رمان ایرانی

 

این رمان بر اساس واقعیت  نوشته شده

فصل اول

با صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم. مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشست ، منکه تشنه دیدن  خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم وبوی شهر را با تمام وجود استشمام کردم.

از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم.جز سیاهی وچراغ های باند فرودگاه چبزی ندیدم.آسمان تیره وسیاه بود وهیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن  کورسو نمیزد. احساس میکردم قلب من نیز همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبرکردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتن زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستیم را برمیداشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم. لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم وبا کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم.و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس میکردم سالها از دیدن ان محروم بودم.

به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم این را میدانستم هم اکنون هیچکس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم . از قسمت بار چمدان کوچک سفریم را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام. نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان می آوردم. کوله بارم پر از درد غربت است، آیا همین کافی نیست.اما بهرحال توقع خانواده ام را میدانستم وبا اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمیخواست که فکر کنند به یادشون نبودم ، و برای خرید هدیه خسا ست به خرج داده ام. با وجودی اینکه چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس میکردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم. وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون بودم نگاهی به اطرافم انداختم ، با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخود آگاه به اطراف نگاه می کردم. شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم. مسافرانی را می دیدم که در آغوش باز استقبال کنندگانشان گم می شوند. صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد. کلماتی مانند «خوش آمدید» «دلم برایت یک ذره شده بود» «قربونت قدمت» «فدات بشم» ...چنان به دلم می نشست که ناخودآگاه لبخندی لبانم را گشود.نمیدانم به چه چیز لبخند میزدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمی و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم. هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودمکه باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغاتی برای آنان افتادم.پس از مکث کوتاهی به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم ودر همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاهای خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.

حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیزیکه به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسرعموی پزشکم نیما بود. گویی  فراموش نکردن کادو برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاداو می افتادم. از بین تمام سوغاتی ها تنها چیزی که خودم انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون میزد وبعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله  می زد.با وجودی که میدانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد وهمچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود.خرید باقی هدیه ها به عهده فروشنده گذاشتم واز او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتن نام هرکس روی هدیه اش آنها را آماده کند. در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم. در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرم که حکم یادگار داشته باشد یا نه.

ناخودآگاه از اینکه او در حال گذراندن پایان عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست .زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است.بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او به ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم.با یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم اورا ببخشم.

حدود سه سال بود که اورا ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود. شاید چهره او بیش ازچهره شکسته پدرم به خاطرم مانده بود حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز درگوشم زنگ میزد ومن مطمئنم دلیل آن حرف هایی بود که در دل خطاب به اومیگفتم، به او که باعث شده بود تا دراوج جوانی این چنین غمگین وازدنیا دلگیر باشم.صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد. "خانم کادو ها آماده است ". از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سراو بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم. از فروشنده تشکر کردم و  بسته ها را به  اضافه تعدادی کادو برای کسانیکه در حال حاضر فراموششان کرده بودم در دسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آنها را تا خودروییکه قرار بود مرا منزل برساند بیاورد. پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم ، نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم نشانی منزل پدرم را به راننده دادم خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب  تکیه دادم  و چشمانم را بستم.

ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد. راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادوها را از خودرو خارج کرد من نیز مثل خوابگردی با ناباوری پیاده شدم. چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.

پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم، طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت : " کیه ؟ "

و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم : منم نگین ،پوریا جان در را باز کن .

برعکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دورگه فریاد زد: نگین؟! خودتی؟! و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.

صدای قیژقیژدر تداعی کننده روزهای خوشی بود که در این خانه داشتم.حساب راننده را پرداخم و منتظر پوریا شدم تا برای  کمکم بیاید. صدای در راهروی منزل که با سروصدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلندتر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.

وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود . پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت: نگین عزیزم خوش اومدی. چرا بی خبر؟ چرا تنها؟

لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متجه شدم احساس خفته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد .در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده. پوریا در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد و مرا به داخل منزل هدایت کرد. به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار منزل دارم .وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلند و قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است . با اشتیاق به تغیراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود . از اینکه هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .و خطاب به او گفتم : خیلی تغییر کرده ام؟ همچنان که لبخند بر لب داشت سرش را تکان داد و گفت : نه از لحظه ای که از خونمون رفتی تا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشدی.

به او گفتم : در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .

پوریا لبخندی زد وگفت : پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.

ازاینکه آنقدر رک حرف میزد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت. دلم برای او یک ذره شده بود که باید از پوریا  میپرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمیداد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم: پوریا جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.

پوریا بعداز گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم.به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم چه باید از او بپرسم. پوریا دستانم را گرفت . برخلاف دست های او که گرم وقوی و پراحساس به نظر میرسید دستان من سرد و بی حس بودند. شاید پوریا هم این را حس کرده بود زیرا دستانم را بین دستانش گرفت و با غصه به من نگاه کرد و گفت : نگین چرا قبل ازآمدنت خبر ندادی به دنبالت بیام؟

شانه هایم را بالا انداختم اما چیزی برای گفتن نداشتم . به یاد پدر و مادر افتادم و از حال آن دو جویا شدم .پوریا گفت که پدر و بیمارستان پیش عموست و مادر نیز برای دلگرمی زن عمو منزل آنان است. به پوریا نگاه کردم و گفتم ک عمو هنوز..

پوریا درک کرد و در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت : نه اما دکترها از زنده ماندنش قطع امید کرده اند و گفته اند یا امروز یا فردا تمام خواهد کرد. برای همین نمی توانم به منزل زن عمو زنگ بزنم تا آمدنت را به مادر اطلاع دهم چون آنها هر لحظه منتظر تلفنی از بیمارستان هستند.

سرم را تکان دادم و گفتم : متوجه ام خب از پردیس و پریچهر چه خبر؟

پوریا که با صدای کتری از جا بلند شده بود تا چای آماده کند گفت: خبر پری رو دارم خوب است منزلش با ما فاصله ندارد . اما پردیس را چند وقتیست که ندیده ام اما مامان میگفت به او هم تلفن کرده و فکر می کنم همین امروز با سروش به تهران بیایند.

پوریا سکوت کرد و بعد از دم کردن چای گفت: دلم برای عمو خیلی میسوزد بنده خدا خیلی زجر کشید مرد خوبی بود.

بدون اینکه حرفی بزنم برخاستم و گفتم که می خواهم به اتاق سابقم بروم و چند ساعت استراحت کنم. پوریا گفت : نگین برایت چای دم کرده ام! به کتری نگاه کردم و گفتم : باشه صبح میخورم. پوریا به ساعتش نگاه کرد و گفت : چیزی به صبح نمانده. لبخندی زدم و گفتم :بیشتر از چای به خواب احتیاج دارم . واز آشپزخانه خارج شدم .هیچ چیز در منزلمان فرق نکرده بود حتی اسباب و اثاثیه از سه سال پیش که من ایران را ترک کرده بودم همانی بود که قبلا بود. چشمانم را بستم تا مسیر را چشم بسته طی کنم و همانطور که یکی یکی بالا می رفتم پلکان را می شمردم یک دو سه .. چهارده پنج قدم بلند سمت راست حالا دستگیره ی در اتاقم.جلوی در ایستادم و بعد آهسته چشمانم را باز کردم . در آستانه در بدون اینکه لامپی روشن کنم تمام گوشه های اتاقم را دیدم بی هیچ تغییری در ساختار و شکل . هنوز تختم همان گوشه سمت چپ بود و هنوز میز تحریر و کتابخانه دست نزده سر جایش بود.هنوز هوا تاریک بود اما من احتیاجی ندیدم تا چراغ اتاقم را روشن کنم . لامپهای حیاط فضا را روشن کرده بود و اتاقم روشن به نظر  می رسید و آنقدر با گوشه و کنار آنجا آشنا بودم که با چشم بسته نیز می توانستم تک تک لوازم را پیدا کنم.

آرام در را بستم و در همان حال حس میکردم از زمان خارج شده ام و به گذشته برگشتم.در طول سه سال خواب اتاقم را بارها و بارها دیده بودم و در آن لحظه احساس میکردم خوابم تعبیر شده است اما با این تفاوت که در خواب همیشگی ام خودم را نگین نوزده ساله میدیدم اما اکنون چیزی نمانده بود تا پا به بیست و دو سالگی بگذارم.خسته بودم اما خوابم نمی آمد بدنم کوفته بود اما حال دوش گرفتن را هم نداشتم . ناخودآگاه چشمم به کتابخانه افتاد و برای باز کردن آن وسوسه شدم و مثل همیشه کلید کتابخانه رویش نبود و من به خوبی میدانستم که آن را کجا باید پیدا کنم. مانند  شب گردی در خواب به سمت کتابخوانه ام رفتم و کلید آن را پیدا کردم و در آن را باز کردم. کتابهای درسی سال آخرم درست مانند همان زمانی که خودم چیده بودمشان ردیف بودند.کتابهایم را یکی یکی به دست گرفتم و پس از ورق زدن سر جایشان می گذاشتم. در همان حال چشمم به دفتر خاطراتم افتاد جلد مشکی دفتر یه نظر به سیاهی قلب تیره ام آمد با دستانی که قدرت آنها را احساس نمیکردم دفتر را از بین کتابها بیرون کشیدم آن را ورق زدم . روزی که این دفتر را گرفتم با خودم عهد کردم تا آخرین برگ آن را بنویسم اما حالا میدیدم که هنوز نیم بیشتر سفید است و عجیب بود که من باقی سرگذشتم را روی  همان ورق های سفید دفتر می خواندم. برای نوشتن وسوسه شدم . از کنار کتابخانه بلند شدم و به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم. در همان فضای نیمه تاریک اتاق در صفحه اول چشمم به دو بیت شعری که دست خط دوستم بیتا بود افتاد و بدون اینکه به آن نگاه کنم چشمانم را بستم و با صدای ارامی از حفظ خواندم:

"ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز     کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند          کان راخبری شد خبری باز نیامد

و همچنان به دفترم چشم دوخته بودم بدون اینکه خطی از آ را بخوانم خاطراتم کم کم جان گرفتند و مانند فیلمی در پرده سینما پیش چشمانم ظاهر شدند.

ادامه دارد...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط محبوبه نظرات () |