رمان ایرانی

با شنیدن نام پیروز خونم خشک شد و با لکنت گفتم : ب...ب...بله آقا پیروز؟

" تو که منو کشتی آره پیروز ، من الان میدان هفت تیر هستم اما بقیه راه را بلد نیستم میخواستم ببینم چطور باید به راننده نشانی بدم. "

با منگی گفتم : چرا اونجا؟ شما باید الان فرودگاه باشید؟

" ببخشید اگه ناراحتید بنده برمی گردم "

متوجه شدم حرف جالبی نزده ام و در پی اصلاح حرفم گفتم : منظورم اینه که پدر و عمویم و بقیه برای استقبال از شما به فرودگاه رفته ند.

" بله بنده بعد از تماس با دایی ناصر متوجه شدم اما حالا شما لطف می کنید نشانی بدهید یا اینکه بنده به رفتن به هتل باشم "

از فکر اینکه اگر پیروز به هتل برود پدر دمار از روزگارم در می آورد هول شدم و گفتم : بله بله یادداشت کنید.

" شما بفرمایید من به ذهن می سپارم. "

با وجودی که نشانی منزل را حفظ بودم اما در آن لحظه انقدر هول شدم که اسم خیابانمان به کلی از یادم رفته بود و سکوت پیروز م رساند که منتظر است.

صدای پیروز مرا به خود آورد: " دوشیزه فروغی من منتظرم؟ "

" بله اما... راستش را بخواهید نشانی را فراموش کرده ام. "

صدای خنده پیروز به گوشم رسید: " من که پانزده سال ایران نبودم اما از فرودگاه تا میدان هفت تیر با نشانی که از قبل تو ذهنم مانده بود آمده ام تعجب می کنم شما چطور..."

در همان حال حرفش را قطع کردم و نام خیابان و شماره پلاک منزل را که به یادم آمده بود به او دادم و او با خنده ای از من خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد. صدای پیروز خیلی گرم و دلنشین بود صدای او را با یکی دو عکسی  که پیروز تقریبا دو سه سال پیش به همراه نامه ای برای پسرعمویم نیما فرستاده بود در ذهنم مقایسه کردم .عکس هایی که پیروز برای نیما فرستاده بود با آن پیروز لاغر و دراز و موهای روشن فرفری زمین تا آسمان تفاوت داشت.در یکی از عکس ها پیروز در کنار مجسمه برهنه زنی ایستاده بود و چهره اش زیاد مشخص نبود اما بازوان برجسته و گردن گلفتش نشان می داد که اندامش دیگر آن لاغری سالهای جوانی را ندارد و در یک عکس دیگر که کنار بندری بود چهره اش مشخص تر بود.برخلاف موهای پرپشتی که او هنگام رفتن داشت جلوی موهایش ریخته بود و پیشانی اش را بلندتر کرده بود اما با وجود این به قول پردیس  کچل خوش قیافه ای بود.

بعد از گذاشتن گوشی تلفن با ترس به این فکر افتادم که ای کاش پدر و یا کسی زنگ می زد و من به آنها بگویم که پیروز تا چند دقیقه دیگر به منزلمان می رسد از فکر دیدن او آن هم به تنهایی وحشت تمام وجودم را گرفت. به یاد حرف پردیس افتادم که می گفت پیروز بعد از چند سالی که در خارج زندگی کرده ممکن است تمام تعصبات را به کنار گذاشته باشد ودر وهله ی اول دیدار با دختران فامیل دست بدهد و حتی آنان را ببوسد. این در دل من وحشتی ایجاد کرده بود و شاید هم یکی از دلایل که باعث شد من به فرودگاه نروم همین بود. در این فکر بودم که چه باید بکنم و چطور خودم را پنهان کنم تا مبادا پیروز دست به عمل ناشایستی بزند و از طرفی می دانستم که پدر به هیچ وجه راضی نیست که تا آمدن آنها از فرودگاه نوه عمه عزیز و ارزشمندش را پشت در نگه دارم. نمی دانم چه مدت در ای فکرا بودم که زنگ در به صدا در آمد و من با وحشت جیغ کوتاهی کشیدم و بعد با هراس به اطراف نگاه کردم و پس از چند لحظه به ناچار برای باز کردن در به طرف حیاط رفتم.

مدتی پشت در حیاط ایستادم تا قلبم کمی آرام شود و بعد با کشیدن چند نفس عمیق در را باز کردم. در وهله اول چشمم به خودرو سفید رنگی با نشان فرودگاه خورد و بعد پیروز را دیدم که مشغول گرفتن چمدان هایش از راننده بود. با وجود روشن بودن چراغ دم در نتوانستم چهره اش را به خوبی تشخیص دهم.

پیروز سرش را بلند کرد و با دیدن من که با ترس به او چشم دوخته بودم لبخندی زد و سرش را تکان داد و بعد با حساب کردن کرایه راننده به طرف در آمد. از دیدن پبروز که به طرفم می امد خودم را به در چسباندم و بعد با زحمت سعی کردم لبخندی بزنم و وانمود کنم که دختر نترسی هستم. اما در حقیقت از وحشت تمام دست و پایم بی حس شده بود.

پیروز با دو چمدان بزرگ جلوی در رسید و نگاهی به سر تاپایم انداخت. من با تمام هیکلم جلوی در را سد کرده بودم و خیال هم نداشتم کنار بروم . پیروز با لحن طنزآلودی گفت : سلام دختر خانم خوش آمدید.

به خودم آمدم و با صدای لرزانی گفتم :" بله ... سلام... ببخشید حواسم نبود خوش آمدید. "

در تاریکی کوچه و زیر نور لامپ سر در حیاط او را می دیدم که با چشمانی براق و لبخندی نافذ به من می نگرد. پیروز چمدان هایش را به زمین گذاشت و بعد از جیب بغل کیفش کارتی بیرون اورد و خطاب به من گفت : دختر دایی عزیز این کارت شناسایی بنده می باشد زیرا گویی هنوز باور ندارید که بنده پیروز بهزاد فرزند پولاد می باشم. طوری به بنده حقیر نگاه می کنید که گویی شبح دیده اید.

با شتاب خودم را از جلوی در کنار کشیدم و گفتم : آه بله عذر می خاهم بفرمایید داخل .

پیروز لیخندی زد و بعد دستش را به طرف من دراز کرد و در همان حال گفت  : خوب حالا که شما با بنده اشنا شدید می توانم افتخار آشنایی با شما را داشته باشم؟

با وحشت به دست پیروز نگاه کردم و در همان حال به یاد پردیس افتادم که می گفت بعد از دست دادن هم شاید بخواهد دختران را ببوسد. از تصور چنین چیزی با وحشت خودم را عقب کشیدم و بعد چند قدم از او فاصله گرفتم.

پیروز را دیدم که نگاهی به دستش که همچنان در هوا بود انداخت و بعد شانه هایش را بالا انداخت و با کشیدن نفس عمیقی خم شد و چمدان هایش را برداشت و بعد داخل شد وبا پا در را بست و شاید در آن لحظه فکر میکرد که با دختر عقب مانده و دور از آدمیزادی طرف شده است. حالا جای شکر داشت که او را در همان جا نگذاشته بودم و به طرف منزل فرار نکرده بودم. نگاه او به من نشان می داد که از برخورد من تعجب کرده است. خودم قبول داشتم که رفتارم خیلی عجیب شده بود. چند قدم عقب عقب برداشتم و با شتاب خودم را به منزل رساندم. در همان حال قصد داشتم خودم را در اتاقم پنهان کنم که هنوز چند پله بالاتر نرفته بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد با  همان شتاب به طرف تلفن برگردم و گوشی را بردارم. با شنیدن صدای پدرم کم مانده بود از خوشحالی فریاد بکشم. پدر با عجله گفت: نگین کسی زنگ نزد؟

" چرا نوه عمه شما..."

پدر با شتاب گفت: خوب چی گفت ؟

" او نشانی خواست و الان هم اینجاست. "

پدر با تعجب و با صدای بلندی گفت: نگین پیروز به منزل ما آمد؟

" آره بابا اون الان رسیده حالا باید چکار کنم؟ "

" نگین به او سلام برسان و ازش پذیرایی کن ما همین الان می رسیم "

 پدر تلفن را قطع کرد و من در این فکر بودم که چطور باید از او پذیرایی کنم.در این هنگام پیروز ازدر وارد شد و چمدان هایش را همان جلوی در گذاشت و به اطراف نگاه کرد . با دست به او اشاره کردم و با لکنت گفتم :بفرمایید

پیروز نگاهی به سمتی که اشاره کرده بودم انداخت و لبخندی لبانش را ازهم باز کرد  چند قدم جلو آمد و گفت: اما من فکر می کنم اتاق پذیرایی آن سمت باشد.

تازه متوجه شدم که به سمت پذیرایی اشاره نکرده ام.با خجالت سرم را به زیر انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم. در کابینتی را باز کرد و بی هدف به داخل آن نگاه کردم و در این فکر بودم که چه چیز بیاورم تا از او پذیرایی کنم . از صدای پیروز تکانی خوردم و به طرف دز آشپزخانه نگاه کردم و اورا دیدم که به ستون اپن آشپزخانه تکیه داده و با لبخند به من نگاه می کند.

"من چیزی میل ندارم فقط یه لیوان آب خواهش می کنم. "

سرم را تکان دادم و به سمت یخچال رفتم و پارچ آب را برداشتم و به سمت او که آرنجش روی پیشخان گذاشته بود رفتم و بدون اینکه به او نگاه کنم پارچ را جلوی او گذاشتم. چند قدم به عقب برداشتم و بلاتکلیف وسط آشپزخانه ایستادم. از اینکه او انقدر خودمانی رفتار می کرد احساس خوبی نداشتم. پیروز به پارچ آب نگاه کرد و لب هایش را به هم فشار داد تا مبادا بخندد. بعد خود به داخل آشپزخانه آمد و به اطراف نگاه کرد. باتعجب به او نگاه کردم که از آمدن به داخل آشپزخانه چه قصدی دارد و او را دیدم که در یکی از کابینت ها را باز کرد و بعد دوباره آن را بست. به من که تقریبا پشت میز آشپزخانه سنگر گرفته بودم نگاه کرد و گفت: " شما لیوان هایتان را کجا می گذارید؟ تازه متوه شدم که لیوانی به او نداده ام . با شتاب سنگرم را رها کردم و برای آوردن لیوان آب به کنار او که جلوی کابینتی ایستاده بود رفتم و از کابین لیوانی در آوردم و در حالی که احساس می کردم رنگ صورتم کاملا سرخ شده است. آن را به طرف او گرفتم . پیرو هم با لبخند دستش را دراز کرد که لیوان را از دستم بگیرد که از ترس اینکه مبادا دستش به دستم بخورد لیوان را همانطور رها کردم. (أه این دیگه کیه...) لیوان به زمین افتاد و با صدای جرینگی شکست. با شکسته شدن لیوان کریستال مثل این بود که کمر من هم شکست.با ناراحتی به لیوان کریستال که خودم مسبب شکستن آن شده بودم نگاه کردم و با تاسف لبم را به دندان گرفتم. پیروز با تعجب به من نگاه کرد . شک نداشتم که یقین پیدا کرده من عقب مانده هستم آن هم از نوع آنچنانی چون با صدای آرامی گفت : تو از من میترسی؟

چشمانم را از او برگرفتم و به زمین نگاه کردم و بعد از چند لحظه به یاد آوردم که قراربود یک لیوان آب به این مسافر تازه از راه رسیده بدهم. تا خواستم دستم را به طرف کابینت دراز کنم پیروز گفت: " نه لازم نیست خودم می توانم یک لیوان بردارم. "

و بعد لیوانی را برداشت و آن را پر از آب کرد و بعد به طرفم برگشت. یک صندلی از کنار میز اشپزخانه بیرون آورد و گفت : " بهتر است کمی بنشینی تا حالت جا بیاید. "

خودم نیز احساس می کردم  دیگر پاهایم توان ایستادن ندارند و بدون اینکه به پیروز نگاه کنم بی تعارف روی صندلی نشستم. پیروز لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت : کمی اب بخور .

من چون دانش اموز کودن اما حرف شنویی دستم را دراز کردم تا لیوان را از او بگیرم که دستش را کنار کشید و گفت : نه صبر کن می ترسم دوبار قبل از اینکه لیوان را بگیری آن را رها کنی .

و بعد لیوان را روی میز گذاشت.

در این هنگام زنگ در به صدا در آمد و من مثل فنر از جا جهیدم که پیروز با دست اشاره کرد که سر جایم بنشینم تا تا خودش برای باز کردن در برود. اما به محضی که پیروز از آشپزخانه خارج شد به سرعت از جایم برخاستم تا خرده شیشه ها را جمع کنم. می دانستم مادر به این لیوان های کریستال که نمونه اش خیلی کم پیدا میشود خیلی حساس است و اگر  به خاطر پیروز نبود هیچ وقت آنها را از داخل ویترین بیرون نمی آورد. آنقدر مظطرب بودم که متوجه نشدم چطور مشغول جمع کردن خرده های لیوان هستم. فقط زمانی به خودم آمدم که سوزش شدیدی حس کردم و و بعد از آن خونی بود که از کف دستم به روی سرامیک های سفید آشپزخانه می ریخت.

از جایم بلند شدم تا با شتاب به ظرفشویی بروم تا بیش از آن کف آشپزخانه را کثیف نکنم که تکه ای شیشه به پایم فرو رفت و باعث شد همانجا سرجایم بنشینم و در همان حال صدای پدر و مادرم را می شنیدم که با پیروز احوالپرسی می کردند.از صدای پدر و مادرم متوجه شدم که پدرم پیش  از بقیه مستقبلان و با شتاب به منزل آمده و دیگران که شامل سه خودرو که یکی از انها نیز متعلق به عمویم می باشد پشت سر خواهند آمد.

از دستم بی وقفه خون می آمد و جرات نداشتم  از جایم بلند شوم که مبادا جای دیگری را کثیف کنم. در یک لحظه صدای جیغ مادرم باعث شد با ترس سرم را بلند کنم و او را ببینم که در آستانه در آشپزخانه ایستاده و با وحشت به من نگاه می کند. فریاد مادرم که به نظرم خیلی بلند بود باعث شد افرادی که داخل هال بودند به طرف آشپزخانه هجوم بیاورند.رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود و با وحشت به مادرنگاه می کردم.مادر به سرعت جلو دوید و خطاب به دیگران گفت : " تو آشپزخانه نیایید چون ممکن است پایتان شیشه برود. " و بعد با سرزنش به من نگاه کرد و گفت : " چه بلایی سرخودت آوردی ؟ " حتی سرم را بلند نکردم تا ببینم که چه کسانی به من نگاه می کنند . فقط صدای پدرم را شنیدم که گفت : " نگین حالت چطور است؟ "

صدای پیروز را شنیدم که خطاب به مادرم گفت : زن دایی همش تقصیر من بود که متوجه نشدم لیوان آب چطور از دستم افتاد." مادر از جا برخاست و با لحنی که گویی هیچ اتفاق مهمی نیافتاده است گفت : " وای این چه حرفی است اقا پیروز فدای سرتان ، لیوان که ارزشی ندارد اما من متعجبم که چرا نگین با دست شیشه را جمع کرده ببین دستش را به چه روزی انداخته . "  خون همچنان با شدت از دستم می ریخت و گویی خیال بند امدن نداشت . مادر کنارم نشست و به سرعت گوشه روسری را از سرم کشید تا آن را دور دستم پیچید. از اینکه بدون روسری جلوی پیروز و نوید باشم که در آن همان لحظه اورا دیدم که با نگرانی به من نگاه می کند با خجالت خواستم که نگذارم مادر روسری ام را از سرم بکشد که مادر با کشیدن روسری ام آن هم با حرص به من فماند که الان وقت خجالت کشیدن نیست. در همان حال چشمم به پردیس افتاد که کنار نوید ایستاده بود و با حالتی که معلوم بود خیلی چندشش شده به خون دست من نگاه می کرد. مادر با لحنی که سعی می رد آن را جلوی پیروز کنترل کند و فقط من و پردیس می دانستیم که چقدر ناراحت است گفت : پردیس نایست مادر بدو بتادین و باند را ازجا دوایی بیار .

پردیس نگاه سرزنش باری به من کرد و برای انجام دادن کاری که مادر خواسته بود به طرف دستشویی رفت. در همین لحظه پیروز جلو امد و با احتیاط کنار مادر نشست و بعد به دستم نگاه کرد و گفت : " از قرار معلوم بریدگی دستش خیلی عمیق است." وبعد


خیلی عادی دستم را گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. دوست داشتم در آن لحظه قطره آبی شوم و به زمین فرو بروم . آنقدر سرم زیر انداخته بودم که موهایم کاملا روی صورتم ریخته بود. پردیس وسایل را آورد و آن را به مادر داد ف مادر در بتادین را باز کرد و باندی را به آن آغشته کرد و بعد آن را به پیروز داد و گفت :" تو را به خدا ببخشید عجب استقبالی از شما کردی به خدا شرمنده ایم ." پیروز را دیدم که با دقت تمام باند را در محل بریدگی کف دستم که حدود دو سانت بود گذاشت و محکم آن را فشار داد و با اینکار او ناله ام در آمد و در همان حال گفت : " می دانم خیلی درد داری اما باید کمی صبور باشی. " پیروز دستم را گرفته بود و آن را فشار میداد تا خون ریزی بند بیاید و در همان حال به مادر گفت : " بهتر است یک لیوان آب قند برای نگین درست کنید . " در همان اوضاع از شنیدن نامم از دهان او متعجب شدم زیرا به یاد نداشتم خودم را به معرفی کرده باشم. مادر بلند شد و به پردیس که کنارش ایستاده بود گفت : بدو خرده شیشه ها را جمع کن اما مواظب باش با دست اینکار را نکنی.

لحن مادر طوری بود که میدانستم به پردیس خیلی برمیخورد و موقعی که او با نفرت به من نگاه می کرد فهمیدم که دشمن خونینی برای خودم دست و پا کرده ام. صدای پیروز را شنیدم که آهسته گفت : " کاش با پارچ آب را سر می کشیدم . " حتی سرم را بلند نکردم تا به نگاه کنم . آنقدر در خجالت بی پوشش بودن در حضور او گرفتن دستم تو دستش بودم که دیگر جایی برای خجالتی دوباره نمی ماند. پردیس جارو را کنار شیشه ها به زمین گذاشت و خطاب به پیروز گفت " شرط می بندم شما به خاطر اینکه گناه نگین را کم کنید شکستن لیوان را به عهده گرفتید و گرنه من بهتر از هرکسی نگین را می شناسم.

دیدم که پیروز لحظه ای به چشمان سبز و زیبای پردیس خیره شد و بعد با لبخندی گفت : فکر نمیکنم گناهش خیلی سنگین باشد اما راستش مقصر من بودم . پردیس نگاه را از او برگرفت و به جمع آوری خرده شیشه ها مشغول شد. برای اینکه سر راه جاروی او نباشیم پیروز همانطور که دستم را گرفته بود از جا بلند شد من نیز ناچار بلند شدم و دستم را کشیدم تا او دستش را رها کند اما او نگاهی به من کرد و بعد مرا به طرف صندلی دیگر آشپزخانه بردو به من گفت تا روی آن بنشینم و بعد خودش نیز صندلی دیگری بیرون کشید و روی آن نشست . پیروز بعد از بستن دستم از جا برخاست و زیر شیر ضرفشویی دستانش را شست و با تعارف پدر به طرف اتاق پذیرایی رفت . به محض بیرون رفتن پیروز از در آشپزخانه غرغر های پردیس شروع شد. 
"دختره ی دست وپا چلفتی. احمق بی شعور. من تو را می شناسم به خاطر خود نمایی حاضری سرت رو هم بدی..."

صدای مادرصدای پردیس را قطع کرد . " بسه دیگه اتفاقی است که افتاده من که گفتم تو بمون حالا دیگه لازم نیست تو سر و کله هم بزنید. "

پردیس از آشپزخانه خارج شد و در همین حین صدای زنگ در منزل به صدا در امد . بقیه از راه رسیده بودند . پریچهر به همراه یاسمین و دیگر دخترعموها بود به محض اینکه به منزل آمدند برای پیدا کردن آمادگی رویارویی با پیروز به آشپزخانه آمدند که با دیدن من روی صندلی آشپزخانه و مادر که مشغول تمیزکردن خونها از کف آشپزخانه بود چگونگی ماجرا را پرسیدند و مادر برای اینکه پاسخی داده باشد گفت که لیوان از دست نگین افتاده و دستش را بریده . احساس خیلی بدی داشتم و فکر میکردم الان همه درباره ام چه فکرهایی که نمی کنند. در همین حال به یاد دفترخاطراتم افتادم که همچنان روی مبلی داخل هال افتاده بود. با چشم به دنبال شخص معتمدی می گشتم تا سفارش کنم آنرا برایم بیاورد. با دیدن پوریا با خوشحالی او را صدا زدم. " پوریا پوریا بیا داداشی " بعد از رفتن پوریا به دور و اطراف نگاه کردم و در این فکر بودم که دفتر را کجا پنهان کنم که پردیس آن را نبیند. بهترین جایی که به فکرم رسید زیر تشک تختم بود و برای اطمینان بیشتر آن را درست وسط تشک قرار دادم و برای عوض کردن لباس به سسرعت به طرف کمدم رفتم . زمانی که به اتاق پذیرایی رفتم پیروز داشت با پدر و عمویم صحبت می کرد. او علت زود رسیدنش را تعویض بلیتش اعلام کرد. رفتم و کنار نیشا نشستم و به پیروز که با لبخند به نوید نگاه می کرد چشم دوختم تازه آن وقت بود که فرصت کردم چهره او را به دقت ببینم . قد او یک سر و گردن کوتاه تر از نوید بود . با این حال می شد به گفت که قد بلند است . البته نوید پسرعمویم خیلی بلند قد و باریک اندام است ، یعنی در حقیقت بلند قدترین عضو خانواده پدری ام به شمار می آید و پردیس به او می گوید نردبام دزدا ، البته نه جلوی خودش. اما پیروز مانند پسرعموی دیگرم نیما چهارشانه و قوی هیکل بود . پیروز خیلی زیبا نبود اما  فوق العاده جذاب بود حتی با وجودی که نیمی از موهایش ریخته بود . به خصوص زمانی که نگاهش روی کسی متمرکز می کرد و در همان حال ابروان مشکی و پرپشتش را در هم گره می کرد . اما تنها چیزی که من فکرش را نمی کردم این بود که هنوز پس از گذشت این سالها نمی توانستم رنگ چشمانش را تشخیص بدهم. چشمان پیروز رنگی بین عسلی و طوسی و یا شاید سبز کم رنگ بود. نکته قابل توجه این بود که چشمانش مانند شیشه  رنگ و وارنگ بود یعنی مانند این بود که هر لحظه به رنگی در می آید. چیز دیگری که توجه مرا خیلی جلب کرد مژه های بلند و برگشته اش بود که زیبایی خاصی به چشمان خوش رنگش می داد. بینی اش متناسب و لبانش کمی برجسته و خوش ترکیب بودند. صورتش عضلانی و دارای چانه ای تقریبا چهارگوش بود که نشان دهنده اراده مصممش بود. رنگ پوستش نیز سبزه مهتابی و با سه تیغه ای که کرده بود صاف صاف بود . رنگ پوستش درست رنگ پوست پریچهر بود و من با بدجنسی فکر میکردم او بیشتر از هرکس به خواهرم پریچهر می آید و میتواند زوج مناسبی برای او باشد. صدای خنده بقیه مرا به خود آورد با گنگی به اطراف نگاه کردم و تازه متوجه شدم که پیروز مشغول گفتن لطیفه ای بوده است. به غیر از من همه  در حال خنده بودند چون من اصلا لطیفه را نشنیده بودم . به نیشا نگاه کردم تا ازاو بپرسم که پیروز چه گفته است که نگاهم به پردیس افتاد که همچنان که به پیروز نگاه می کرد لبخندی بر لب داشت. چهره پردیس در این لحظه آنقدر زیبا بود که تا چند لحظه نتوانستم چشم از او بردارم. در نگاه پردیس چیز متفاوتی را می دیدم چیزی که تا به حال آن را ندیده بودم. این نگاه درست مانند آن نگاهی بود که پردیس زمانی به پسرعمه ام سروش می انداخت. اما هم اینک پردیس طوری به پیروز نگاه می کرد که مرا به فکر انداخت نکند او از پیروز خوشش آمده باشد . چون خواهرم همیشه طوری در مورد مردان صحبت می کرد که گویی از هیچ مردی خوشش نمی اید . نیشا سرش را جلو آورد و زیر گوشم گفت : نگین به نظرت چطوره ؟

"بد نیست منکه اصلا قیافه اش یادم نبود تو چطور؟ "

" خیلی کم یادم بود اما خیلی فرق کرده "

لبخند زدم و آهسته پرسیدم : " بهتر یا بدتر ؟ "

نیشا نگاه معنا داری همراه با لبخند به من انداخت و گفت : خیلی ناز شده است . با تعجب به نیشا نگاه کردم که با چشمانی خمار به او چشم دوخته بود بعد به پیروز نگاه کردم و با خود گفتم چه نازی در او می بیند که من نمی توانم آن را ببینم.

صدای پیروز که خطاب به عمو ناصر بود توجه مرا جلب کرد.

 " پسردایی شما نمی خواهید افراد خانواده را به من معرفی کنید؟ "

عمو ناصر خنده ای کرد وگفت : چرا دایی جان اما ماشاالله تعداد اونقدر زیادن فکر میکنم باید چند بار اسم هایشان را بگویم تا بتوانی به خاطر بسپاری .

همه خندیدن و عمو ناصر ابتدا به عمه سولان اشاره کرد و گفت : عمه سولان را که به خاطر داری ؟

پیروز سرش را تکان داد و با لبخند به او نگاه کرد و گفت : بله ایشان را به خوبی به یاد دارم . عمه جان یادت می آید آخرین لحظه ای که می خواستم از شما جدا شوم به من چی گفتی ؟

عمه سولان چینی به پیشانی انداخت و گفت : راستش دیگه خیلی پیرتر از آن شدم که حرف پانزده شانزده سال پیش به خاطرم بماند.

اما من اون حرف شما را به خوبی به یاد دارم ، شما به من گفتید که درسته که داری میری فرنگ اما یادت باشد که همیشه نتیجه طهماسب خان هستی و سعی کن تیره و طایفه ات را فراموش نکنی .

عمه سولان با احساس غرور خندید و در همان حال اشک در چشمانش پر شد . ناخودآگاه به طرف پردیس نگاه کردم به خوبی می  دانستم که او هم اینک چه احساسی دارد ، حدسم درست بود . همان طور که فکر کرده بودم پردیس با چشمانی که از آن تمسخر و نفرت می بارید به او نگاه کرد. بارها از پردیس شنیده بودم که می گفت از عمه سولان که گاهی اوقات احساس میکند کسی است خیلی بدم می آید.

صدای عمو که نوید را به پیروز معرفی می کرد باعث شد که نگاهم را  به طرف آنان بچرخانم پیروز به نوید لبخند زد و گفت : " نوید را که به خوبی می شناسم چون با آن موقع هایش هیچ فرقی نکرده فقط قدش که ماشاالله ..." و بعد سوتی کشید و به بالا اشاره کرد . عمو خندید و بعد به پوریا اشاره کرد و گفت : اینم سردار قوم فروغی آقا پوریای گل که همون سال چشم مارو به دیدنش روشن کرد. پوریا با خجالت گردنش را کج کرد و با لبخند به پیروز نگاه کرد.

" دایی ناصر پوریا آخرین پسرتونه ؟ "

" پسر من هم هست اما در اصل پسر نادره " پیروز با لبخند به پوریا نگاه کرد و سرش را تکان داد و بعد از لحظاتی گفت : راستی این رفیق ما نیما خان کجاست ؟

" امشب شیفتش بود اما فردا به خدمت می رسه "

" دایی به سلامتی نیما دکتراش را گرفت ؟ " ناصر با افتخار سرش را تکان داد و گفت : آره نیما دو ساله که دکترایش را گرفته غلاوه بر اداره یک مطب یک شب در میان هم در بیمارستان مهر کشیک دارد.

عمو ناصر گفت : خوب حالا نوبت معرفی دخترای گلم است . عمو ناصر اول ا ز همه به پریچهر که مشغول خالی کردن پوست میوه به داخل سطل کوچکی بود اشاره کرد و گفت : پریچهر دختر ارشد و خیلی خانم برادرم نادر است . به پیروز نگاه کردم تا واکنش او را ببینم . پیروز با لخندی که گوشه لبش بود به دقت به پریچهر نگاه کرد . پریچهر در آن لحظه چنان سرخ شده بود که با خود گفتم همین الان است که پس بیافتد. عمو با لبخند چشم از پریچهر گرفت و به یاسمین اشاره کرد و گفت : یاسمین خانم دختر دوم بنده . پیروز با همان لبخند به او خیره شد و بدون کلامی سرش را تکان داد. عمو به نیشا اشاره کرد و گفت : نیشا خانم دختر سومم . احساس کردم نیشا با عشوه به پیروز نگاه کرد و باز پیروز مثل دفعات قبل با دقت به او نگاه کرد . بعد عمو ناصر با چشم به دنبال پردیس گشت و با دیدن او گفت : اینم پردیس خانم دختر دوم ناصر. پردیس مغرورانه به پیروز خیره شد و پیروز نیز با لخندی معنی داری سرش را تکان داد. عمو ناصر به من اشاره کرد و گفت : اینم نگین مغز متفکر فامیل فروغی . بدون اینکه به پیروز نگاه کنم سرم را به زیر انداختم و با خود گفتم : این تعریف عمو با اون خرابکاری که به بار آوردم نمی خورد.

صدای پیروز مرا از فکر بیرون آورد . " نگین راستی دستت در چه حالیه ؟ " او نام مرا با چنان صمیمیتی بیان کرده بود که فقط در آن لحظه به این فکر می کردم که حرف و حدیث های پردیس را چگونه باید تحمل کنم . به پیروز نگاه کردم و با خجالت گفتم : خوبه متشکرم . پیروز به من خیره شد و لبخندی گوشه لبش بود. خیلی زود نگاهم را از او گرفتم و به کف سال خیره شدم . در همان حال صدای عمو را شنیدم که مشغول معرفی نوشین به پیروز بود . اما دیگر نگاهی به او نکردم . آن شب تا پاسی از شب با خنده و صحبت گرم بود گویی هیچ کس خواب به چشمش راه نمی یافت در این بین هیچکس به فکر پیروز نبود که شاید بخواهد استراحت کند . خستگی و خواب بدجوری بر من غلبه کرده بود و احساس می کردم چشمانم خود به خود می خواهد بسته شود. از جا بلند شدم و به آرامی جمع را ترک کردم. به ااقم رفتم و دیگر به این فکر نکردم که پیروز منزل ما می ماند یا به منزل عمویم می رود . به محض اینکه به اتاقم رسیدم لباس خوابم را پوشیدم و خودم را روی تخت انداختم و خیلی زود به خواب رفتم .

صبح روز بعد وقتی از خواب برخاستم پردیس را روی تختش دیدم. با بیحالی به ساعت دیواری  اتاق نگاه کردم و با دیدن ساعت نه و نیم به این فکر افتادم باید از رخت خواب بیرون بیایم. به آرامی از تخت پایین آمدم و پنجره ی آتاقم را که نیمه باز بود تا آخر باز کردم و نفس عمیقی کشیدم . در همان حال چشمم به دستم افتاد که باند پیچی شده بود به آرامی باند دستم را باز کردم و در همان حال به یاد لمس دستم توسط پیروز افتادم و با خود فکر کردم شب گذشته از اینکه دستم توسط مرد غریبه ای لمس می شد هیچ هیچ احساسی نداشتم اما حالا که فکرش را می کردم احساس عجیبی به من دست داده بود که خودم هم نمی دانستم چه احساسی است . ترس بود؟ خجالت بود  یا لذت ؟ باند آغشته به بتادین به زخم دستم چسبیده بود و موقعی که می خواستم آن را از کف دستم جدا کنم سوزشی در کف دستم پیچید و باعث شد آهی از درد بکشم . با جدا شدن باند از محل بریدگی که به اندازه ی دو سانت بود از جای زخمم دوباره خون بیرون زد. باند را سر جایش گذاشتم و با دست دیگرم به آرامی روی زخم را گرفتم در همان حال به خاطر سوزشی که در کف دستم ایجاد شده بود آهی کشیدم. پردیس که از خواب بیدار شده بود روی تختش غلتی زد و به طرفم چرخید و با بی حالی گفت : أه چه خبرته آخ آخ می کنی ؟ اونقدر ناله کردی تا بیدارم کردی . چیه یه خون دیدی ، خوب می خواستی حواستو جمع کنی فوری با دیدن یک مرد هول نشی . به پردیس نگاه کردم و گفتم : سلام . زیر لب پاسخ سلامم را دداد . پردیس پس از لحظه ای به طرفم برگشت و بعد از اینکه روی تختش نیم خیز شد گفت : خب تعریف کن دیشب چه اتفاقی افتاد ؟ لحن پردیس تنها حالتی که نداشت دوستانه بود. بیشتر به یک مستنطق شبیه بود . لبه تختم نشستم و گفتم : قرار بود چه اتفاقی بیافتد ؟ پردیس چشمانش را به من دوخت و گفت : از زمانی که پیروز از در وارد شد تا موقعی که ما آمدیم را تعریف کن .

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : اتفاق خاصی نیفتاد پیروز زنگ زد و گفت تا میدان هفت تیر آمده و بعد از من خواست نشانی منزل را بدهم . بیست دقیقه بعد هم منزل آمد و هنوز ننشسته بود که شما امدید  .

" همین ؟ تو گفتی و منم باور کردم بقیشو بگو. " با لحنی که سعی کردم نشان دهم خیلی آرامش دارم گفتم : تو منتظری چی از من بشنوی ؟

" پیروز با تو دست داد ؟ "

گفتم : " نه " پردیس نیشخندی زد و گفت : آره جون خودت اون موقع که دستت رو گرفته بود تا مثلا خون ریزی نکنه معلوم بود قبل از اینکه بیاییم حسابی ...

با نفرت به او نگاه کردم و گفتم : پردیس تو خیلی غیر قابل تحملی رفتار نفرت آورت به این نمی خوره که خواهر من باشی من واقعا برات متاسفم .

 وبعد از جا بلند شدم و در حالی که سعی میکردم جمع شدن اشک در چشمانم را ازدید او پنهان کنم از اتاق خارج شدم . وقتی از اتاق خارج شدم در را پشت سرم بستم و مدتی داخل راهرو ایستادم و بعد در حالی که بغضم را فرو میدادم به طرف طبقه پایین به راه افتادم . نمی دانم قصدم از پایین رفتن چه بود اما در آن لحظه دوست داشتم هرجایی باشم غیر از بودن در اتاقم . هنوز چند پله سالن نمانده بود که در جا خشکم زد . در یک لحظه نگاه وحشتزده من با نگاه متعجب پیروز در هم گره خورد.

پیروز در حالی که به طور کامل لباس پوشیده بود در هال روی مبل تک نفره ای نشسته بود و در دستش روزنامه ای بود. جایی که او نشسته بود درست مقابل پله های طبقه بال بود و او بدون گفتن کلامی با چشمهای نافذش به من خیره شده بود. آنقدر از حضور پیروز در منزلمان جا خوردم که در یک لحظه فراوش کردم که چه باید بکنم و از طرفی نگاه نافذ پیروز به همراه لبخندی که گوشه لبش بود و بدون هیچ شرمی با لذت سر تا پایم را می کاوید احساس چندش آور و ناخوشایندی را به من داد. بیش از این تردید را جایز ندانستم و به سرعت به طرف در اتاقم رفتم . بعد در اتاقم را به شدت باز کردم . پردیس که شغول صاف کردن رویه تختش بود با ورود ناگهانی من یکه خورد . ن با گریه خودم را روی تختم انداختم. پردیس وقتی دید از ته دل گریه می کنم فکر کرد از حرفی که به من زده آن قدر ناراحت شده ام . احساس کردم از حرفش پشیمان شده چون به طرفم امد و لبه تخت نشست اما معذرت نخواست چون خصاتش این بود که فکر می کرد با معذرت خواهی از من خودش را سبک می کند . صدای اورا شنیدم که گفت : نگین خیلی بچه ای فکر نمی کردم با یک کلام اینجوری بشینی و آبغوره بگیری . پاشو خجالت بکش می دونم گریه ات از چیه نمی خواد اینقدر بهانه بگیری. به او گفتم : تو اصلا خواهر خوبی نیستی من همیشه دلم میخواست می توانستم با تو خیلی صمیمی شوم . اما تو هر وقت تونستی با کوچک ترین بهانه ای نیش و کنایه زدی . الان هم اگر به جای اینکه تیکه بندازی می گفتی پیروز خونه ماست من اینجور بلند می شدم برم پایین اون من رو ببینه .

پردیس با چشمانی که از تعجب گرد شده بود گفت : چی گفتی ؟ پیروز کجا بود ؟ نگاهش کردم و گفتم : تو سالن پایین روی مبل جلوی در حال نشسته بود و داشت روزنامه می خواند . پردیس لبهایش را به هم فشرد و گاهی به اندامم درون لباس خواب نازکم انداخت و بعد سرش را تکان داد و گفت : بلند شو اینقدر فکرش را نکن او بدتر از اینها را هم دیده مثل اینکه فراموش کردی پانزده سال خارج زندگی کرده ، من که بودم از اینکه قیافه واقعی مرا بدون چادر چاقچور دیده خیلی هم عشق می کردم .پردیس بعد از عوض کردن لباسش بدون گفتن کلامی از اتاق خارج شد ومن بعد از اینکه رویه تختم را صاف کردم به طرف آینه قدی رفتم و خودم را در آن برانداز کردم می خواستم بدانم پیروز مرا در چه وضعیتی دیده است. لباس خواب صورتی ام از نظر بلندی مشکلی نداشت اما تنها عیب آن این بود که کمی نازم بود و در ضمن یقه گرد باز و آستین های کوتاهی داشت که خوشبختانه موقعی که او مرا دید موهای لخت و بلندم روی سینه و بازوانم را پوشانده بود. با ناراحتی موهای را با دست جمع رد و سرم را تکان ادم بعد به طرف کمد رفتم تا لبلاسم را عوض کنم تا برای صرف صبحانه پایین بروم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط محبوبه نظرات () |