رمان ایرانی

خیلی وقت است که سراغت را نگرفته ام ، خیلی حرفها دارم که بنویسم ، دوست داشتم زود تر این خاطراتی را که در دلم انبار شده  بر روی ورق های سفیدت پیاده کنم. اتفاقات ماه گذشته آنقدر است که تمام آنها در این لحظه به مغزم هجوم آورده و باعث شده که ندانم از کجا باید شروع کنم . بعد از آمدن پیروز مهمانان زیادی از کردستان برایمان آمدند و سرمان را حسابی شلوغ کردند تا مدتی وقت سرخاراندن را نداشتیم . بعد از ده روز مهمانان رضایت دادند که تهران را ترک کنند و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم . اما عمه سولان هنوز به سنندج نرفته و بعد از ده روز که منزل عمو ناصر بود که رضایت داد چند روزی هم منزل ما بماند . من دعا میکردم که در این مدت حرفی نزند که پردیس جوابش را بدهد . چون میدانم خواهرم نه ملاحظه مهمان بودن او را میکند و نه کاری به این درد که او بزرگتر است. سروش فردای شبی که عمو همه ما را برای شام دعوت کرده بود به سنندج برگشت و فکر میکنم موقع رفتن خیلی  ناراحت بود چون پردیس اورا خلی اذیت کرد. دلم خیلی برای سروش میسوزد چون میدانم هنوز عاشقانه پردیس را دوست دارد. اما نمیدانم یا پردیس نمیفهمد یا از سروش به خاطر نامزد کردن با مارال انتقام بگیرد. با اینکه ما میدانیم نامزد کردن او تقصیر خودش نبوده اما فکر میکنم این کار او برای پردیس خیلی گران تمام شده بود.

آن شب پردیس آنقدر خودش را برای پیروز لوس کرد که احساس کردم کم مانده سروش فریاد بکشد. اما یک چیز را فهمیدم و آن اینکه بر خلاف نظر نیشا که میگفت با این رویه ای که پردیس پیش گرفته زودتر از پریچهر باید شیرینی عروسی پردیس را بخوریم ، پردیس هیچگونه علاقه ای به پیروز ندارد و در این مدت هم نقش بازی میکرد و مطمئنم پیروز هم متوجه شده بود چون موقعی که به خانه برمیگشتیم پیروز هم با ما آمد و در فرصتی که با من وپردیس تنها شد به او گفت : نمیدونم امشب با توجه به من دل کدوم بیچاره ای رو سوزوندی و بعد لبخند زد. پردیس هم به او لبخند زد اما چیزی نگفت.  یک خبر دیگر اینکه از وقتی او به ایران آمده رابطه من و نیشا کمی سرد شده است و البته این سردی از طرف من نبود و این نیشا است که خودش را ازمن دور میکند . اما به هر صورت گاهی هم کم و بیش هم را میبینیم . نیشا هربار که به من میرسد میپرسد : پیروز خونتون نیامده ؟ نمیدانم چرا ولی با اینکه پیروز بیشتر از اینکه به منزل ما بیاید به خانه آنها میرود اما او به این مسئله خیلی اهمیت میدهد که پیروز بیشتر به خانه کدام پسر دایی پدرش میرود . شاید بخاطر اینکه با اینکار محک میزند که پیروز کدام دختر از این دو خانواده را بری ازدواج انتخاب میکند. راستش از اینکه همه دختران فامیل به جز پردیس که اصلا تو نخ پیروز نیست و همچنین من و نوشین که فعلا کسی ما را آدم حساب نمیکند نشستن ببینن کی پیروز سرش درد میگیره تا بیاد اونا رو بگیره حالم بهم میخورد. حتی خواهر خودم پریچهر که هفته گذشته یک خواستگار خوب برایش پیدا شده بود بدون اینکه اجازه بدهد تا خانواده داماد به خونمون بیاد جواب رد داده است. در ضمن چند روزی است که از بیتا خبر ندارم اما هفته پیش که منزلشان زنگ زم به من گفت که سام به او گفته  تا آخر این ماه با خانواده اش به خواستگاری او میرود من ازاین بابت خیلی خوشحالم . راستی یک خبر خیلی مهم که آن را فراموش کرده بودم این است که قرار است به همراه عمه سولان به سنندج بروم و مدتی پیش عمه سوزه بمانم . تازه خبرها یکی یکی یادم میاد و آن اینکه چند شب پیش پردیس که خیل یسرحال بود به من گفت که تازگی متوجه شده نوید بدجوری به من خیره میشود و من به او گفتم که تا به حال متوجه چنین چیزی نشده ام . اما پردیس گفت نگاه نوید به من ممثل نگاه یک شوهر به همسرش است که من از این حرف پردیس خیلی خجالت کشیدم . پردیس از تصور اینکه من و نوید با هم ازدواج کنیم خیلی خندید. میگفت شما دوتا مثل فیل و فنجان میمونید . شاید هم حق داشت چون قد من حتی به شانه های نوید هم نمیرسید. بعضی اوقات پردیس با همان اخلاقی که گاهی اوقات فکر میکنم در همان لحظه خیلی دوست دارم خفه اش کنم و مرا خیلی اذیت میکند اما با این حال خیلی دوستش دارم چون علاوه بر اخلاق بدش گاهی اوقات خیلی هوایم را دارد. البته این دوست داشتن دلیل بر این نمیشود که هنوز آزادانه بتوانم دفتر خاطراتم را بنویس چون همین الان که مشغول نوشتن هستم توی انباری هستم و از یک کارتن برای زیر اندازم استفاده میکنم تا دفترم را بنویسمم و بعد آنرا سر جای همیشگی اش که بین خرت و پرت های پدر هست میگذارم. دست از نوشتن برداشتم و دفترم را داخل مشمایی مشکی گذاشتم و از زیر زمین خارج شدم. وقتی از پله ها بالا می آیم مادر را دیدم که مشغول پهن کردن قالیچه ای روی تخت چوبی گوشه حیاط است میدانستم اینکار فقط بخاطر عمه ام میباشد که عادت دارد عصر های تابستان را در حیاط سپری کند و با کشیدن قلیانی مشغول صحبت شود. آن روز هوا گرمتر از همیشه بود اما مادر به محض رفتن آفتاب از حیاط آن را شسته و هنوز بوی سیمان های خیس خورده به مشام میرسید و این بو لذت خاصی را به من میبخشید . ماد به محض دیدن من گفت : نگین میتونی زغال غلیان عمه را آماده کنی ؟ با خوشحالی گفتم : با همون تور سیمی های  قدیمی  ؟

 " آره فقط مواظب باش خودت رو نسوزونی ."

سرم را تکان دادم و به سراغ وسایل اماده کردن قلیان رفتم . این کار را خیلی دوست داشتم و موقعی که این کار را میکردم احساس میکردم در زمانهای قدیم زندگی میکنم و برای خودم رویایی میبافتم . پس از اماده کردن قلیان ان را داخل سینی گذاشتم و بعد آن را روی تخت گذاشتم . عمه لبخندی زد و گفت : نگین ماشاالله برای خودش خانومی شده . و بعد رو به مادر کرد و گفت : تا چشمتو به هم بذاری هنوز اون دو تا رو رد نکرده باید به فکر این یکی باشی . مادر سرش را به علامت تایید تکان داد و با لبخند به من نگاه کرد. با خجالت از جا بلند شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم . طبق معمول پردیس را دیدم که مشغول ریخت و پاش اتاق میباشد . او تمام کتابهای کتابخانه اش را روی زمین پخش کرده بود و به اصطلاح داشت کتابخانه اش را تمیز میکرد . با دیدن او لبخندی زدم و گفتم : فکر نمیکنم این کتابخانه هیچ وقت مرتب شود . پردیس بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد بدون مقدمه گفت : مثل اینکه فردا شب قراره بری ؟

نمیدونم اگه امروز پدر بتواند بلیط بگیرد شاید فردا برویم. پردیس سرش را تکان داد و گفت : خوبه . مدتی همانجا نشستم و به کارهای او نگاه کردم و بعد بلند شدم و ار اتاق خارج شدم.

سلام دفترم برخلاف همیشه که ورقهایت را در انباری خانه مان سیاه میکردم این بار نوشته هایم را بر فراز ابرهای و از روی صندلی هواپیما مینویسم. مهماندار هواپیما همین الان اعلام کرد که امروز هوا صاف و آفتابیست و درجه هوا ...درجه بالای صفر است . اما من فکر میکنم وقتی به سنندج برسیم درجه هوا خیلی کمتر میشود. از اینکه به مسافرت میروم خیلی خوشحالم و احساس خوبی دارم هرچند که پیش از اینکه با پدر و مادر خداحافظی کنم دلم گرفته بود و کم مانده بود از آمدن به این سفر انصراف بدهم اما نمیدانم شوق سوار شدن به هواپیما و یا چیز دیگر بود که بدون اینکه بخواهم حتی اشکی بریزم به همراه عمه سوار هواپیما شدم . اما همین که سوار هواپیما شدم تازه حس کردم خیلی دلم برای پدر و مادر و برادر و خواهران و به خصوص پوریا که با نگاه مظلومی به من نگاه میکرد تنگ شده . حتی دلم برای پردیس خیلی تنگ شده به خصوص که پیش از آمدن به من گفت در این مدتی که آنجه هستم برایش نامه بنویسم خیلی خوب منظورش را فهمیدم که او میخواهد از سروش برایش بنویسم که در سنندج چه کار میکند و به من گفت که من هم برایت هر اتفاقی که توی تهران بیفتد مینویسم . خیلی خنده ام گرفته بود. فکرنمیکردم چیزی در تهران برایم مهم باشد . در حالی که او را میبوسیدم به او قول دادم کوچکترین چیزی را در نامه ام جا نیندازم. موقعی که از پردیس جدا میشدم  او گفت که فکر نمیکند اتاق مشترکمان بدون حضور من خیلی صفایی داشته باشد و همین حرف او باعث شد آنقدر احساس خوشحالی کنم که به  او بگویم اگر خیلی احساس  تنهایی میکند من به سنندج نمیروم  ، ولی پردیس گفت نه تروخدا یه چیز گفتم تا خاطره خوبی از وداعمان داشته باشی تو بری خیلی بهتره چون من دوست دارم کمی تنها باشم تا وقتی برگردی رفتار جدیدی را در قبال تو در پیش بگیرم. میدانم پردیس مرا به عنوان سفیری به سنندج روانه میکند تا بفهمد که سروش به او علاقه دارد یا نه ؟

عمه جان کنجکاو است ببیند من چه مینویسم و من به او گفتم که قرار است با یک برنامه ریزی دقیق برای سال تحصیلی جدید آماده شوم و عمه کلی از من تمجید کرد و گفت که در سنندج سروش میتواند در درسها به من کمک کند . من از اینکه عمه خیلی سواد ندارد تا سر از کارهای من دربیاورد خوشحالم  اما از این جهت که به او دروغ گفته ام احساس ناراحتی وجدان میکنم . احساس میکنم عمه خیل یبه نوشته هایم دقت میکند درست است که او سواد زیادی ندارد اما بلاخره میتوانند اسمها را بخواند پس تا بیشتر از این متوجه چیزی نشده فعلا خداحافظ. دفترم را بستم و نگاهی به عمه که با دقت به دفترم نگاه میکرد انداختم و بعد لبخندی زدم و گفتم : احساس میکنم وقتی توی هواپیما مطالعه میکنم سرم گیج میرود . عه سرش را تکنا داد و گفت : آره باید همینطور باشه سعی کن کمی استراحت کنی چیزی از راه  نمانده فکر کنم تا پانزده دقیقه دیگر برسیم .

بیست دقیقه بعد مهماندار هواپیما اعلام کرد تا لحظاتی دیگر هواپیما در فرودگاه سنندج به زمین می نشیند . تحویل گرفتن چمدانها و خارج شدن از سالن نیم ساعت طول کشید . موقعی که ما از در سالن خارج شدیم سروش را منتظر خودمان دیدیم. سروش با دیدن من و عمه جلو آمد  و پس از سلام و احوالپرسی ساکهایمان را از دستمان گرفت و به اتفاق هم به طرف خودرواش که در توقفگاه فرودگاه بود حرکت کردیم. خیلی سال بود که به سنندج نیامده بودم . هوا عالی بود و دلتنگی من برای خانواده ام با دیدن منزل قصر مانند عمه جان فراموش شد . مستخدم چمدان مرا به اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند برد .اتاقی که عمه جان برایم در نظر گرفته بود اتاقی بزرگ و خالی از اثاثیه بود که فقط یک تخت در گوشه ای از اتاق بود با یک میز و صندلی که کنار پنجره بود . به دور و بر اتاق نگاه کردم و با خود فکر کردم در وسعت خالی اتاق یک فوتبال جانانه جان میدهد . ازاتاقی که به من داده بودند خوشم نیامد البته دور ازانتظار هم نبود چون عمه هیچوقت دختری نداشت تا بداند سلیقه یک دختر جوان چه میتواند باشد . چمدانم را کشان کشان و با زحمت زیاد روی میز گذاشتم میخواستم لباسم را عوض کنم اما هرچه نگاه کردم نه حمامی در اتاق دیدم نه دستشویی و نه کمدی که لباسهایم را آویزان کنم . احساس کردم خیلی توی ذوقم خورد . اتاقم بی شک به یک زندان انفرادی خیلی بزرگ شبیه بود . با دلتنگی به طرف پنجره رفتم تا منظره باغ را ببینم که جز یک درخت بزرگ که با تمام شاخه هایش جلوی پنجره را گرفته بود چیز دیگری ندیدم. از حرص دندان هایم را بهم فشردم و آنقدر ناراحت بودم که دلم میخواست گریه کنم . احساس کردم با فرستادن من به این اتاق به شخصیتم توهین شده . بدون اینکه لباسم را عوض کنم در اتاق را باز کردم و به بیرون رفتم . وقتی از پله ها پایین آمدم سروش را دیدم که در حال آمدن به داخل بود . سروش لبخندی به من زد و گفت : اتاقت رو پسندیدی ؟ انقدر از حرفش جا خوردم که نزدیک بود بزنم زیر خنده اما به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم : آره بهتر از این نمی شود از سلیقه عالی و مهمان نوازیتان مشکرم . راهم را کج کردم و به محوطه حیاط رفتم . آنجا بود که احساس کردم چشمانم پر از اشک شده است . نمی دانم چه مدت بود که در حیاط قدم می زدم که با صدای مستخدم رویم را برگرداندم و او را دیدم که میگفت : خانم ... خانم ... . سرم را تکان دادم و گفتم : بله بفرمایید؟

" خانم فروغی  کارتان دارد . "

" باشه می آیم . "

" ایشان همین الان می خواهند شما را ببینند. "

لحن او طوری بود که احساس کردم خیلی حرصم را در آورد . بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : شمابروید من خودم می آیم . سرش را تکان داد و از آنجا رفت . وقتی به ساختمان برگشتم عمه روی صندلی راحتی اش کنار شومینه خاموش نشسته بود و منتظر من بود. عمه مشغول گوش کردن به رادیو بود و با دیدن من صدای آن را کم کرد و گفت : نگین من باید قبل از هر چیزی به تو بگویم وقتی من کارت دارم باید اگر آب دستت بود زمین بگذاری و بیایی . متوجه شدی ؟ پاسخی ندادم . اما او مثل این بود که پاسخ مثبت از من شنیده باشد زیرا گفت : خوب این از این . اما نکته دوم یک سری شرایط است که تا موقعی که اینجا هستی خوب است آن را بدانی . اول اینکه دوست ندارم تنهایی در باغ قدم بزنی . قدم زدن دختر جوان به تنهایی خوب نیست و ممکن است باعث خطر شود.

انقدر از عمه ناراحت بودم که برای فرو نشاندن حرصم با خودم گفتم :  حتما برای خودش در باغ اتفاقاتی افتاده که تجربه دارد. عمه به خجالت دادن من راضی شد چون لحنش کمی ارام شد و گفت : حالا برو لباست را عوض کن و زود بیا اینجا سر ساعت هفت شام می خوریم. از جا برخاستم و به اتاق کذایی رفتم و یک دست لباس از ان برداشتم و آن را برداشتم. لباسم بلوزی به رنگ زرشکی روشن بود که یقه گرد و بسته و آستین های بلندی داشت . دامنم همان مشکی بی قواره کذایی بود که پردیس با این لقب مفتخر کرده بود . از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم  عمه روی همان صندلی نشسته بود و با صدای آرامی به او سلام کردم . لبخندی زدم اما او مثل مجسمه ای به من خیره شد و بدون کلامی به کتابش نگاه کرد . او با صدای آرامی گفت :     

" من نمیدانم تهران چه چیزی دارد که هرکس در آن زندگی می کند از بیخ و بن تغییر می کند . "  نفهمیدم مخاطبش من بودم یا با خودش حرف میزد اما وقتی کلامش را ادامه داد منظورش را فهمیدم . " اون موقع ها یادم می آید ما جلوی پدر و برادرمان هم چادر از سرمان نمی افتاد اما حالا ..." عمه طوری صحبت میکرد که گویی من برهنه آنجا نشسته بودم . در یک لحظه خودم هم به شک افتادم شاید لباسم خیلی به بدنم چسبیده بود . به خاطر آوردم این لباس را پوشیدم تا ان را امتحان کنم و بعد در چمدان بگذارم پردیس گفت : خوبه دیگه یک سره شدی و کسی نمی تواند ببیند چی داری و چی نداری . حالا شدی باب طبع عمه جان . صدای عمه مرا از فکر در آورد. " پروین از اولش هم با سنت های ما مخالف بود . "

پروین نام مادرم بود و من متعجب بودم که چرا عمه این حرف را پیش کشیده است . به خودم جرات دادم و با صدایی که سعی کردم تن ان به آرامی باشد گفتم : چطور مگه عمه جان ؟ عمه نفس عمیقی کشید و گفت : وقتی پروین همسر نادر شد فکر میکنم نادر به او رسم و رسومات خانوادگی مان را تذکر داد اما مطمئنم که نادر یا زیاد جدی آن را عنوان نکرد و یا پروین خیلی سر سخت بود هیچ وقت آنطور که ما میخواستیم نشد . حالا هم دیگر نادر آنقدر تحت سلطه اوست که پاک یادش رفته که برای کرد تعصب به اندازه زندگی اش ارزش دارد . این چند وقتی هم که تهران بودم متوجه شدم نادر دیگر پاک قوم و طایفه خود را فراموش کرده و آن نادر قدیم نیست . او حتی نمیبیند لباسهایی که دخترانش  به تن میکنند چقدر زننده و ناجور است . و بعد از آن آهی کشید و  گفت : هی هی هی ... . حرفای عمه قدری بیشتر از گنجایش مغزم بود . اما حالا که حرف لباس بود عمه اشاره کرده بود که لباس های ما جلف و زننده است وقتی خوب فکر میکردم میدیدم جز لباس شرابی رنگ پردیس که فقط قسمت آستین هایش از حریر بود مورد دیگری نبود که به ما بگوید که جلف لباس می پوشیم . نفرت به یکباره وجودم را فرا گرفت . در یک لحظه به فکرم رسید که از او بپرسم هم اکنون لباس من چه عیبی دارد . در حالی که سعی کردم لحنم را کنترل کنم گفتم : میشه بپرسم الان لباس من چه ایرادی دارد ؟ عمه نگاهی به من انداخت و گفت : لباست خیلی زننده است . یک دختر جوان باید سعی کند کمتر از این جور لباسها به تن کند . چشمانم گرد شده بود و در یک لحظه احساس کردم عمه به جای عینک طبی از عینک دیگری استفاده میکند. به یاد یکی از دوستانم افتادم که میگفت یک عینک در خارج اختراع شده که وقتی آنرا به چشم میزنند می توانند هر کس را بدون لباس ببینند . آن روز ما خیلی خندیدیم و حرفهای او را به شوخی گرفتیم اما در یک لحظه ناخود آگاه به یاد دوستم افتادم و با خود فکر کردم نکند عینک عمه هم از همان عینک هاست . نگاهی به لباسم انداختم و گفتم : این لباس زننده است ؟ عمه در حالی که از جا بر میخواست گفت : کاری به پوشیدگی لباس ندارم منظورم رنگ آن است که تحریک کننده است . نمیدانم شما امروزی ها چطور درس خوانده اید . ما که سواد درست و حسابی نداریم میدانیم قرمز رنگ هیجان زایی است به خصوص برای دختران جوان . سرم را خاراندم و گفتم : تحریک کننده چی ؟ عمه که معلوم بود از بحث با من حوصله اش سر رفته گفت : دختر جان منظورم این است که وقتی مرد جوان و مجردی در یک خانه زندگی میکند یک دختر نباید از لباسهایی استفاده کند که موجب تحریک او شود . این حرف را زد و به طرف اتاق پذیرایی به راه افتاد . حرف عمه مثل آبی بود که روی سرم ریخته شد . از عمه با تمام وجود متنفر شدم . پردیس حق داشت که به او میگفت کفتار پیر بدجنس . به طرف پله ها رفتم و در همان حال سروش را دیدم که از پله ها پایین می اید . سروش با دیدن من لبخندی به لب  آورد . سرم را به زیر انداختم تا او را نبینم . سروش  از پله ها پایین آمد و  مقابل من رسید گفت : نگین جان الان وقت صرف شام است افتخار می دهی تا با هم به اتاق نهار خوری برویم ؟ بدون گفتن کلامی سرم را پایین انداختم و به طرف پله ها رفتم که سروش با حالت تعجب گفت : نگین چی شده ؟ شام نمیخوری ؟ کجا میری ؟ چند تا پله رفته بودم و بعد با حرص به طرف او برگشتم و گفتم : چیزی نشده من شام  نمیخورم  و میرم لباسم را عوض کنم تا مبادا جوان مجردی را تحریک کنم سوال دیگری را نداری؟ و بعد رویم را برگرداندم و در حالی که با حرص کف پایم را به زمین می کوبیدم از پله ها بالا رفتم . وقتی به اتاق کذایی ام رسیدم احساس تنهایی کردم و دلم میخواست گریه کنم . اما دلیلی نداشت خودم را بیش از این عذاب بدهم . من که نمیخواستم تا آخر عمر در این خانه جهنمی زندگی کنم فوقش فردا به منزل عمه بزرگم میرفتم و اگر هم آنجا دست کمی از اینجا نداشت با پدر تماس میگرفت و اگر هم شده با گریه میخواستم مرا از این جهنم نجات بدهد . به یاد خواهرم پردیس افتادم که به خیالش چقدر سروش را دوست داشت. سرم را تکان دادم و با خود گفتم حتما یادم باشد برایش نامه بنویسم که خدا خیلی دوستش داشته که همسر سروش نشده وگرنه به حبس ابد محکوم میشد. به طرف پنجره رفتم تا آنرا باز کنم اما با کمال تعجب متوجه شدم که پنجره باز نمیشود از ناراحتی لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم تا مبادا فریاد بزنم . صدای تقه ای به در خورد. جوابی ندادم و بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و سروش را در آستانه در اتاق دیدم. پشتم را به او کردم و نشان دادم که مایل نیستم با او حرف بزنم . صدایش را شنیدم که گفت : رفتم تو اتاقت دیدم انجا نیستی . میشه چند لحظه مزاحمت بشم ؟ با خودم گفتم : اتاقم ؟ به طرف سروش برگشتم و گفتم : مگر اتاقم اینجا نیست ؟ سروش سرش را تکان داد و به دور و بر نگاهی انداخت و در همین لحظه چشمش به چمدانم که روی زمین بود افتاد و ابروانش را بالا برد گفت : خودت به این اتاق آمدی ؟ پوزخندی زدم و گفتم : بله چون دیدم این اتاق از همه مجللتر است گفتم حیف است خالی بملند . سروش متوجه نشد منظورم چیست و همانطور نگاهم کرد . وقتی سکوت کردم گفت : برای چی این اتاق را انتخاب کردی یعنی از سلیقه ام خوشت نیامد ؟ چشمانم را بستم و رویم را برگرداندم و گفتم : سلیقه کدومه ؟ اتاق چیه ؟ والله چمدانم رو اون مستخدم زبون نفهمتون به اینجا آورد و عمه جان هم گفت فعلا میتوانم اینجا استراحت کنم تا بعد به منزل عمه سوزه بروم . سکوت کردم و بعد گفتم : من همین الان میخواهم به منزل عمه سوزه بروم و مطمئن باش اگر نخواهی مرا  برسانی خودم به تنهایی میروم . سروش ساکت بود . به طرفش برگشتم تا ببینم حرفم را شنیده یا نه . او را دیدم که با ناراحتی به زمین خیره شده بود و بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفت . صدایش را میشنیدم که مستخدمشان را که تازه نامش را فهمیده بودم به نام میخواند . به طرف چمدانم رفتم و لباس هایم را تا کردم و داخل آن گذاشتم و در آن را بستم و بعد مانتویم را تنم کردم و روی صندلی نشستم . صدای سروش را میشنیدم که با عصبانیت صحبت میکرد. کمی دقت کردم و متوجه شدم با زبان کردی صحبت میکند . کم و بیش حرفهایش را متوجه میشدم اما نه آنطوری که واضح بفهمم چه میگوید . صدای صدای مستخدمشان را هم شنیدم که مرتب قسم میخورد . شانه ایم را بالا انداختم و گفتم بذار آنقدر قسم بخوره که جونش در بره . همانطور که روی صندلی نشسته  بودم متوجه شدم در اتاق باز شد و مستخدم و پشت سر او سروش وارد اتاق شد . اخمهای سروش در هم بود و معلوم بود خیلی عصبانی است . در آن حال خیلی جذاب به نظر میرسید . مستخدم به طرف من آمد و چمدانم را از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاهی به من بیندازد از در اتاق خارج شد . سروش به طرفم آمد و به میزی که کنار صندلی من بود تکیه داد و گفت : نگین من از این جریانی که پیش آمده واقعا معذرت میخواهم . بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : دلیلی نداره عذر بخواهی . من از اولش هم نیامده بودم که توقع زیادی از شما داشته باشم . سروش نفس عمیقی کشید وگفت : بلند شو بریم اتاقت را نشانت بدهم .

" من به اتاق احتیاجی ندارم میخواهم به خانه عمه سوزه بروم "

سروش صندلی دیگری که نزدیک میز بود بیرون کشید .و روی آن نشست و گفت : عزیزم لج نکن اخلاق مادرم کمی تند است اما دلیل نمیشه که همه را با یک چوب چوب بزنی . شانه هایم را بالا انداختم و گفت : من  به کسی کار ندارم اما دوست ندارم حتی یک لحظه جایی باشم که از بیخ و بن از ما بدشان می آید . سروش گفت : کی از شما بدش می اید ؟ منظورت چیه ؟ رویم را برگرداندم و گفتم : سروش بهتر است مرا سین جین نکنی انقدر هم به من نزدیک نشو میترسم عمه جان فکر کند که من به سنندج آمده ام تا تو را ...  . جلوی زبانم را گرفتم و خیلی زود متوجه شدم مثل اینکه زیاده روی کردم . سروش دستی به موهایش کشید و بعد لبخندی زد و گفت : تا مرا چی ؟  اخم کردم وگفتم : تو مبتوانی مرا به منزل عمه سوزه برسانی ؟ البته اگه خسته هستی می توانم آژانس بگیرم. فقط نشانی منزل او را به من بده . سروش همانطور که لبخند بر لب داشت گفت : از اینجا تا منزل عمه سوزه خیلی راه است من خودم تو را به منزل او میرسانم اما حالا نه چون نمیذارم به هیچ قیمتی امشب و با ناراحتی منزل ما را ترک کنی . حالا پاشو تا اتاقت را نشانت بدهم . به سروش نگاه کردم و گفتم : اجازه بده من در همین اتاق بمانم چون خودم راحت نیستم . بهانه رفتن را می گیرم . سروش گفت : فکر کنم سلیقه مرا دوست نداری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سلیقه ات را خیلی میپسندم اما اینطور راحتترم . سروش اخمی کرد و گفت : اما تو که هنوز سلیقه من را ندیدی ؟ لبخند ی زدم و با لحن معنا داری گفتم : چرا اتفاقا با سلیقه تو خوب آشنایم چون خیلی وقت است که آن هم اتاقم . همانطور که سروش به من نگاه میکرد احساس کردم که رنگش کمی سرخ شد و نگاهش را از چشمم گرفت و به زیر انداخت و آهسته گفت : حالش چطور است ؟ فهمیدم که متوجه منظورم شده است . سرم را تکان دادم و گفتم : خودت که حالش را دیدی  فکر کنم خوب بود . سروش چند لحظه فکر کرد و بعد از روی صندلی بلند شد و گفت : پاشو عزیزم بریم اتاقت را نشانت بدهم . از جا بلند شدم و گفتم : برای دیدن اتاق می ایم اما ترجیح میدهم امشب را در این اتاق بمانم باشد ؟ سروش نگاهی به من کرد و مدتی بدون اینکه حرفی بزند به چشمانم خیره شد و بعد آهی کشید و گفت : هر جور که تو راحت باشی من قبول دارم . به اتفاق سروش به اتاقی که برای آمدن من آماده کرده بود رفتیم . انجا اتاق وسیعی بود و بسیار دلباز و زیبا  یبود . میز تحریر کوچکی کنار تخت بود و کمد و کتابخانه ای در گوشه دیگر اتاق وجود داشت . از تمام اینها مهمتر در کوچکی بود که حدس زدم باید به حمام اتاق متصل باشد . با دیدن اتاق لبخندی زدم و گفتم : سروش  سلیقه ات عالی است . و بعد به طرف چمدانم که کنار تخت اتاق بود رفتم و آن را برداشتم و خواستم آن را بلند کنم که آن را از دستم گرفت و گفت : میشه رضایت بدی همینجا بمونی ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه . نمیخوام عمه فکر کند اونقدر ندید و پدید هستم که به خاطر یک اتاق الم شنگه راه انداختم . سروش با ناراحتی به خیره شد و بعد بدون اینکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد . من بعد نگاه دیگری که به اتاق انداختم از آن خارج شدم و در را پشت سرم بستم . صبح روز بعد سورش با اتومبیلش من را به منزل عمه سوزه برد . عمه سوزه وقتی شنید که من به همراه سروش به دیدنش می روم با وجود کهولت سنش به استقبالمان آمد و با بوسه ای گرم ورودمان را خوش آمد گفت . برخورد اولیه او دلگرمی برای من بود . سروش هم خاله اش را بوسید و گفت : خاله جان این هم مهمان عزیزت که خیلی برای دیدنت بی تابی می کرد . عمه سوزه لبخندی بر لب نشاند و گفت : قدمش بر سر چشمم . سروش بعد از چند ساعتی که پیش ما بود خداحافظی کرد و رفت و عمه به من گفت تا چمدانم را به اتاقی که مخصوص مهمانان بود ببرم . اتاقی که قرار بود  در ان اقامت کنم اتاق تمیز و قشنگی بود که دارای کمد و پنجره و پرده بود و پنجره آن رو به حیاط باز میشد و از آنجا میشد منظره با صفای حیاط را دید .  نمیخواهم بگویم اتاقم خیلی رویایی و زیبا بود اما خیلی خوب بود . احساس خوبی داشتم از عمه سوزه خیلی خوشم آمده بود . او خیلی مهربان و با شخصیت بود و با لحن ارامی که داشت به من آرامش می بخشید . با خودم فکر کردم و دو عمه را با هم مقایسه کردم . بعد از صرف نهار عمه برای استراحت رفت و من چون به خواب بعد از ظهر عادت نداشتم خیلی دوست داشتم گردشی در باغ  بکنم اما میترسیدم عمه سوزه هم به این مورد حساس باشد . بعد از چند ساعتی که عمه بیدار شد و مرا در حال دید لبخندی  وگفت : برای استراحت نرفتی ؟

" نه عمه جان خوابم نمی امد . خیلی دوست داشتم در محوطه ی زیبای حیاط قدم بزنم اما با خودفکر کردم قبل از ان از شما اجازه بگیرم . عمه نگاهی به من کرد و گفت : نه نگین جان قرار نشد اینجا مهمان باشی . تا موقعی که پیش من هستی اینجا خانه  خودت هست . تو آزادی هر کاری که دوست داری انجام دهی . با خوشحالی از جا بلند شدم و به طرف عمه رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم : عمه جان خیلی دوستتان دارم شما خیلی خوب هستید بر خلاف عمه ... . حرفم را قطع کردم و به سرعت جلوی زبانم را گرفتم . عمه لبخندی زد و گفت : عیب ندارد اون هم اخلاقش اینه . باید تحملش کرد فقط طفلی پسرم سروش خراب شد . راستی عمه جان چرا سروش از همسرش جدا شد؟  عمه مکثی کرد و آهی کشید و گفت : تو تا چه حد از جریان مارال و سروش خبر داری ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : من فقط می دانم که مارال و سروش سال گذشته با هم عقد کردند و اوایل امسال هم از هم جدا شدند همین دیگر چیزی نمی دانم  . عمه آهی کشید و گفت : خیلی حیف شد مارال دختر خوبی بود . خیلی هم سروش را دوست داشت . پرسیدم : شما مارال را می شناختید ؟ عمه به من نگاه کرد و گفت : آره عزیزم خونه عزیزم خونه مارل چند خونه آنطرفتر از خانه ماست . عمه ادامه داد : او گاهی اوقات به من سر میزند . دختر خیلی خوبیست دیگر چیزی نمانده درسش را تمام کند . در حالی که سعی می کردم لحن صدایم بدون لرزش و خیلی عادی باشد گفتم : پس سروش و مارال همین جا با هم آشنا شدند ؟

" نه عمه سروش و مارال موقعی که سروش برای تدریس خصوصی به منزل آنها میرفته با هم آشنا شدند . " کم مانده بود شاخ در بیاورم . جریان  بایم خیلی جالب شده بود مطمئن بودم پردیس حاضر است برای اطلاعاتی که من به دست آوردم سرش را هم بدهد . صدای عمه مرا از افکارم بیرون کشید .

" پدر مارال و ضع مالی خوبی دارد . مارال از بچگی دچار تنگی دریچه میترال بود و باید عمل می شد . دو سال پیش در بیمارستان بستری شد و عملش را با موفقیت انجام شد . اما همان باعث شد یک سال از درس عقب بماند . به خاطر همین پدرش به فکر این می افتد که با استخدام یک معلم ، عقب ماندگسی تحصیلی او را جبران کند . از قضا سر از موسسه ای که سروش آنجا مشغول به تدریس بوده در می آورد و از او می خواهد که خودش تدریس دخترش را عهده دار شود که سروش نیز آن را قبول می کند و به این ترتب آنها با هم آشنا می شوند . یک روز یک مارال برای دیدن من به اینجا آمده بود سروش نیز به دیدن من می اید و مارال تازه متوجه میشود که سروش خواهر زاده من است . از آن موقع مارال نیز مرتب به من سر میزند و هر بار با خبرگیری که از سروش می کرد متوجه شدم که به او علاقه مند شده است . آن سال مارال توانست قبول شود و برای سال اخر در دبیرستان ثبت نام کرد . یک روز که خواهرم آمده بود تا به من سر بزند مارال را در منزلمان دید و از من پرسید که او کیست من هم ندانسته جریان را برای او تعریف کردم . از آن به بعد سولان پایش را در یک کفش کرد که سروش باید مارال را بگیرد. خواهرم با هزار خواهش و تمنا و تهدیدد سروش را راضی کرد تا به خواستگاری مارال برود و این وسط مارال هم خیلی سعی کرد تا دل او را به دست بیاورد اما متسفانه سروش هیچوقت نتوانست خود را راضی به ازدواج با مارال کند و نتیجه آن شد که دیدی .

ناخود آگاه پرسیدم : عمه جان سروش به مارال علاقه داشت ؟

" نمیدانم . هیچوقت هم ازش نپرسیدم . فقط یک بار وقتی خواهرم از من خواست او را راضی کنم تا زودتر رضایت بدهند تا دست نامزدش را بگیرد و او را به خانه اش بیاورد به من گفت من یک بار نخواستم دل مادرم را بشکنم و همان باعث شد مجبور شوم دل سه نفر را بشکنم اما دیگر نمیتوانم ادامه دهم . "

از عمه پرسیدم : سه نفر ؟ عمه شانه هایش را بالا انداخت و گفت : دو نفراشان را که می دانم . یکی خودش را گفت و دیگری مارال بود که خیلی دلبسته او شده بود اما نفر سوم را نفهمیدم منظورش چه کسی بوده است . راستش ازش هم نپرسیدم . هرکس بود که زندگی بچه ام اینجور از هم پاشیده شد و در همان اول جوانی طعم تلخ شکست را چشید . عمه سکوت کرد و آهی از ته دل کشید . عمه نمی دانست منظور سروش از نفر سوم چه کسی بوده است اما من به خوبی می دانستم منظور او دل خواهرم پردیس بود که شکسته بود . فردای آن روز پیش از بیدار شدن عمه از خواب بلند شدم و تا موقعی که صبحانه آماده شود به حیاط رفتم تا هم گشتی زده باشم و هم نامه ای برای پردیس بنویسم . هوای صبح خیلی سرد بود و انگار نه انگار که ما در فصل تابستان هستیم . همه چیز را برای پردیس ننوشتم . مثلا از جریان مارال چیزی ننوشتم و آن را گذاشتم تا در موردش خوب فکر کنم . فقط از برخورد عمه در اولین روز ورودم و از اتاقی که برایم در نظر گرفته بود . برای پردیس نوشتم که سروش از من خواست که درباره تو حرف بزنم و هنگامی که من از تو تعریف کردم چشممان سروش پر اشک شده بود . خدا خدا می کردم که پردیس نامه را بعد از خواندن نابود کند و هیچوقت این نامه به دست سروش نرسد . نامه را در پاکت گذاشتم و آن را لای دفتر خاطراتم گذاشتم تا به موقع آن را پست کنم . روز سومی که در منزل عمه بودم توانستم مارال را ببینم . تازه از پست خانه برگشته بودم . بعد از سه روز تازه فرصت کردم با مینو که اهل همانجا بود به پستخانه بروم . وقتی به همراه مینو از پستخانه برگشتیم عمه را کنار درخت باغ دیدم که زن جوانی کنارش نشسته بود . با خودم فکر میکردم که این زن جوان چه کسی میتواند باشد . هیچ به یاد مارال نبودم . اما وقتی مینو با لبخند گفت : "  سلام مارال خانم خوش آمدید " تازه متوجه شدم آن زن مارال است . عمه مرا به او معرفی کرد و او خیلی خودمانی از جا بلند شد و به طرفم امد و با من احوالپسی کرد . سعی کرد لبخند بزنم اما فقط توانستم ادای لبخند را در بیاورم . مارال دختر زیبایی بود البته نه به آن زیبایی افسانه ای که او را وصف کرده بودند . مارال چشمان درشتی به رنگ عسلی داشت و ابروانی پیوسته زینت دهنده ی آن چشمان زیبا بود . بینی اش کمی بزرگ به نظر میرسید ولی در عوض لبان برجسته و زیبایی داشت ام در کل ترکیب صورتش زیبا بود . حس کردم که خیلی از او خوشم امده است . دوست داشتم که او همسر یکی از اقواممان به جز سروش بود و می توانستم با او صمیمانه دوست بشوم . نمیدانم چرا ولی دل برای مارال خیلی سوخت . در این مدت حرفی از سروش نشده بود اما آمدن او و سر زدنش به عمه نشان میداد که مارال هنوز به سروش علاقه مند است و هنوز امیدوار است که سروش به طرفش برگردد .

 من مشغول نوشتن دفتر خاطراتم بودم اما راستش هر چه فکر می کرردم نمی توانستم در مورد مارال ننویسم و شروع کرده بودم از اینکه او را همانطور بود وصف می کردم و با خود فکر می کردم اگر این دفتر روزی به دست پردیس برسد اگر از بد گویی هایی که در موردش کردم بگذرد ار این تعریف هایی که در مورد رقیبش کردم نمی گذرد . با خودم گفتم که خوب چه اشکالی دارد من نمیخواهم چیز بدی بنویسم و در این فکر بودم که چه کار کنم .  آیا حقیقت را بنویسم و یا آن را وارونه جلوه بدهم . با گفتن اینکه  أه عجب گیری کردم سرم را بلند کردم تا کمی فکرکنم که در همان حال سروش را دیدم که همچنان که لبخندی برلب دارد به من نگاه می کند .

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |