آن دور بودم . روز دوشنبه بود . من و عمه و مینو طبق معمول هر روز بعد از ظهر زیر درخت بید داخل حیاط نشسته بودیم و مینو در حال دادن دارو های عمه بود که خودروی سروش جلوی محوطه حیاط ایستاد و سروش از آن پیادخه شد . این هم برای من هم برای عمه تعجب داشت زیرا او روز پیش یعنی یکشنبه به دیدنمان آمده بود . وقتی سروش از خودرواش پیاده شد یک جعبه شیرینی در دستش بود . وقتی به ما نزدیک میشد عمه گفت : اشتباه نکنم خبر خوشی شده که اینطور سرحال است . با حالتی متعجب به عمه نگاه کردم که چطور از این فاصله با وجود چشمان ضعیفش تشخیص داده که سروش خوشحال است . در این فکر بودم که عمه به من نگاه کرد و با لبخند گفت : تعجب نکن من سروش را بزرگ کرده ام . درست است که خاله اش هستم اما آنقدر با روحیاتش آشنا هستم که با وجودی که عینک به چشم ندارم و سایه ای محو از اندام او را می بینم اما میتوان تشخیص بدهم که خوشحال است یا ناراحت . از اینکه عمه متوجه شده بود من چه فکری کرده ام با خجالت سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم . سروش وقتی به کنار ما رسید با خوشحالی سلام کرد و عمه را بوسید . عمه با خوشحالی گفت : خوش خبر باشی پسرم . میبینم خیلی خوشحالی. سروش لبخند زد به من نگاه کرد و گفت : به سلامتی از تهران خبر رسیده که به زودی یک عروسی در پیش داریم . با وجودی که خبر خوشحال کننده ای بود اما قلب من فرو ریخت و با خودم فکر کردم تمام شد . در این لحظه با وجودی که نمیدانستم سروش قرار است خبر عروسی چه کسی را بدهد اما یقین داشتم که خبر بی شک متعلق به ازدواج پیروز می باشد اما نمی دانستم که شاهین بخت روی شانه کدام یک از دختر  آرزومند ازدواج با او نشسته است . این لحظه برایم خیلی طول کشید تا عمه از او پرسید : به سلامتی این خبر خوش متعلق به دختر کدام برادرم می باشد ؟ بدون اینکه سرم را بلند کنم شنیدم که سروش گفت : خاله جان از کجا مطمئنید که می خواهم خب عروسی دختران برادرتان را بدهم ؟ عمه خندید و گفت : به هر حال فرقی نمی کند چون هم دختر دم بخت داریم و هم پسر دم بخت . حالا بگو کدام برادر زاده ام می خواهد به سلامتی عروس یا داماد می شود ؟ سروش باز خندید و گفت : بازم میخوام ببینم که از کجا فهمیدید که یکی از برادر زاده هایتان قرار است عروس یا داماد شود ؟ سروش خیلی سرحال بود اما برخلاف آن من خیلی بی حوصله تر از آن بودم که احساس سرحالی او به من هم منتقل شود اما عمه جان  میخندید و در این بیست سوالی با او همکاری می کرد . این کلام سروش شکی برایم نگذاشت که او حامل خبر ازدواج پیروز می باشد اما دلیل اینکه چرا بیش از شنیدن این خبر احساس دلگیری داشتم برای خودم هم غیر منطقی و نامفهوم بود . آنقدر مشغول جواب دادن چراها در ذهنم بودم که متوجه نشدم سروش چه گفت فقط صدای خوشحال و بلند عمه را شنیدم که گفت : به به مبارک باشد و انشاالله خوشبخت شوند . به سلامتی . با گنگی سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم و گفتم : چی گفتی ؟ سروش لبخندی زد و گفت : مثل اینکه اصلا نشنیدی من چی گفتم ؟ آره راستش اصلا حواسم نبود. سروش گفت : منم متعجب بودم که آدم چه طور میشه خبر ازدواج خواهرش را بشنود و واکنشی نشان ندهد . هاج و واج به او نگاه کردم و گفتم : خواهر من ؟ سروش به علامت مثبت سرش را تکان داد . با گنگی پرسیدم : کدامشان ؟ سروش با حالت به خصوصی لبخند زد و لبانش را جمع کرد و در حالی که ابرویش را بالا میداد به من خیره شد. معنی نگاهش آنقدر واضح بود که ناخود آگاه لبخند زدم . در نگاهش خواندم که خطاب به من می گفت : آه کدام دیوونه ای با شنیدن خبر ازدواج تنها عشق و دختر مورد علاقه اش انقدر خوشحال می شود ؟ در حالی که هنوز حواسم سر جایش نبود گفتم : پریچهر ؟ سروش چشمانش را بست و من با لبخند در حالی که به جایی خیره شده بودم با خود فکر می کردم : پس پریچهر انتخاب شد .

" نگین نمی خوای بدونی دامادتون کیه  ؟ "

به او نگاه کردم و گفتم : خودم میدانم .  سرو ش با حات متعجبی به من نگاه کرد و گفت : می دونی ؟ تو مگه آقا صادق رو میشناسی ؟  با  در آمدن  نام صادق از دهان سروش احساس عجیبی به من دست داد احساسی مثل رها شدن از زندان دلتنگی . و از این رها شدن طوری بود که هم عمه وهم سروش از این واکنش با تعجب به من نگاه کردند . طوری تکان خوردم که باعث شد هم میز تکان بخورد . با خوشحالی فریاد زدم : وای عاقبت پریچهر آقا صادق رو قبول کرد ؟ عمه پرسید : عزیزم مگه غیر از این را انتظار داشتی ؟

برای اینکه شک او و سروش را برطرف کنم گفتم : آخه عمه جان پریچهر خواستگاران زیادی داشت که من دوست داشتم با بهترین آنها ازدواج کند . فکر میکنم صادق پسر خوبی باشد . سروش لبخندی زد و گفت : و بهترین آنها نیز هست . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : در این مورد فقط امیدوارم . دو روز بعد از این خبر پدر با سروش تماس گرفت و از او درخواست کرد ترتیب بازگشت مرا به تهران بدهد . این خبر را سروش بعد از ظهر چهارشنبه برایمان آورد . برای دیدن خانواده چنان بی قرار بودم که وقتی روز پنجشنبه سروش برای بردنم به فرودگاه آمد مدتی بود که وسایلم را جمع کرده بودم و آماده در حال نشسته بودم . قرار بود سروش مرا به فرودگاه برساند اما قبل از آن به اتفاق به بازار رفتیم . سروش از طرف خود چای اصل و گران قیمت برای مادرم خرید . در آخرین لحظه که از هم جدا می شدیم گفت : نگین سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو که خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم . و بعد یک بسته ی کادو پیچ شده ای را از جیبش درآورد و به طرف من گرفت و خواست آن را به پردیس بدهم . وقتی مهماندار از مسافران خواست که برای بلند شدن از باند فرودگاه سنندج کرمندهای ایمنی شان را ببندند در حالی که کمربندم را میبستم در این فکر بودم که اکنون ساعتی وقت دارم تا خوب فکر کنم و پی به این احساس جدید ببرم . کمربندم را بستم . و سرم را به صندلی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم . من دختر کوچکی بودم که با وجودی که می دانستم هیچ فرصتی برای برنده شدن ندارم و بدون اینکه حتی خودم بدانم دلم را به مردی باخته بودم که می دانستم هیچ امیدی برای به دست اوردنش ندارم . من یک ماه مانند تبعیدی خودم را از شهرم دور کرده بودم تا با احساس جدیدی که در قلبم شکل گرفته بود کنار بیایم اما نمی دانم چرا در تمام مدتیکه با پردیس مکاتبه میکردم در کلمه کلمه نامه اش نشانی از او می جستم تا با شنیدن کلامی از آتش دلم را خاموش کند اما از این واقعیت غافل می بودم که او مرا برای دیدنش حریصتر می کند . وقتی مهماندار بار دیگر اعلام کرد که مسافران برای نشستن هواپیما کمربندهای خود را ببندید چشمانم را باز کردم و متوجه شدم طول سفر برایم به چشم به هم زدنی گذشته . چند دقیقه بعد هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست . و یک ساعت بعد از آن به همراه پدرو پوریا و پردیس که به استقبالم امده بودند به منزل بازگشتیم . وقتی به منزل رسیدیم مادر و پریچهر به استقبالم آمدند و مادر برایم اسپند دود کرد و من از این همه ابراز محبت واقعا ذوق زده شدم . بعد از کلی تعریف از آب و هوای آنجا و همچنین صحبت از عمه بزرگم چمدانم را باز کردم و سوغاتی هایی را که برای خانواده خودم و همچنین عمو و زن عمو و دختر عمو ها خریده بودم به مادر سپردم تا سر فرصت انها را به دست صاحبانش بسپارد . وقتی هم که سوغاتی که سروش برای مادر خریده بود را به او دادم مادر با صدای بلند گفت : به به نادر این از همون چایی هاست که من خیلی دوست دارم . دستش درد نکنه واقعا زحمت کشیده . به پردیس نگاه کردم و دیدم که رنگش کمی سرخ شده بود و در آن لحظه با خودم فکر کردم اگر بفهمد سروش هدیه ای همراه کلامی عاشقانه برای او فرستاده چه حالی می شود ؟ بودن در جمع گرم خانواده این احساس را به من داد که هیچ کجای دنیا بهتر از کانون گرم خانواده نیست و کانون خانواده همان بهشت زمینی است که خداوند به بندگانش هدیه می دهد .

تا لحظه خواب من و پردیس نتوانستیم لحظه ای تنها باشیم . اخر شب بعد از شب بخیر گفتن به پدر و مادر وقتی من و پردیس در اتاق مشترکمان تنها شدیم او در حالی که لباس خوابش را میپوشید روی تختم نشست و با صدای آرامی گفت : خوب نگین تعریف کن . لبخندی زدم و گفتم که بتوانیم با هم تنها باشیم صد بار مردم و زنده شدم . سرش را تکان داد و گفت : چطور ؟ گفتم : آخه برات خبر دارم . بعد مکثی کردم و حرفم را تصحیح کردم و گفتم : البته خیلی که نه ولی میشه گقت خیلی خیلی مهم . اما قبل از اینکه من این را بگم می خواهم بدانم جریان این نیما چیه ؟ مگه تو نامه ننوشتی که قراره برای پریچهر بیاد خواستگاری ؟ پردیس برخلاف همیشه که تا خبری را نمی شنید خبری نمی داد گفت : آره اون موقع که نامه را نوشتم خبر نداشتم که نیما قراراست برای خواستگاری از من بیاد اما وقتی بعد فهمیدم گفتم صبر کنم تا خودت بیای . البته حالا هم طوری نشده هنوز هیچ خبری نیست . پرسیدم : چطور قضیه خواستگاری از تو را عنوان کردند ؟ هیچی زن عمو به مامان گفته که خیلی وقت است که به نیما پیشنهاد میکنم که درسش تمام شده و شغل خوبی هم دارد اجازه بدهد تا برایش دست بالا کنیم . تا چند ماه پیش که تا صحبتش را می کردیم می گفت حالا زود است اما چند وقتی است خودش پیشنهاد کرده برایش استین بالا بزنیم . ما هم راستش خیلی ها را به او معرفی کردیم اما میلش نبوده تا اینکه پردیس را به او پیشنهاد کردیم نیما هم مخالفتی نشان نداد ما هم اومدیم ببینیم نظر شما چیه . خندیدم و گفتم : خوب تو چی گفتی ؟ پردیس به من نگاه کرد و با خنده گفت :  منم گفتم نیما غلط زیادی کرده مگه کیه که بخواد منو انتخاب کنه من برای خودم هدف دارم احتیاج هم به آقا دکتر عمو ندارم .

" میشه به من بگی  هدفت چیه ؟ "

پردیس اخمی کرد و گفت : دیوونه چیه نه کیه اما این دیگه از اون حرفهاست و فکر میکنم هدف من فقط به خودم مربوط میشه . خوب حالا بنال ببینم خبر مهمت چیه چون احساس می کنم هر لحظه دلم میخواد داد بزنم . از حرف او خنده ام گرفت چون به خوبی معلوم بود پردیس چه تلاشی تا به اصطلاح صبور باشد . با یک خیز پریدم و رو به رویش ایستادم و در حالی که به چشمان سبزش خیره شده بودم گفتم : پردیس خیلی دلم برایت تنگ شده برایت تنگ شده برای اینکه اون خبر مهم رو بهت بگم اول باید اجازه بدی صورت رو ببوسم .

" خوب زود باش صورت من رو ببوس خبر رو بده میترسم امشب مجبور باشم با کتک کاری خبر را ازت بگیرم . " خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم : پردیس احساس میکنم خیلی دوستت دارم این رو زمانی فهمیدم که ازتو دور بودم . با وجودی که لبخند بر لب داشت اما حالتی مغرورانه که میدانستم خصلت ذاتی اش است گفت : خوب بعضی از آدما مثل تو قدر نعمتی که کنارشونه  رو نمی دونن . و بعد زیر خنده زد  و گفت : بدون شوخی میگم . منم دلم برایت تنگ شده بود و از رفتاری که بعضی موقع ها با تو داشتم خیلی پشیمون بودم . از ذوق او را بغل کردم و صورتش را چند بار بوسیدم و تا قبل از اینکه اعتراضش بلند شود به طرف چمدانم رفتم و از داخل آن بسته اهدایی سروش را درآوردم و رو به پردیس گفتم : تقدیم به خواهرعزیزم با تمام احترامات و تبریکات .

" میشه بگی این هدیه به مناسبت چیه ؟ "

سرم را خاراندم و گفتم : حتما که نباید کادو به مناسبت چیزی باشد اما حالا که دوست داری می خوای اونو به عنوان تقدیم عشق قبول کنی . پردیس لبخندی زد و گفت : واقعا که دیوونه ای.

با لحن موزیانه ای گفتم : کی دیوونه است من یا او؟   پردیس لحظه ای مکث کرد و گفت : او کیه ؟   گفتم : همون که کادو داده.

کادو در دستان پردیس خشکید . با حالت ناباورانه ای به من نگاه کرد و گفت : نگین این کادو را کی داده ؟  

" این کادو را همان هدفت داده . "

چهره پردیس در هم شد و گفت : هدفم داده ؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |

خیلی وقت است که سراغت را نگرفته ام ، خیلی حرفها دارم که بنویسم ، دوست داشتم زود تر این خاطراتی را که در دلم انبار شده  بر روی ورق های سفیدت پیاده کنم. اتفاقات ماه گذشته آنقدر است که تمام آنها در این لحظه به مغزم هجوم آورده و باعث شده که ندانم از کجا باید شروع کنم . بعد از آمدن پیروز مهمانان زیادی از کردستان برایمان آمدند و سرمان را حسابی شلوغ کردند تا مدتی وقت سرخاراندن را نداشتیم . بعد از ده روز مهمانان رضایت دادند که تهران را ترک کنند و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم . اما عمه سولان هنوز به سنندج نرفته و بعد از ده روز که منزل عمو ناصر بود که رضایت داد چند روزی هم منزل ما بماند . من دعا میکردم که در این مدت حرفی نزند که پردیس جوابش را بدهد . چون میدانم خواهرم نه ملاحظه مهمان بودن او را میکند و نه کاری به این درد که او بزرگتر است. سروش فردای شبی که عمو همه ما را برای شام دعوت کرده بود به سنندج برگشت و فکر میکنم موقع رفتن خیلی  ناراحت بود چون پردیس اورا خلی اذیت کرد. دلم خیلی برای سروش میسوزد چون میدانم هنوز عاشقانه پردیس را دوست دارد. اما نمیدانم یا پردیس نمیفهمد یا از سروش به خاطر نامزد کردن با مارال انتقام بگیرد. با اینکه ما میدانیم نامزد کردن او تقصیر خودش نبوده اما فکر میکنم این کار او برای پردیس خیلی گران تمام شده بود.

آن شب پردیس آنقدر خودش را برای پیروز لوس کرد که احساس کردم کم مانده سروش فریاد بکشد. اما یک چیز را فهمیدم و آن اینکه بر خلاف نظر نیشا که میگفت با این رویه ای که پردیس پیش گرفته زودتر از پریچهر باید شیرینی عروسی پردیس را بخوریم ، پردیس هیچگونه علاقه ای به پیروز ندارد و در این مدت هم نقش بازی میکرد و مطمئنم پیروز هم متوجه شده بود چون موقعی که به خانه برمیگشتیم پیروز هم با ما آمد و در فرصتی که با من وپردیس تنها شد به او گفت : نمیدونم امشب با توجه به من دل کدوم بیچاره ای رو سوزوندی و بعد لبخند زد. پردیس هم به او لبخند زد اما چیزی نگفت.  یک خبر دیگر اینکه از وقتی او به ایران آمده رابطه من و نیشا کمی سرد شده است و البته این سردی از طرف من نبود و این نیشا است که خودش را ازمن دور میکند . اما به هر صورت گاهی هم کم و بیش هم را میبینیم . نیشا هربار که به من میرسد میپرسد : پیروز خونتون نیامده ؟ نمیدانم چرا ولی با اینکه پیروز بیشتر از اینکه به منزل ما بیاید به خانه آنها میرود اما او به این مسئله خیلی اهمیت میدهد که پیروز بیشتر به خانه کدام پسر دایی پدرش میرود . شاید بخاطر اینکه با اینکار محک میزند که پیروز کدام دختر از این دو خانواده را بری ازدواج انتخاب میکند. راستش از اینکه همه دختران فامیل به جز پردیس که اصلا تو نخ پیروز نیست و همچنین من و نوشین که فعلا کسی ما را آدم حساب نمیکند نشستن ببینن کی پیروز سرش درد میگیره تا بیاد اونا رو بگیره حالم بهم میخورد. حتی خواهر خودم پریچهر که هفته گذشته یک خواستگار خوب برایش پیدا شده بود بدون اینکه اجازه بدهد تا خانواده داماد به خونمون بیاد جواب رد داده است. در ضمن چند روزی است که از بیتا خبر ندارم اما هفته پیش که منزلشان زنگ زم به من گفت که سام به او گفته  تا آخر این ماه با خانواده اش به خواستگاری او میرود من ازاین بابت خیلی خوشحالم . راستی یک خبر خیلی مهم که آن را فراموش کرده بودم این است که قرار است به همراه عمه سولان به سنندج بروم و مدتی پیش عمه سوزه بمانم . تازه خبرها یکی یکی یادم میاد و آن اینکه چند شب پیش پردیس که خیل یسرحال بود به من گفت که تازگی متوجه شده نوید بدجوری به من خیره میشود و من به او گفتم که تا به حال متوجه چنین چیزی نشده ام . اما پردیس گفت نگاه نوید به من ممثل نگاه یک شوهر به همسرش است که من از این حرف پردیس خیلی خجالت کشیدم . پردیس از تصور اینکه من و نوید با هم ازدواج کنیم خیلی خندید. میگفت شما دوتا مثل فیل و فنجان میمونید . شاید هم حق داشت چون قد من حتی به شانه های نوید هم نمیرسید. بعضی اوقات پردیس با همان اخلاقی که گاهی اوقات فکر میکنم در همان لحظه خیلی دوست دارم خفه اش کنم و مرا خیلی اذیت میکند اما با این حال خیلی دوستش دارم چون علاوه بر اخلاق بدش گاهی اوقات خیلی هوایم را دارد. البته این دوست داشتن دلیل بر این نمیشود که هنوز آزادانه بتوانم دفتر خاطراتم را بنویس چون همین الان که مشغول نوشتن هستم توی انباری هستم و از یک کارتن برای زیر اندازم استفاده میکنم تا دفترم را بنویسمم و بعد آنرا سر جای همیشگی اش که بین خرت و پرت های پدر هست میگذارم. دست از نوشتن برداشتم و دفترم را داخل مشمایی مشکی گذاشتم و از زیر زمین خارج شدم. وقتی از پله ها بالا می آیم مادر را دیدم که مشغول پهن کردن قالیچه ای روی تخت چوبی گوشه حیاط است میدانستم اینکار فقط بخاطر عمه ام میباشد که عادت دارد عصر های تابستان را در حیاط سپری کند و با کشیدن قلیانی مشغول صحبت شود. آن روز هوا گرمتر از همیشه بود اما مادر به محض رفتن آفتاب از حیاط آن را شسته و هنوز بوی سیمان های خیس خورده به مشام میرسید و این بو لذت خاصی را به من میبخشید . ماد به محض دیدن من گفت : نگین میتونی زغال غلیان عمه را آماده کنی ؟ با خوشحالی گفتم : با همون تور سیمی های  قدیمی  ؟

 " آره فقط مواظب باش خودت رو نسوزونی ."

سرم را تکان دادم و به سراغ وسایل اماده کردن قلیان رفتم . این کار را خیلی دوست داشتم و موقعی که این کار را میکردم احساس میکردم در زمانهای قدیم زندگی میکنم و برای خودم رویایی میبافتم . پس از اماده کردن قلیان ان را داخل سینی گذاشتم و بعد آن را روی تخت گذاشتم . عمه لبخندی زد و گفت : نگین ماشاالله برای خودش خانومی شده . و بعد رو به مادر کرد و گفت : تا چشمتو به هم بذاری هنوز اون دو تا رو رد نکرده باید به فکر این یکی باشی . مادر سرش را به علامت تایید تکان داد و با لبخند به من نگاه کرد. با خجالت از جا بلند شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم . طبق معمول پردیس را دیدم که مشغول ریخت و پاش اتاق میباشد . او تمام کتابهای کتابخانه اش را روی زمین پخش کرده بود و به اصطلاح داشت کتابخانه اش را تمیز میکرد . با دیدن او لبخندی زدم و گفتم : فکر نمیکنم این کتابخانه هیچ وقت مرتب شود . پردیس بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد بدون مقدمه گفت : مثل اینکه فردا شب قراره بری ؟

نمیدونم اگه امروز پدر بتواند بلیط بگیرد شاید فردا برویم. پردیس سرش را تکان داد و گفت : خوبه . مدتی همانجا نشستم و به کارهای او نگاه کردم و بعد بلند شدم و ار اتاق خارج شدم.

سلام دفترم برخلاف همیشه که ورقهایت را در انباری خانه مان سیاه میکردم این بار نوشته هایم را بر فراز ابرهای و از روی صندلی هواپیما مینویسم. مهماندار هواپیما همین الان اعلام کرد که امروز هوا صاف و آفتابیست و درجه هوا ...درجه بالای صفر است . اما من فکر میکنم وقتی به سنندج برسیم درجه هوا خیلی کمتر میشود. از اینکه به مسافرت میروم خیلی خوشحالم و احساس خوبی دارم هرچند که پیش از اینکه با پدر و مادر خداحافظی کنم دلم گرفته بود و کم مانده بود از آمدن به این سفر انصراف بدهم اما نمیدانم شوق سوار شدن به هواپیما و یا چیز دیگر بود که بدون اینکه بخواهم حتی اشکی بریزم به همراه عمه سوار هواپیما شدم . اما همین که سوار هواپیما شدم تازه حس کردم خیلی دلم برای پدر و مادر و برادر و خواهران و به خصوص پوریا که با نگاه مظلومی به من نگاه میکرد تنگ شده . حتی دلم برای پردیس خیلی تنگ شده به خصوص که پیش از آمدن به من گفت در این مدتی که آنجه هستم برایش نامه بنویسم خیلی خوب منظورش را فهمیدم که او میخواهد از سروش برایش بنویسم که در سنندج چه کار میکند و به من گفت که من هم برایت هر اتفاقی که توی تهران بیفتد مینویسم . خیلی خنده ام گرفته بود. فکرنمیکردم چیزی در تهران برایم مهم باشد . در حالی که او را میبوسیدم به او قول دادم کوچکترین چیزی را در نامه ام جا نیندازم. موقعی که از پردیس جدا میشدم  او گفت که فکر نمیکند اتاق مشترکمان بدون حضور من خیلی صفایی داشته باشد و همین حرف او باعث شد آنقدر احساس خوشحالی کنم که به  او بگویم اگر خیلی احساس  تنهایی میکند من به سنندج نمیروم  ، ولی پردیس گفت نه تروخدا یه چیز گفتم تا خاطره خوبی از وداعمان داشته باشی تو بری خیلی بهتره چون من دوست دارم کمی تنها باشم تا وقتی برگردی رفتار جدیدی را در قبال تو در پیش بگیرم. میدانم پردیس مرا به عنوان سفیری به سنندج روانه میکند تا بفهمد که سروش به او علاقه دارد یا نه ؟

عمه جان کنجکاو است ببیند من چه مینویسم و من به او گفتم که قرار است با یک برنامه ریزی دقیق برای سال تحصیلی جدید آماده شوم و عمه کلی از من تمجید کرد و گفت که در سنندج سروش میتواند در درسها به من کمک کند . من از اینکه عمه خیلی سواد ندارد تا سر از کارهای من دربیاورد خوشحالم  اما از این جهت که به او دروغ گفته ام احساس ناراحتی وجدان میکنم . احساس میکنم عمه خیل یبه نوشته هایم دقت میکند درست است که او سواد زیادی ندارد اما بلاخره میتوانند اسمها را بخواند پس تا بیشتر از این متوجه چیزی نشده فعلا خداحافظ. دفترم را بستم و نگاهی به عمه که با دقت به دفترم نگاه میکرد انداختم و بعد لبخندی زدم و گفتم : احساس میکنم وقتی توی هواپیما مطالعه میکنم سرم گیج میرود . عه سرش را تکنا داد و گفت : آره باید همینطور باشه سعی کن کمی استراحت کنی چیزی از راه  نمانده فکر کنم تا پانزده دقیقه دیگر برسیم .

بیست دقیقه بعد مهماندار هواپیما اعلام کرد تا لحظاتی دیگر هواپیما در فرودگاه سنندج به زمین می نشیند . تحویل گرفتن چمدانها و خارج شدن از سالن نیم ساعت طول کشید . موقعی که ما از در سالن خارج شدیم سروش را منتظر خودمان دیدیم. سروش با دیدن من و عمه جلو آمد  و پس از سلام و احوالپرسی ساکهایمان را از دستمان گرفت و به اتفاق هم به طرف خودرواش که در توقفگاه فرودگاه بود حرکت کردیم. خیلی سال بود که به سنندج نیامده بودم . هوا عالی بود و دلتنگی من برای خانواده ام با دیدن منزل قصر مانند عمه جان فراموش شد . مستخدم چمدان مرا به اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند برد .اتاقی که عمه جان برایم در نظر گرفته بود اتاقی بزرگ و خالی از اثاثیه بود که فقط یک تخت در گوشه ای از اتاق بود با یک میز و صندلی که کنار پنجره بود . به دور و بر اتاق نگاه کردم و با خود فکر کردم در وسعت خالی اتاق یک فوتبال جانانه جان میدهد . ازاتاقی که به من داده بودند خوشم نیامد البته دور ازانتظار هم نبود چون عمه هیچوقت دختری نداشت تا بداند سلیقه یک دختر جوان چه میتواند باشد . چمدانم را کشان کشان و با زحمت زیاد روی میز گذاشتم میخواستم لباسم را عوض کنم اما هرچه نگاه کردم نه حمامی در اتاق دیدم نه دستشویی و نه کمدی که لباسهایم را آویزان کنم . احساس کردم خیلی توی ذوقم خورد . اتاقم بی شک به یک زندان انفرادی خیلی بزرگ شبیه بود . با دلتنگی به طرف پنجره رفتم تا منظره باغ را ببینم که جز یک درخت بزرگ که با تمام شاخه هایش جلوی پنجره را گرفته بود چیز دیگری ندیدم. از حرص دندان هایم را بهم فشردم و آنقدر ناراحت بودم که دلم میخواست گریه کنم . احساس کردم با فرستادن من به این اتاق به شخصیتم توهین شده . بدون اینکه لباسم را عوض کنم در اتاق را باز کردم و به بیرون رفتم . وقتی از پله ها پایین آمدم سروش را دیدم که در حال آمدن به داخل بود . سروش لبخندی به من زد و گفت : اتاقت رو پسندیدی ؟ انقدر از حرفش جا خوردم که نزدیک بود بزنم زیر خنده اما به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم : آره بهتر از این نمی شود از سلیقه عالی و مهمان نوازیتان مشکرم . راهم را کج کردم و به محوطه حیاط رفتم . آنجا بود که احساس کردم چشمانم پر از اشک شده است . نمی دانم چه مدت بود که در حیاط قدم می زدم که با صدای مستخدم رویم را برگرداندم و او را دیدم که میگفت : خانم ... خانم ... . سرم را تکان دادم و گفتم : بله بفرمایید؟

" خانم فروغی  کارتان دارد . "

" باشه می آیم . "

" ایشان همین الان می خواهند شما را ببینند. "

لحن او طوری بود که احساس کردم خیلی حرصم را در آورد . بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : شمابروید من خودم می آیم . سرش را تکان داد و از آنجا رفت . وقتی به ساختمان برگشتم عمه روی صندلی راحتی اش کنار شومینه خاموش نشسته بود و منتظر من بود. عمه مشغول گوش کردن به رادیو بود و با دیدن من صدای آن را کم کرد و گفت : نگین من باید قبل از هر چیزی به تو بگویم وقتی من کارت دارم باید اگر آب دستت بود زمین بگذاری و بیایی . متوجه شدی ؟ پاسخی ندادم . اما او مثل این بود که پاسخ مثبت از من شنیده باشد زیرا گفت : خوب این از این . اما نکته دوم یک سری شرایط است که تا موقعی که اینجا هستی خوب است آن را بدانی . اول اینکه دوست ندارم تنهایی در باغ قدم بزنی . قدم زدن دختر جوان به تنهایی خوب نیست و ممکن است باعث خطر شود.

انقدر از عمه ناراحت بودم که برای فرو نشاندن حرصم با خودم گفتم :  حتما برای خودش در باغ اتفاقاتی افتاده که تجربه دارد. عمه به خجالت دادن من راضی شد چون لحنش کمی ارام شد و گفت : حالا برو لباست را عوض کن و زود بیا اینجا سر ساعت هفت شام می خوریم. از جا برخاستم و به اتاق کذایی رفتم و یک دست لباس از ان برداشتم و آن را برداشتم. لباسم بلوزی به رنگ زرشکی روشن بود که یقه گرد و بسته و آستین های بلندی داشت . دامنم همان مشکی بی قواره کذایی بود که پردیس با این لقب مفتخر کرده بود . از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم  عمه روی همان صندلی نشسته بود و با صدای آرامی به او سلام کردم . لبخندی زدم اما او مثل مجسمه ای به من خیره شد و بدون کلامی به کتابش نگاه کرد . او با صدای آرامی گفت :     

" من نمیدانم تهران چه چیزی دارد که هرکس در آن زندگی می کند از بیخ و بن تغییر می کند . "  نفهمیدم مخاطبش من بودم یا با خودش حرف میزد اما وقتی کلامش را ادامه داد منظورش را فهمیدم . " اون موقع ها یادم می آید ما جلوی پدر و برادرمان هم چادر از سرمان نمی افتاد اما حالا ..." عمه طوری صحبت میکرد که گویی من برهنه آنجا نشسته بودم . در یک لحظه خودم هم به شک افتادم شاید لباسم خیلی به بدنم چسبیده بود . به خاطر آوردم این لباس را پوشیدم تا ان را امتحان کنم و بعد در چمدان بگذارم پردیس گفت : خوبه دیگه یک سره شدی و کسی نمی تواند ببیند چی داری و چی نداری . حالا شدی باب طبع عمه جان . صدای عمه مرا از فکر در آورد. " پروین از اولش هم با سنت های ما مخالف بود . "

پروین نام مادرم بود و من متعجب بودم که چرا عمه این حرف را پیش کشیده است . به خودم جرات دادم و با صدایی که سعی کردم تن ان به آرامی باشد گفتم : چطور مگه عمه جان ؟ عمه نفس عمیقی کشید و گفت : وقتی پروین همسر نادر شد فکر میکنم نادر به او رسم و رسومات خانوادگی مان را تذکر داد اما مطمئنم که نادر یا زیاد جدی آن را عنوان نکرد و یا پروین خیلی سر سخت بود هیچ وقت آنطور که ما میخواستیم نشد . حالا هم دیگر نادر آنقدر تحت سلطه اوست که پاک یادش رفته که برای کرد تعصب به اندازه زندگی اش ارزش دارد . این چند وقتی هم که تهران بودم متوجه شدم نادر دیگر پاک قوم و طایفه خود را فراموش کرده و آن نادر قدیم نیست . او حتی نمیبیند لباسهایی که دخترانش  به تن میکنند چقدر زننده و ناجور است . و بعد از آن آهی کشید و  گفت : هی هی هی ... . حرفای عمه قدری بیشتر از گنجایش مغزم بود . اما حالا که حرف لباس بود عمه اشاره کرده بود که لباس های ما جلف و زننده است وقتی خوب فکر میکردم میدیدم جز لباس شرابی رنگ پردیس که فقط قسمت آستین هایش از حریر بود مورد دیگری نبود که به ما بگوید که جلف لباس می پوشیم . نفرت به یکباره وجودم را فرا گرفت . در یک لحظه به فکرم رسید که از او بپرسم هم اکنون لباس من چه عیبی دارد . در حالی که سعی کردم لحنم را کنترل کنم گفتم : میشه بپرسم الان لباس من چه ایرادی دارد ؟ عمه نگاهی به من انداخت و گفت : لباست خیلی زننده است . یک دختر جوان باید سعی کند کمتر از این جور لباسها به تن کند . چشمانم گرد شده بود و در یک لحظه احساس کردم عمه به جای عینک طبی از عینک دیگری استفاده میکند. به یاد یکی از دوستانم افتادم که میگفت یک عینک در خارج اختراع شده که وقتی آنرا به چشم میزنند می توانند هر کس را بدون لباس ببینند . آن روز ما خیلی خندیدیم و حرفهای او را به شوخی گرفتیم اما در یک لحظه ناخود آگاه به یاد دوستم افتادم و با خود فکر کردم نکند عینک عمه هم از همان عینک هاست . نگاهی به لباسم انداختم و گفتم : این لباس زننده است ؟ عمه در حالی که از جا بر میخواست گفت : کاری به پوشیدگی لباس ندارم منظورم رنگ آن است که تحریک کننده است . نمیدانم شما امروزی ها چطور درس خوانده اید . ما که سواد درست و حسابی نداریم میدانیم قرمز رنگ هیجان زایی است به خصوص برای دختران جوان . سرم را خاراندم و گفتم : تحریک کننده چی ؟ عمه که معلوم بود از بحث با من حوصله اش سر رفته گفت : دختر جان منظورم این است که وقتی مرد جوان و مجردی در یک خانه زندگی میکند یک دختر نباید از لباسهایی استفاده کند که موجب تحریک او شود . این حرف را زد و به طرف اتاق پذیرایی به راه افتاد . حرف عمه مثل آبی بود که روی سرم ریخته شد . از عمه با تمام وجود متنفر شدم . پردیس حق داشت که به او میگفت کفتار پیر بدجنس . به طرف پله ها رفتم و در همان حال سروش را دیدم که از پله ها پایین می اید . سروش با دیدن من لبخندی به لب  آورد . سرم را به زیر انداختم تا او را نبینم . سروش  از پله ها پایین آمد و  مقابل من رسید گفت : نگین جان الان وقت صرف شام است افتخار می دهی تا با هم به اتاق نهار خوری برویم ؟ بدون گفتن کلامی سرم را پایین انداختم و به طرف پله ها رفتم که سروش با حالت تعجب گفت : نگین چی شده ؟ شام نمیخوری ؟ کجا میری ؟ چند تا پله رفته بودم و بعد با حرص به طرف او برگشتم و گفتم : چیزی نشده من شام  نمیخورم  و میرم لباسم را عوض کنم تا مبادا جوان مجردی را تحریک کنم سوال دیگری را نداری؟ و بعد رویم را برگرداندم و در حالی که با حرص کف پایم را به زمین می کوبیدم از پله ها بالا رفتم . وقتی به اتاق کذایی ام رسیدم احساس تنهایی کردم و دلم میخواست گریه کنم . اما دلیلی نداشت خودم را بیش از این عذاب بدهم . من که نمیخواستم تا آخر عمر در این خانه جهنمی زندگی کنم فوقش فردا به منزل عمه بزرگم میرفتم و اگر هم آنجا دست کمی از اینجا نداشت با پدر تماس میگرفت و اگر هم شده با گریه میخواستم مرا از این جهنم نجات بدهد . به یاد خواهرم پردیس افتادم که به خیالش چقدر سروش را دوست داشت. سرم را تکان دادم و با خود گفتم حتما یادم باشد برایش نامه بنویسم که خدا خیلی دوستش داشته که همسر سروش نشده وگرنه به حبس ابد محکوم میشد. به طرف پنجره رفتم تا آنرا باز کنم اما با کمال تعجب متوجه شدم که پنجره باز نمیشود از ناراحتی لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم تا مبادا فریاد بزنم . صدای تقه ای به در خورد. جوابی ندادم و بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و سروش را در آستانه در اتاق دیدم. پشتم را به او کردم و نشان دادم که مایل نیستم با او حرف بزنم . صدایش را شنیدم که گفت : رفتم تو اتاقت دیدم انجا نیستی . میشه چند لحظه مزاحمت بشم ؟ با خودم گفتم : اتاقم ؟ به طرف سروش برگشتم و گفتم : مگر اتاقم اینجا نیست ؟ سروش سرش را تکان داد و به دور و بر نگاهی انداخت و در همین لحظه چشمش به چمدانم که روی زمین بود افتاد و ابروانش را بالا برد گفت : خودت به این اتاق آمدی ؟ پوزخندی زدم و گفتم : بله چون دیدم این اتاق از همه مجللتر است گفتم حیف است خالی بملند . سروش متوجه نشد منظورم چیست و همانطور نگاهم کرد . وقتی سکوت کردم گفت : برای چی این اتاق را انتخاب کردی یعنی از سلیقه ام خوشت نیامد ؟ چشمانم را بستم و رویم را برگرداندم و گفتم : سلیقه کدومه ؟ اتاق چیه ؟ والله چمدانم رو اون مستخدم زبون نفهمتون به اینجا آورد و عمه جان هم گفت فعلا میتوانم اینجا استراحت کنم تا بعد به منزل عمه سوزه بروم . سکوت کردم و بعد گفتم : من همین الان میخواهم به منزل عمه سوزه بروم و مطمئن باش اگر نخواهی مرا  برسانی خودم به تنهایی میروم . سروش ساکت بود . به طرفش برگشتم تا ببینم حرفم را شنیده یا نه . او را دیدم که با ناراحتی به زمین خیره شده بود و بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفت . صدایش را میشنیدم که مستخدمشان را که تازه نامش را فهمیده بودم به نام میخواند . به طرف چمدانم رفتم و لباس هایم را تا کردم و داخل آن گذاشتم و در آن را بستم و بعد مانتویم را تنم کردم و روی صندلی نشستم . صدای سروش را میشنیدم که با عصبانیت صحبت میکرد. کمی دقت کردم و متوجه شدم با زبان کردی صحبت میکند . کم و بیش حرفهایش را متوجه میشدم اما نه آنطوری که واضح بفهمم چه میگوید . صدای صدای مستخدمشان را هم شنیدم که مرتب قسم میخورد . شانه ایم را بالا انداختم و گفتم بذار آنقدر قسم بخوره که جونش در بره . همانطور که روی صندلی نشسته  بودم متوجه شدم در اتاق باز شد و مستخدم و پشت سر او سروش وارد اتاق شد . اخمهای سروش در هم بود و معلوم بود خیلی عصبانی است . در آن حال خیلی جذاب به نظر میرسید . مستخدم به طرف من آمد و چمدانم را از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاهی به من بیندازد از در اتاق خارج شد . سروش به طرفم آمد و به میزی که کنار صندلی من بود تکیه داد و گفت : نگین من از این جریانی که پیش آمده واقعا معذرت میخواهم . بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : دلیلی نداره عذر بخواهی . من از اولش هم نیامده بودم که توقع زیادی از شما داشته باشم . سروش نفس عمیقی کشید وگفت : بلند شو بریم اتاقت را نشانت بدهم .

" من به اتاق احتیاجی ندارم میخواهم به خانه عمه سوزه بروم "

سروش صندلی دیگری که نزدیک میز بود بیرون کشید .و روی آن نشست و گفت : عزیزم لج نکن اخلاق مادرم کمی تند است اما دلیل نمیشه که همه را با یک چوب چوب بزنی . شانه هایم را بالا انداختم و گفت : من  به کسی کار ندارم اما دوست ندارم حتی یک لحظه جایی باشم که از بیخ و بن از ما بدشان می آید . سروش گفت : کی از شما بدش می اید ؟ منظورت چیه ؟ رویم را برگرداندم و گفتم : سروش بهتر است مرا سین جین نکنی انقدر هم به من نزدیک نشو میترسم عمه جان فکر کند که من به سنندج آمده ام تا تو را ...  . جلوی زبانم را گرفتم و خیلی زود متوجه شدم مثل اینکه زیاده روی کردم . سروش دستی به موهایش کشید و بعد لبخندی زد و گفت : تا مرا چی ؟  اخم کردم وگفتم : تو مبتوانی مرا به منزل عمه سوزه برسانی ؟ البته اگه خسته هستی می توانم آژانس بگیرم. فقط نشانی منزل او را به من بده . سروش همانطور که لبخند بر لب داشت گفت : از اینجا تا منزل عمه سوزه خیلی راه است من خودم تو را به منزل او میرسانم اما حالا نه چون نمیذارم به هیچ قیمتی امشب و با ناراحتی منزل ما را ترک کنی . حالا پاشو تا اتاقت را نشانت بدهم . به سروش نگاه کردم و گفتم : اجازه بده من در همین اتاق بمانم چون خودم راحت نیستم . بهانه رفتن را می گیرم . سروش گفت : فکر کنم سلیقه مرا دوست نداری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سلیقه ات را خیلی میپسندم اما اینطور راحتترم . سروش اخمی کرد و گفت : اما تو که هنوز سلیقه من را ندیدی ؟ لبخند ی زدم و با لحن معنا داری گفتم : چرا اتفاقا با سلیقه تو خوب آشنایم چون خیلی وقت است که آن هم اتاقم . همانطور که سروش به من نگاه میکرد احساس کردم که رنگش کمی سرخ شد و نگاهش را از چشمم گرفت و به زیر انداخت و آهسته گفت : حالش چطور است ؟ فهمیدم که متوجه منظورم شده است . سرم را تکان دادم و گفتم : خودت که حالش را دیدی  فکر کنم خوب بود . سروش چند لحظه فکر کرد و بعد از روی صندلی بلند شد و گفت : پاشو عزیزم بریم اتاقت را نشانت بدهم . از جا بلند شدم و گفتم : برای دیدن اتاق می ایم اما ترجیح میدهم امشب را در این اتاق بمانم باشد ؟ سروش نگاهی به من کرد و مدتی بدون اینکه حرفی بزند به چشمانم خیره شد و بعد آهی کشید و گفت : هر جور که تو راحت باشی من قبول دارم . به اتفاق سروش به اتاقی که برای آمدن من آماده کرده بود رفتیم . انجا اتاق وسیعی بود و بسیار دلباز و زیبا  یبود . میز تحریر کوچکی کنار تخت بود و کمد و کتابخانه ای در گوشه دیگر اتاق وجود داشت . از تمام اینها مهمتر در کوچکی بود که حدس زدم باید به حمام اتاق متصل باشد . با دیدن اتاق لبخندی زدم و گفتم : سروش  سلیقه ات عالی است . و بعد به طرف چمدانم که کنار تخت اتاق بود رفتم و آن را برداشتم و خواستم آن را بلند کنم که آن را از دستم گرفت و گفت : میشه رضایت بدی همینجا بمونی ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه . نمیخوام عمه فکر کند اونقدر ندید و پدید هستم که به خاطر یک اتاق الم شنگه راه انداختم . سروش با ناراحتی به خیره شد و بعد بدون اینکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد . من بعد نگاه دیگری که به اتاق انداختم از آن خارج شدم و در را پشت سرم بستم . صبح روز بعد سورش با اتومبیلش من را به منزل عمه سوزه برد . عمه سوزه وقتی شنید که من به همراه سروش به دیدنش می روم با وجود کهولت سنش به استقبالمان آمد و با بوسه ای گرم ورودمان را خوش آمد گفت . برخورد اولیه او دلگرمی برای من بود . سروش هم خاله اش را بوسید و گفت : خاله جان این هم مهمان عزیزت که خیلی برای دیدنت بی تابی می کرد . عمه سوزه لبخندی بر لب نشاند و گفت : قدمش بر سر چشمم . سروش بعد از چند ساعتی که پیش ما بود خداحافظی کرد و رفت و عمه به من گفت تا چمدانم را به اتاقی که مخصوص مهمانان بود ببرم . اتاقی که قرار بود  در ان اقامت کنم اتاق تمیز و قشنگی بود که دارای کمد و پنجره و پرده بود و پنجره آن رو به حیاط باز میشد و از آنجا میشد منظره با صفای حیاط را دید .  نمیخواهم بگویم اتاقم خیلی رویایی و زیبا بود اما خیلی خوب بود . احساس خوبی داشتم از عمه سوزه خیلی خوشم آمده بود . او خیلی مهربان و با شخصیت بود و با لحن ارامی که داشت به من آرامش می بخشید . با خودم فکر کردم و دو عمه را با هم مقایسه کردم . بعد از صرف نهار عمه برای استراحت رفت و من چون به خواب بعد از ظهر عادت نداشتم خیلی دوست داشتم گردشی در باغ  بکنم اما میترسیدم عمه سوزه هم به این مورد حساس باشد . بعد از چند ساعتی که عمه بیدار شد و مرا در حال دید لبخندی  وگفت : برای استراحت نرفتی ؟

" نه عمه جان خوابم نمی امد . خیلی دوست داشتم در محوطه ی زیبای حیاط قدم بزنم اما با خودفکر کردم قبل از ان از شما اجازه بگیرم . عمه نگاهی به من کرد و گفت : نه نگین جان قرار نشد اینجا مهمان باشی . تا موقعی که پیش من هستی اینجا خانه  خودت هست . تو آزادی هر کاری که دوست داری انجام دهی . با خوشحالی از جا بلند شدم و به طرف عمه رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم : عمه جان خیلی دوستتان دارم شما خیلی خوب هستید بر خلاف عمه ... . حرفم را قطع کردم و به سرعت جلوی زبانم را گرفتم . عمه لبخندی زد و گفت : عیب ندارد اون هم اخلاقش اینه . باید تحملش کرد فقط طفلی پسرم سروش خراب شد . راستی عمه جان چرا سروش از همسرش جدا شد؟  عمه مکثی کرد و آهی کشید و گفت : تو تا چه حد از جریان مارال و سروش خبر داری ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : من فقط می دانم که مارال و سروش سال گذشته با هم عقد کردند و اوایل امسال هم از هم جدا شدند همین دیگر چیزی نمی دانم  . عمه آهی کشید و گفت : خیلی حیف شد مارال دختر خوبی بود . خیلی هم سروش را دوست داشت . پرسیدم : شما مارال را می شناختید ؟ عمه به من نگاه کرد و گفت : آره عزیزم خونه عزیزم خونه مارل چند خونه آنطرفتر از خانه ماست . عمه ادامه داد : او گاهی اوقات به من سر میزند . دختر خیلی خوبیست دیگر چیزی نمانده درسش را تمام کند . در حالی که سعی می کردم لحن صدایم بدون لرزش و خیلی عادی باشد گفتم : پس سروش و مارال همین جا با هم آشنا شدند ؟

" نه عمه سروش و مارال موقعی که سروش برای تدریس خصوصی به منزل آنها میرفته با هم آشنا شدند . " کم مانده بود شاخ در بیاورم . جریان  بایم خیلی جالب شده بود مطمئن بودم پردیس حاضر است برای اطلاعاتی که من به دست آوردم سرش را هم بدهد . صدای عمه مرا از افکارم بیرون کشید .

" پدر مارال و ضع مالی خوبی دارد . مارال از بچگی دچار تنگی دریچه میترال بود و باید عمل می شد . دو سال پیش در بیمارستان بستری شد و عملش را با موفقیت انجام شد . اما همان باعث شد یک سال از درس عقب بماند . به خاطر همین پدرش به فکر این می افتد که با استخدام یک معلم ، عقب ماندگسی تحصیلی او را جبران کند . از قضا سر از موسسه ای که سروش آنجا مشغول به تدریس بوده در می آورد و از او می خواهد که خودش تدریس دخترش را عهده دار شود که سروش نیز آن را قبول می کند و به این ترتب آنها با هم آشنا می شوند . یک روز یک مارال برای دیدن من به اینجا آمده بود سروش نیز به دیدن من می اید و مارال تازه متوجه میشود که سروش خواهر زاده من است . از آن موقع مارال نیز مرتب به من سر میزند و هر بار با خبرگیری که از سروش می کرد متوجه شدم که به او علاقه مند شده است . آن سال مارال توانست قبول شود و برای سال اخر در دبیرستان ثبت نام کرد . یک روز که خواهرم آمده بود تا به من سر بزند مارال را در منزلمان دید و از من پرسید که او کیست من هم ندانسته جریان را برای او تعریف کردم . از آن به بعد سولان پایش را در یک کفش کرد که سروش باید مارال را بگیرد. خواهرم با هزار خواهش و تمنا و تهدیدد سروش را راضی کرد تا به خواستگاری مارال برود و این وسط مارال هم خیلی سعی کرد تا دل او را به دست بیاورد اما متسفانه سروش هیچوقت نتوانست خود را راضی به ازدواج با مارال کند و نتیجه آن شد که دیدی .

ناخود آگاه پرسیدم : عمه جان سروش به مارال علاقه داشت ؟

" نمیدانم . هیچوقت هم ازش نپرسیدم . فقط یک بار وقتی خواهرم از من خواست او را راضی کنم تا زودتر رضایت بدهند تا دست نامزدش را بگیرد و او را به خانه اش بیاورد به من گفت من یک بار نخواستم دل مادرم را بشکنم و همان باعث شد مجبور شوم دل سه نفر را بشکنم اما دیگر نمیتوانم ادامه دهم . "

از عمه پرسیدم : سه نفر ؟ عمه شانه هایش را بالا انداخت و گفت : دو نفراشان را که می دانم . یکی خودش را گفت و دیگری مارال بود که خیلی دلبسته او شده بود اما نفر سوم را نفهمیدم منظورش چه کسی بوده است . راستش ازش هم نپرسیدم . هرکس بود که زندگی بچه ام اینجور از هم پاشیده شد و در همان اول جوانی طعم تلخ شکست را چشید . عمه سکوت کرد و آهی از ته دل کشید . عمه نمی دانست منظور سروش از نفر سوم چه کسی بوده است اما من به خوبی می دانستم منظور او دل خواهرم پردیس بود که شکسته بود . فردای آن روز پیش از بیدار شدن عمه از خواب بلند شدم و تا موقعی که صبحانه آماده شود به حیاط رفتم تا هم گشتی زده باشم و هم نامه ای برای پردیس بنویسم . هوای صبح خیلی سرد بود و انگار نه انگار که ما در فصل تابستان هستیم . همه چیز را برای پردیس ننوشتم . مثلا از جریان مارال چیزی ننوشتم و آن را گذاشتم تا در موردش خوب فکر کنم . فقط از برخورد عمه در اولین روز ورودم و از اتاقی که برایم در نظر گرفته بود . برای پردیس نوشتم که سروش از من خواست که درباره تو حرف بزنم و هنگامی که من از تو تعریف کردم چشممان سروش پر اشک شده بود . خدا خدا می کردم که پردیس نامه را بعد از خواندن نابود کند و هیچوقت این نامه به دست سروش نرسد . نامه را در پاکت گذاشتم و آن را لای دفتر خاطراتم گذاشتم تا به موقع آن را پست کنم . روز سومی که در منزل عمه بودم توانستم مارال را ببینم . تازه از پست خانه برگشته بودم . بعد از سه روز تازه فرصت کردم با مینو که اهل همانجا بود به پستخانه بروم . وقتی به همراه مینو از پستخانه برگشتیم عمه را کنار درخت باغ دیدم که زن جوانی کنارش نشسته بود . با خودم فکر میکردم که این زن جوان چه کسی میتواند باشد . هیچ به یاد مارال نبودم . اما وقتی مینو با لبخند گفت : "  سلام مارال خانم خوش آمدید " تازه متوجه شدم آن زن مارال است . عمه مرا به او معرفی کرد و او خیلی خودمانی از جا بلند شد و به طرفم امد و با من احوالپسی کرد . سعی کرد لبخند بزنم اما فقط توانستم ادای لبخند را در بیاورم . مارال دختر زیبایی بود البته نه به آن زیبایی افسانه ای که او را وصف کرده بودند . مارال چشمان درشتی به رنگ عسلی داشت و ابروانی پیوسته زینت دهنده ی آن چشمان زیبا بود . بینی اش کمی بزرگ به نظر میرسید ولی در عوض لبان برجسته و زیبایی داشت ام در کل ترکیب صورتش زیبا بود . حس کردم که خیلی از او خوشم امده است . دوست داشتم که او همسر یکی از اقواممان به جز سروش بود و می توانستم با او صمیمانه دوست بشوم . نمیدانم چرا ولی دل برای مارال خیلی سوخت . در این مدت حرفی از سروش نشده بود اما آمدن او و سر زدنش به عمه نشان میداد که مارال هنوز به سروش علاقه مند است و هنوز امیدوار است که سروش به طرفش برگردد .

 من مشغول نوشتن دفتر خاطراتم بودم اما راستش هر چه فکر می کرردم نمی توانستم در مورد مارال ننویسم و شروع کرده بودم از اینکه او را همانطور بود وصف می کردم و با خود فکر می کردم اگر این دفتر روزی به دست پردیس برسد اگر از بد گویی هایی که در موردش کردم بگذرد ار این تعریف هایی که در مورد رقیبش کردم نمی گذرد . با خودم گفتم که خوب چه اشکالی دارد من نمیخواهم چیز بدی بنویسم و در این فکر بودم که چه کار کنم .  آیا حقیقت را بنویسم و یا آن را وارونه جلوه بدهم . با گفتن اینکه  أه عجب گیری کردم سرم را بلند کردم تا کمی فکرکنم که در همان حال سروش را دیدم که همچنان که لبخندی برلب دارد به من نگاه می کند .

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |