فصل چهارم ...

بیش از این نخواستم او را اذیت کنم و گفتم : این کادو را آخرین لحظه ای که در فرودگاه از سروش خداحافظی می کردم به من داد و گفت آن را به تو بدهم همراه با یک جمله . پردیس به من خیره شد اما مطمئن بودم دیگر مرا نمیبیند و الان در عالمیست که باید تنهایش بگذارم تا خوب فکرکند . تا خواستم تختم را ترک کنم پردیس گفت : نگین او چه گفت :  لحظه ای در جایم ایستادم و گفتم :  سروش گفت سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم . پردیس بدون اینکه حرفی بزند به آرامی یک نسیم از تختم بلند شد و به طرف پنجره اتاق رفت و از پشت شیشه به تاریکی شب چشم دوخت و من برای اینکه او راحت باشد روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بستم . صبح روز بعد وقتی از خواب بلند شدم پردیس را در رختخواب ندیدم . لباسن را عوض کردم و به طبقه پایین رفتم و او را در آشپزخانه مشغول کار دیدم . در حالی که من به او نگاه می کردم در این فکر بودم که چطور سر حرف را باز کنم و رشته صحبت را به سمت پیروز بکشم . در همین فکر بودم که پردیس نیشخندی زد و گفت : چی تو اون کله میگذره خوب میدونم در حال نقشه ای برای حرف کشیدن از منی خوب بپرس . گفتم : میشه بگی سروش چه هدیه ای بهت داد ؟  پردیس لبخندی زد و بعد دکمه ی لباسش را باز کرد . چشمم به زنجیر نسبتا زخیم گردنبندی افتاد که بلندی آن تا سینه اش بود و پلاکی به شکل قلب بر جسته داشت که نام سروش شروی آن حک شده بود . لبخندی لبانم را از هم گشود و در دل به حال پردیس غبطه خوردم که مردی مانند سروش دوستش دارد . صدای پردیس مرا از افکارم بیرون آورد . نگین تو دقیقا همان چیزی را گفتی که او بهت گفت ؟

" باور کن حتی یک جمله از آن را هم کم و زیاد نکردم چون خیلی دقیق گوش دادم . " پردیس نفس عمیقی کشید و گفت : خوب مثل اینکه بابا باید به فکر جور کردن دو تا جهیزیه باشد . از اینکه پردیس اینقدر رک و بی پرده از تهیه جهیزیه و ازدواج صحبت می کرد خنده ام گرفت گفتم : پس به این ترتیب راه برای دختر عموها باز شد . پردیس نیشخندی زد و گفت : آره بشین تا پیروز بیاد بگیردشون .

" تو از کجا میدونی شاید نظر پیروز غیر ازاین باشد ."  پردیس به نقطه ای خیره شد و گفت : من خوب می دانم پیروز از دختر هایی که مثل مرغ بخوان خودشونو بنمایند خوشش نمی یاد . پردیس وقتی سکوت مرا دید به چشمانم خیره شد و گفت : خوب گوش  کن اگه به یه مردی علاقه مند شدی هیچوقت نشون نده دوستش داری ، چون اون موقع ممکنه با احساساتت بازی کنه . صبر کن تا موقعی که از عشقش مطمئن شدی اونوقت علاقه ات رو نشون بده . حرف پردیس مرا به فکر فرو برد و با خودم فکر کردم این بهترین چیزی بود که در تمام طول عمرم شنیده بودم . چند لحظه ای هیچ کداممان حرفی نزدیم . این من بودم که سکوت را شکستم و گفتم : از رفتنتون به خونه پیروز تعریف کن . خونش چطوری بود ؟

" عالی بود . همه حیرون مونده بودن هر امکاناتی که بخوای تو ساختمونشون بود . استخر سونا . فقط دلم میخواست تو هم بودی و می دیدی . خیلی عالی بود . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : قسمت نبود .

" غصه نخور خودم به پیروز میگم یک روز باز هم دعوتمون کنه . "

خندیدم و گفتم : زشته . " زشت کدومه پول داره باید خرج کنه . تازه خیلی هم دلش بخواد دختر دایی های خوشگل پدرش افتخار بدن برن خونش . خندیدم و از سر میز بلند شدم تا به پردیس کمک کنم میز صبحانه را جمع کند . مادر بریا جمعه نهار خانواده عمو را دعوت کرده بود تا هم دیداری تازه کنیم و هم اینکه من سوغاتی هایشان را بدهم . در ضمن به پیروز هم زنگ زده بود تا او هم بیاید . برخلاف همیشه که تو نخ این نبودم که چه بپوشم و یا چطور بگردم این بار دلم میخواست خیلی مرتب و آراسته باشم و در چنین مواقعی پردیس بهترین مشاوره زیبایی و سلیقه بود که در کنار داشتم . وقتی جریان را به او گفتم با خوشحالی گفت : نه با با مثل اینکه عاقبت داری بزرگ میشی . این شد یک چیزی . زود حاضر شو بریم برات لباس بخرم . مادر در حالی که دسته ای اسکناس به پردیس میداد گفت : مادر جون یک لباس سنگین و قشنگ برای نگین بخر . پردیس لبخندی زود گفت : قول قشنگیشو میدم اما سنگینی نه . اونو بذار هر وقت سنش بالا رفت بخره . الان جوونه باید مد روز بخره . از مادر خداحافظی کردیم و از منزل بیرون امدیم . با یک خودرو خود را به میدان هفت تیر رساندم و به فروشگاه های آن اطراف سری زدیم . تمام لباس هایی که او انتخاب می کرد یا به درد اتاق خواب می خورد یا آنقدر تنگ بود که مانند مایو به بدن می چسبید . عاقبت سر یک لباس من و او به توافق رسیدیم . لباس بلیز و شلواری به رنگ شکلاتی بود که ژیلتی به رنگ بز داشت . وقتی در اتاق پرو آن را تن کردم پردیس لبش را به دندان گرفت و گفت : وای عجب چیزیه . وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم آفتاب کاملا غروب کرده بود و ما بدون اینکه دیگر جایی بایستیم به سمت خیابان رفتیم تا به خانه برویم . خودرویی جلوی پایمان ایستاد و سوار شدیم . راننده مرد جوانی بود که به محض اینکه ما سوار خودرو شدیم از داخل آیینه به ما نگاه می کرد . یک جوان دیگر هم بغل دستش بود و معلوم بود دوست راننده است . مرد جوان گفت : خانم ها کجا تشریف میبرند ؟ پردیس گفت : اگر مسیرتان به هفت تیر میخورد که ممنون میشیم و اگر هم نه تا جایی که مسیرتان خورد ما را برسانید . مرد جوان سرش را خم کرد و خودرو را حرکت در آورد . زمانی که میخواستیم از ماشین پیاده شویم پردیس گفت : چقدر باید تقدیم کنم ؟ جوان لبخندی زد و گفت : هیچی مسیرم بود . عاقبت بعد از کلی تشکر و بفرمایید گفتن رضایت داد تا قبول کند آن جوان ما را افتخاری رسانده و بعد من از ماشین پیاده شدم و بسته لباس را داخل آن جا گذاشتم . من و پردیس مسافت نسبتا طولانی را تا منزل پیاده طی کردیم . به او گفتم : میدونی چیه کسی که مارا رساند یکی از دوستان نوید بود چون من یکی دو بار او را با نوید دیده ام .

" آخه خنگ خدا حالا میگن ؟ زودتر میگفتی تا خوب ازش تشکر کنم . "

" تو یک ساعت ازش تشکر می کردی ، خدا رو شکر که نگفتم چون اون موقع معلوم نبود چند ساعت می خواستی تشکر کنی ."

پردیس خندید و گفت : گم شو تو حایت نیست . من هم خندیدم و تازه آن وقت بود که چشمم به دستش که خالی بود افتاد  . گفتم : لباس کو ؟

" مگه دست من بود مثل اینکه اونو تو فروشگاه بهت دادم . "

" وای حتما تو ماشین جا مونده "

پردیس سرش را تکان داد و گفت : حالا مطمئنی اون دوست نوید بود ؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم . پردیس گفت : حالا نمیخواد غصه بخوری . الان که رفتیم به نوید زنگ میزنم و جریان رو بهش می گم . در همین موقع صدای بوق اتومبیلی باعث شد من و پردیس به پشت سرمان نگاه کنیم . از دیدن خودرو دوست نوید چنان خوشحال شدم که کم مانده بود از خوشحالی به هوا بپرم . خودرو جلوی ما ایستاد و بعد دوست نوید از خودرو پیاده شد و گفت : ببخشید مزاحم شدم اما میخواستم بپرسم شما داخل خودروی من چیزی جا گذاشتید ؟ پردیس به او لبخندی زد و گفت : اتفاقا ما تو فکر بودیم که شما را کجا باید پیدا کنیم . جوان لبخندی زد و گفت : اما من نمی دانستم شما را باید کجا پیدا کنم . جوان لبخندی زد و گفت : اما من می دانستم شما را باید کجا پیدا کنم .

" جدی می گویید اما من به یاد ندارم شما را دیده باشم . "

جوان خندید و گفت : بله شما نه اما خواهرتان چند بار مرا به همراه پسر عمویتان نوید خان دیده اند . وبعد به من نگاه کرد . به پردیس نگاه کردم و اشاره به آسمان کردم هوا کاملا رو به تاریکی رفته بود اما مثل اینکه پردیس خیال نداشت از هم صحبتی با دوست نوید دل بکند . پردیس را می شناختم با هر مردی هم کلام نمی شد . فقط به مردانی که خوش تیپ و خو ش قیافه بودند توجه نشون می داد و اتفاقا دوست نوید هم از گروه مردانی بود که هم خوش تیپ بود هم چهره زیبایی داشت . عاقبت بعد از یک ربع پردیس رضایت داد تا کلامش را با دوست نوید به پایان برساند . در یک لحظه پردیس گفت : به هر حال خیلی لطف کردید و با وجودی که به هم معرفی نشدیم اما از دیدارتان خوشحال شدیم .

" باور کنید تا به حال اینقدر دور از اصول وآداب نبودم که فراموش کنم خودم را معرفی کنم . بنده کوچیک شما شهاب پژوهش ." پردیس لبخندی زد و گفت : آقا شهاب از آشنایی با شما خیلی خوشحالیم خب اگر اجازه بدهید از حضورتان مرخص شویم .  

" خواهش می کنم  اجازه بدهید شما را برسانم . "

پردیس تشکر کرد و گفت : تا منزل راهی  نیست ترجیح میدهیم این مسافت را قدم بزنیم . خدانگهدار . شهاب سرش را تکان داد و ابتدا به پردیس و بعد به من نگاه کرد و گفت : خدانگهدار و به امید دیدار . من و پردیس به سمت خانه به راه افتادیم . تا مسافتی از راه را بدون اینکه حرف بزنیم در کنار هم راه می رفتیم . صدای پردیس مرا از فکر خارج کرد .

" نگین چطور بود ؟ "

" چی چطور بود ؟ "

" چی نه کی "

 متوجه منظورش  نشدم و گفتم : خوب کی ؟

" فراش مدرستونو میگم . خنگ خدا خوب شهاب رو میگم دیگه ."  بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : به نظر من سروش خیلی بهتر است .

" ا جدی میگی ؟ خوب اگه به نظرت اینطور می رسه می خوای جای اونا رو با هم عوض کنیم ؟ "

" منظورت چیه ؟ "

" به نظر من شهاب پسر خوبیه . "

" تو از کجا میدونی اون پسر خوبیه . به نظر من خیلی هم پررو بود . "

" چکار کرد که فهمیدی پرروست ؟ "

" نمی دونم اما احسا س کردم خیلی پرروست . "

" اون احساس بچه گونه به درد خودت می خوره . اتفاقا به نظر من بچه خوب و نجیبی به نظر می رسید . خیلی هم مشتاقانه به تو نگاه می کرد . "

این کلام پردیس قلبم را تکان داد . چون کم کم به این باور رسیدم که من هم می توانم مورد توجه قرار بگیرم . این احساس لعنتی که هنوز فکر می کردم خیلی بچه هستم کم کم دست از سرم بر می داشت . وقتی به منزل رسیدیم مادر آنطور که من فکر میکردم نگران نبود . مادر از لباس خوشش امد و گفت آن را بپوشد تا ببیند . مادر به دیدن لباس در تنم لبخندی زد و گفت : خیلی قشنگ است و هم خیلی بهت میاد . آن شب میلی به خوردن شام نداشتم و پردیس به شوخی گفت از شوق لباس است و پز دادن جلوی دختر عموهاست . صبح روز بعد با صدای مادر که من و پردیس را به نام می خواند چشم باز کردم . از رختخواب پایین امدم و بعد ازعوض کردن لباس پایین رفتم . تا ساعت یازده مشغول تدارکات بودیم و بعد از آن من و پردیس به اتاقمان رفتیم تا لباسهایمان را عوض کنیم .  پردیس صبر کرد تا من لباس را تنم کنم بعد شروع کرد به دستور دادن که این دکمه را باز بذار اون گره را شل کن . با اینکه روز گذشته قرار بود یک روسری هم برای لباسم بخرم اما تازه یادم افتاده بود که خرید آن را فراموش کرده ام و قرار شد پردیس رووسری که بار قبل در مهمانی خانه عمو از او قرض گرفته بودم را سرم کنم . پردیس در حالی که موهایم را درست کرد گفت : نگین من از خیر این روسری گذاشتم این روسری مال خودت اما به جاش باید برای من یک روسری بخری . با خوشحالی گفتم : باشه یک روسری خوشگل برایت می خرم .  کارم که تمام شد از اتاق بیرون رفتم و تا پردیس اماده شود برای کمک به مادر رفتم . اما هنوز کارم تمام نشده بود که زنگ در منزل خبر رسیدن مهمان را داد . پدر برای استقبال به حیاط رفت . پردیس در آستانه در اشپزخانه ظاهر شد و در حالی که نفس نفس میزد گفت : ببین نگین عمو اینا هستند . تو دست عمو سبد گلی است حالا نمی دانم سبد گل را برای تو آورده اند یا منظور دیگری دارند . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : نیما هم با آنها بود ؟

" نمی دانم یعنی ندیدم فقط نوید را ... "

ادامه کلامش را صدای نوشین و نیشا که جلوی در با مادر احوالپرسی می کردند قطع کرد . نوشین و نیشا هیچکدام چیزی به عنوان اینکه خیلی تغییر کردم به من نگفتند اما یاسمین به محض دیدن من گفت : وای چقدر خوشگل شدی . خیلی دلم برایت تنگ شده بود . ناقلا تو این مدت خیلی چاق شدی . ازکلام یاسمین خنده ام گرفت او جوری به من گفت خیلی چاق شده ام که در همان لحظه به یاد نانوایی سر خیابانمان که صاحب آن مرد خیلی چاقی بود افتادم و ناخودآگاه خودم را مانند او تصور کردم . من با لبخند به طرف اشپزخانه رفتم اما هنوز دو قدمی از اشپزخانه دور نشده بودم که صدای زنگ بلند شد . برای باز کردن در به طرف آیفون رفتم و دکمه را فشردم و بعد برای اینکه ببینم چه کسی آمده است از پنجره در حیاط را نگاه کردم . به محض دیدن پیروز قلبم شروع کرد به تپیدن . پیروز پله های جلوی تراس را دو تا یکی کرد و من کم مانده بود در حیاط را رها کنم و به طرف هال بدوم . اما هنوز در فکر ماندن و فرار کردن بودم که او را مقابل خود دیدم .

با صدای اهسته ای به او سلام کردم و او با لبخند به چشمانم خیره شد و بعد قدمی به عقب برداشت و نگاهی به سر تا پایم انداخت و سرش را خم کرد یک ابرویش را بالا انداخت و بعد با لبخند معنی داری گفت : سلام عزیزم رسیدن به خیر فکر میکنم اب و هوای سنندج بهت خیلی ساخته . نمی  دانم منظورش به تیپ جدیدم بود یا این دو کیلو اضافه وزنم . به هر صورت بود بدن اینکه بخواهم به معنی کلامش دقیق شوم خودم را کنار کشیدم و به او اشاره کردم که : بفرماییید .

بدون اینکه از جایش تکان  بخورد همچنان به چشمانم خیره شد و با لبخند گفت : خانم ها مقدم ترند . د راین لحظه پردیس را دیدم که در هال را باز کرد . اگر هر موقع دیگری بود ازترس نیشه و کنایه های پردیس رنگ و رویم را می باختم اما با اطمینان از اینکه پردیس می تواند مرا از این بحران نجات دهد و به او نگاه کردم . پردیس با دیدن پیروز لبخند زد و با صدای بلندی گفت : به سلام چه عجب مشرف فرمودید . و به طرف من و پیروز  آمد . پردیس با لحنی با پیروز احوالپرسی می کرد که تاکنون چنین لحنی را از او ندیده بودم و احساس می کردم بیشتر با او شوخی می کند تا احوالپرسی و وقتی به کنار پیروز رسید  با کمال حیرت متوجه شدم پیروز دستش را جلو آورد و پردیس با او دست داد . پردیس به من نگاه کرد و اشاره کرد تا من به اتاق پذیرایی بروم اما من انقدر از اودلگیربودم که بدون ابنکه به اشاره اش واکنش بدهم به آشپزخانه رفتم و روی صندلی خودم نشستم . تا زمانی که پریچهر برای بردن ظرف شیرینی به آشپزخانه امد من همانجا نشسته بودم . پریچهر به محض دیدن من گفت : وا نگین تو چرا اینجه نشستی ؟ بلند شو برو بشقاب ها رو بچین قرار نشد از زیر کار در بری . با بی حوصلگی ظرف را از او گرفتم اما پریچهر آن را رها نکرد و گفت : صبر کن ببینم نگین این چه قیافه ایه به خودت گرفتی ؟ مگه با خودت قهری ؟ با این قیافه ممکنه مهمان ها ناراحت بشن و فکر کنن تو از آمدن آنها ناراحتی . لحن پریچهر مثل مادری بود که به فرزندش درس اخلاق می اموخت و من برا ی اینکه او راضی باشد به رویش لبخند زدم . وقتی با ظرف شیرینی وارد اتاق شدم سرها به سمت من چرخید و من به زحمت لبخندی زدم و از همان جلو شروع کردم به تعارف شیرینی . وقتی شیرینی را به نوید تعارف کردم اظهار کرد میل ندارد و من بدون اینکه اصرار کنم ان را به عمویم که کنار او نشسته بود تعارف کردم و بعد نوبت به تعارف پیروز رسید . بدون اینکه به او نگاه کنم منتظر بودم تا اواز داخل ظرف شیرینی بردارد که اینکار به طول انجامید و من برای اینکه ببینم چرا او نه حرفی میزند و نه شیرینی بر میدارد به او نگاه کردم و او را دیدم که به چهره ام خیره شده است . از اینکه او نه ملاحظه عمو را میکند و نه ملاحظه بقیه خانواده را خیلی ناراحت شدم و بدون اینکه دیگر به او تعارف کنم ظرف شیرینی را به طرف پوریا گرفتم که صدایش را شنیدم که می گفت : فکر نمیکنم گفته باشم که میل ندارم . بدون اینکه لبخندی بر لب داشته باشم گفتم : آخه برنداشتید من فکر کردم شما میل ندارید و بعد ظرف را مقابلش گرفتم . در حالیکه شیرینی بر می داشت گفت : آخه نمی دونستم این شیرینی رابخورم را شیرینی اخلاق شما رو . با تعجب به او نگاه کردم و او را دیدم که بدون اینکه به من نگاه کند با دقت مشغول برداشتن شیرینی تر از ظرف است . به محض اینکه پیروز شیرینی را برداشت بدون اینکه فرصت بدهم او شیرینی را داخل ظرفش بگذارد آن را به طرف پوریا گرفتم . برای چیدن میز غذا یاسمن و نیشا به کمکان آمدند البته نیشا که کمک نمیکرد فقط روی صندلی نشسته بود و مرتب از من سوال می کرد که سنندج چه خبر بود . صدای نیشا مرا به خود آورد : نگین جات خالی ما رفتیم خونه اقا پیروز نمی دونی چه جور جایی بود هم خونش هم محلش خیلی قشنگ بود . نمی دونی چه دخترایی تو محلشون بود . هم سن و سال ما با شلوارک دوچرخه بازی می کردند . با ناباوری به او نگاه کرد و گفتم : نیشا تو اینا رو تو خواب ندیدی؟

" نه به خدا از پردیس بپرس . تازه پردیس از یکیشون چند سالته . دختره هم گفت هفده سالش . باور کن هم سن تو بود . "

 بدون اینکه قانع شده باشم گفتم : پس محله ای که پیروز در آن می نشیند خیلی اروپایی است . بعد از صرف ناهار پریچهر و یاسمین و پردیس مشغول شستن ظرفها شدند و من بعد از کمی کمک به اتاق پذیرایی رفتم تا اگر آنجا کاری بود انجام دهم . روی مبل کنار مبل نشستم و به صحبت های عمو با پیروز در مورد کار گوش دادم . وقتی پریچهر و یاسمین آمدند و پشت سر آنها هم پردیس با یک سینی چای خوشرنگ وارد شد فهمیدم که می توانم به گوشه اس بروم و با خیال راحت از اینکه کسی با من کاری ندارد مشغول صحبت و در حقیقت شنیدن خبرهایی جدید از نیشا باشم . اما در این فکر بودم که مادر گفت  : نگین جان نمی خواهی سوغاتی هایی که از سنندج اوردی بدی ؟ از مادر خجالت کشیدم چون سوغاتی هایی را که اورده بودم آش دهن سوزی نبود که قابل دادن در ان جمع باشد . با صدای نیما به او گاه کردم و او را دیدم که دستهایش را به هم میمالد و در حالی که به پیروز نگاه میکرد گفت :  آخ جون من یکی از سوغاتی های سنندج خیلی خوشم می اید . پیروز خندید و به من نگاه کرد و گفت : حالا صبر کن ببین اصلا برای من و تو چیزی آورده من که چشمم آب نمی خوره . نیما خندید و گفت : نگین هرکسی رو فراموش کنه منو یادش نمیره چون میدونه خیلی ازش توقع دارم . از خجالت کم مانده بود آب شوم چون موقع خرید سوغاتی تنها کسی  که به یادم نبود همین پسر عموی پرتوقعم بود .آرزو من دست غیبی بودم که کمکم کند . درهمین موقع صدای نوید که در حالی که به زیبایی لبخند ژوکوند بر لب داشت گفت : نگین فکر نکن من صدام درنیامده  توقع ندارم راستش رو بخوای عجله من از نیما و پیروز بیشتره . آنقدر از لحن بی مزه  و لوسش حرصم گرفته بود که خیلی دوست داشتم بگویم  : ا جدی میگی . من اگه به هرکسی کادو بدم به تو یکی نمی دم . اما بدون اینکه به او نگاه کنم رو به مادر گفتم : مامان شما می دونستی من چیز قابل داری نیاوردم خوب نبود اینقدر خجالتم می دادید حالا که اینطور شد خودتون زحمت دادنشو بکشید و من هم برم یه گوشه خودمو از خجالت پنهان کنم .

/ 1 نظر / 21 بازدید
پایگاه خبری سبد نیوز (www.s‌a‌b‌a‌d‌n‌e‌w‌s.com)

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی پایگاه خبری سبد نیوز پس از ماه ها تحقیقات آکادمیک و میدانی به این نتیجه رسید که تنها در سه حوزه فرهنگ و هنر ، اقتصاد و فن آوری اطلاعات اخبار و رویدادهای گوناگون را از ده ها خبرگزاری ، روزنامه ها، سایت ، شبکه های ماهواره ای و... جمع آوری کند و در بخش ها و زیر مجموعه های تخصصی در اختیار علاقمندان بگذارد. چناچه شما نیز همچون هزاران کاربر دیگر دغدغه هایی از جنس هنری ، اقتصادی و یا آی تی دارید با ما همراه شوید و در صورت تمایل می توانید آخرین اخبار این پایگاه را در سایت و یا وبلاگ خود داشته باشید، کد اخبار سبد نیوز را از آدرس زیر در وبلاگ خود کپی کنید: http://w‌w‌w‌.s‌a‌b‌a‌d‌n‌e‌w‌s.c‌o‌m/links.php با تشکر پایگاه خبری سبد نیوز w‌w‌w‌.s‌a‌b‌a‌d‌n‌e‌w‌s.‌c‌o‌m i‌n‌f‌o‌@‌s‌a‌b‌a‌d‌n‌e‌w‌s‌.‌c‌o‌m